نامه ای برای بهشت؛ برسد به دست برادر عزیزم محمدمعراج!

20
0

نویسنده: نیایش بداغی

برادر عزیزم سلام! امیدوارم حالت خوب باشد، اگرچه که مطمعنم حالت خوب است و در درد و رنج نیستی؛ چرا که بخاطر همین دردها بود که تو از پیشمان پرواز کردی و آسمانی شدی.

خودت میدانی که چقدر دلتنگت هستم و هنوز، بعد از دو سال به یادت بغضی سنگین گریبان گلویم را میگیرد و نفس کشیدن را برایم سخت تر میکند…

بعضی شبها که خواب از من فراری ست تو را متصور میشوم که اگر اکنون بودی چقدر اوضاعم متفاوت بود، چقدر حال و احوالم بهتر بود. بعد به این فکر میکنم که آیا قدت از من بلندتر شده بود؟ همچنان دعوایمان میشد و مثل خروس جنگی بجان هم میوفتادیم؟ باهم قهر میکردیم و نیم ساعت بعد صدای خنده هایمان خانه را پر میکرد؟ و…

انقدر فکر میکنم و فکر میکنم و بغضم را قورت میدهم و بالا می آید و قورت میدهم و بالا می آید که دست آخر تسلیم میشوم و روی بالشی خیس به خواب میروم.

برادر جان! این را به مادر نگفتم و تو هم وقتی به خوابش می روی نگو اما؛ هرموقع برحسب تصادف دوستانت را میبینم قلبم فشرده میشود. به موهایشان نگاه میکنم، به قد بلندشان و هیکل جوانشان خیره میشوم و حسرت میخورم که نتوانستم تو را در این قد و قامت ببینم. به مادر نمیگویم چون خودت میدانی که از شدت گریه نفسش بند می آید. بعضی وقت ها که در اتوبوس نشسته ام به خودم می آیم و میبینم از اول تا آخر زل زدم به بندگان خدا و معذبشان کرده ام. خیلی وقت ها با ناراحتی بمن نگاه میکنند و من از خودم میپرسم آیا هنوز تو را به یاد دارند؟

راستی حال ما خوب است. پدر سرش را گرم کار کرده و مادر سرگرم درس و مشق های کمیل، خودشان را زده اند به آن راه ولی خب سفیدی موهایشان خبر میدهد از حال درونشان… برف نامرئی زمستان امسال روی سر پدر و مادرمان جا خوش کرده است و خیال رفتن ندارد. کمیل بازیگوش اما خانه را روی سرش میگذارد و اگر نباشد خانه میشود خاکستری. سن کمی داشت که تو رفتی و چیز زیادی از تو به یاد ندارد و فقط میداند که تو پیش خدا رفتی…

من؟ من بعد از تو مردم، میمیرم و زنده میشوم و محکومم به زیستن… درس میخوانم و نمیخوانم، کار میکنم و نمیکنم؛ همچنان حیران و سرگردانم و در میدان جنگ خود را گم کرده ام… به دنبال مسیرم ولی یک پایم را از دست داده ام، مانند تو در جنگ با سرطان.

دلم نمیخواهد تو را با حرف هایم آزار دهم محمد معراجِ من! تازه داری خستگی زمین را از روی شانه هایت خالی میکنی، اما هروقت توانستی به خوابمان بیا. دلتنگت هستیم و در رویاهایمان پذیرای تو. امیدوارم پدربزرگ و مادربزرگ آنجا خوب هوایت را داشته باشند و مراقبت باشند. فکر اینکه تو آسوده و در آرامشی حالم راه بهتر میکند… حال همه مان را.

دوستدار ابدی تو؛ خواهرت نیایش

1402/11/09

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *