برای گومپِ گولوم

14
0

نویسنده: فاطمه پارسیان

سه شنبه ۲۳ آبان ماهِ ۱۴۰۲

از طرفِ فاطمه پارسیان برای رفیقِ عزیز تر از جانش(گومپِ گولوم)

سلام فاطمه، خوبی؟ چه سوال احمقانه ای پرسیدم… میدونم که خوب نیستی

ولی خب راست میگن که دل به دل راه داره… چون منم دقیقا از پنج شنبه ۱۳ مهر حال خوبمو توی ساکی که جم کرده بودی گوشه اتاقت و اومدم و باهاش چشم تو چشم شدم گم کردم،

از همون اول که توی راه مدرسه هم قدم و همکلام بودیم… نگرانِ همین روزا بودم، میدونی چرا؟ چون حتی به خودتم گفته بودم خدا مارو بعضی وقتا با چیزایی که دوسشون داریم امتحان میکنه… الانم داریم امتحان میدیم… اونم از نوعِ سختش که به موفق باشید تهِ برگه خندمون میگیره!

از هم دوریم، بهمون میگن عیبی نداره، ایشالله موفق باشید…

این چه موفقیتیه که یه رفیق نباید شریکت باشه؟

موفق باشیدی که میگن، مثل اون موفق باشیدهاییه که تهِ هر برگه امتحانی نوشته شده… به همون اندازه بی فایده…

امتحانمون هم یجوریه که حتی نمیتونیم سر بچرخونیم به هم نگاه کنیم که حداقل از هم انرژی بگیریم..چون مراقبامون بدجور چشم دوختن به چشمامون که سر از راهی که مثلا اسمش راهِ موفقیته برنگردونیم.

رفاقتِ ما وصف نشدنیه

چه دورش، چه نزدیکش!

ما نسلی بودیم که با تهدید “تا سه میشمارم” 

چشم میزاشتیم..

ولی اِنقدر با وجدان بودیم که،

اون وسط یه “دو و نیم” جا میکردیم تا

دوستمون بهتر قایم شه… 

امیدمو گره زدم به اون روزی که ببینمت به جایی رسیدی که دلت میخواست.

آخرین بار که اومدم ببینمت… از درِ خونه که اومدم بیرون، کوچه پس کوچه هایی که از شیش سالگی تا الان رو باهاش رو سپری کرده بودیم… داشتن منو زیر آسفالتشون قورت میدادن!

نمیدونستم چجوری قدم بردارم تا برسم به خونتون

تک تک صحنه های خوب و بدی که از بچگی رقم زده بودیم، مثل یه فیلم داشت از جلو چشمام رد میشد… اما خب فیلمشو انگار داشتم توی تلویزیون قدیمی هایی میدیدم که بزور باید چشمامونو میدوختم به تصویر تا از لای بَرفَکا بفهمم کی به کیه!؟ از بسکه چشمام گریون بود، حیف…

تا از درِ خونتون وارد شدم، تک تک سناریو هایی که بینمون رد و بدل شد رو دیگه یادم نمیره… ازت با لحن تمسخر پرسیدم دارید درِ خونتونو رنگ میزنید که مشتری خوب پیدا شه؟

گفتی آره… دلم یهویی ریخت کفِ حیاطتون

چجوری قراره خونه ای رو بفروشید که دوتا بچه توش خاطره دارن؟

چجوری من از توی اون کوچه رد بشم و تورو نبینم؟

انقدر سردرگم بودم که اصلا اشک چشمام خشک شد و بهم گفتی وا؟ فاطمه؟ براچی نمیای تو خونه؟

اومدمو ساک جمع شدتو دیدم و فکر کنم دلمو همونجا جا گذاشتم…

ولی من مطمئنم زندگی قراره روی خوشِ خودشو بهمون نشون بده…

چون این عادلانه نیست که دوتا رفیق داستانشون به همین راحتی بخواد تموم بشه!

مثل ما کم پیدا میشه!

بخوام حقیقتو بگم، مثلِ تو دیگه برام پیدا نمیشه!

یعنی نه که پیدا نشه ها، میشه… ولی من تلاشی نکردم تا حالا

چون دیگه قرار نیست هفت سالگیم برگرده و دلمو از سرِ نو گره بزنم به چارقَدِ قرمزه دختری که موهای بلندِ سیاهش به قشنگیه اون لباس محلی اضافه کرده بود… چقدر اون روز خوشگلتر شده بودی تو… چه ایده ی خوبی بود که مدرسمون جشنی گرفت که تو دخترِ شیرازیش باشی… چقدر اون روز به خودم افتخار میکردم که رفیقِ به این قشنگی دارم…

کاش از همون روز که فهمیدم شیرازی هستی… میفهمیدم که قراره یروز باغِ دلگشا رو به اینجاها ترجیح بدی و بری! چون واقعا حق داری…

دیگه اون روزای ابتداییم برنمیگرده که بخوام مثل ابرِ بهار گریه کنم که ناظم ما دوتا رو باهم بندازه توی یه کلاس… حتی ناظم و مدیر هم همیشه سعی داشتن ما دوتا رو از هم جدا بزارن… انگار دنیا با رفیقایی که دلشون میخ شده بهم دیگه مشکل داره

دیگه کسی نیست که یهویی بیاد زنگ درِ خونمونو بزنه و بگم کیه؟ اونم بگه گومپِ گولتم! بیاد تو و منو با یه دسته گل خوشکل سوپرایز کنه، منم تازه اونموقع بفهمم تولدمه… ولی چه اسم برازنده ای گزاشتم روت… تو واقعا عزیزِ دلی…

قضات به سَرُم! (درد و بلات توی سرم!)

میدونم که اونجورهم که من گفتم، تو از ته دل نمیخواستی که اینجارو ول کنی و بری…

مجبور بودی کوچ کنی شیراز، اینو بهم نمیگفتی که من بیشتر از این ناراحت نشم! اینو زمانی فهمیدم که میومدی با گریه باهام حرف بزنی و دلگرمت کنم به زندگی… وقتی هم که دستمون دیگه خسته میشد از گوشی دست گرفتن و چشمامون کم سو میشد از شدت گریه…واسم مینوشتی: فاطمه مرسی که هستی تا زندگیمو رنگی کنی و دلمو خوش کنی به ادامه دادن… راستشو بخوای قند توی دلم آب میشد وقتی اینو میگفتی…

اما خب از وقتی که رفتی، دلم نیومده بهت بگم فاطمه حالم بده!

دیگه خستم!

همیشه گوش شنوای من تو بودی!

من مطمئنم که خدا مارو سر راهِ هم قرار داد چون میدونست بدونِ خواهر، روزایی که زندگیمون سیاه و سفید میشه، کسی نیست که رنگ بپاشه بهش…

امیدوارم یروزی بشه بیام بشینم سرِ اون کلاسی که تو معلمشی هی زیرِ لب بگم:

الهی سرِ گردِت بِشَم

نوره چیشام

گومپِ گولوم (عزیزِ دلم)

چقدر درست بزرگ شدی تو خواهر!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *