کاری که کردی

34
1

نویسنده: «آ»

گیرنده: عمو جان «م»

این اولین بار است که در مورد «کاری که کردی» با تو حرف می‌زنم و احتمالا آخرین بار نیز خواهد بود. آن روز که تنها ۹ سال داشتم، دست مرا گرفتی، سرم را نوازش کردی و مثل همیشه برایم سوغات سفر آورده بودی را هیچ گاه فراموش نمی‌کنم.

آنقدر دلم برایت تنگ شده بود که همش سراغت را از مادرم می‌گرفتم و می‌پرسیدم پس عمو «م» کی می‌آید؟ دلم برایش تنگ شده است. و مادر می‌گفت: همین روزها می‌آید، شنیده‌ام برایت اسباب‌بازی قشنگی هم خریده. 

تو اسطوره‌ی زندگی‌ام بودی. از بابا بیشتر دوستت داشتم. یکطورهایی برایم قهرمان بودی. 

همیشه وقتی از سفر می‌آمدی، می‌دویدم سمتت، قبل از اینکه سوغات مادر و پدرم را بدهی، سوغات مرا می‌دادی و کلی درمورد اینکه چه اسباب بازی خوبی است و چه کارهایی می‌توانم باهاش بکنم حرف می‌زدی و خودت هم یک ساعتی باهم بازی می‌کردی. در دنیای کودکی‌ام نقش پررنگی داشتی عمو جان. نمی‌گویم کثیفی، نمی‌گویم حرام‌زاده‌ای، نمی‌گویم وحشی‌ای و حیوانی، فقط می‌گویم خیلی نامردی. خیلی نامردی که به یک پسر بچه تجاوز کردی. 

حالا که از آن روز ۲۰ سال می‌گذرد، به جای اینکه از دست تو ناراحت باشم، از دست پدر و مادرم ناراحتم. چرا نفهمیدند پسرشان بی‌دلیل درونگرا نشد. چرا نفهمیدند من هر شب کابوس می‌بینم. چرا به جای قرص و دارو و دوا دکتر، یک بار پیگیر قضیه نشدند که ته توی آن همه سکوت و مریضی روحی‌ام را با حرف در بیاورند. شاید هم بی‌خودی از دست آن‌ها ناراحتم. شاید اگر هم پرسیده بودند و من هم گفته بودم و آن‌ها هم می‌فهمیدند، باز کاری نمی‌کردند. اصلا کاری هم می‌کردند، چه فایده‌ای برای من داشت عمو جان؟  

عمو جان، راستش گمانم دیوانه شده‌ام. گاهی وقت‌ها خدارا شکر می‌کنم که به من تجاوز کردی. چون با خودم می‌گویم اگر با من نمی‌کردی شاید با خواهر کوچکترم «پ» می‌کردی. اگر او که بچه دوم خانواده و بردادر زاده‌ی کوچکت بود، زودتر از من به دنیا آمده بود، احتمالا این بلا را سر او میاوردی. مطمئنم او بیشتر از من فرو می‌ریخت.  

می‌دانی وقتی آن بلا را سرم آوردی چه شد؟ از یک سال پس از آن واقعه و تمام شدنم بیماری‌هایم تا حدودا ۹ سال بعد انکارش کردم! روانکاوم می‌گوید این انکار درونی ناخوداگاه بوده! نه این که از خاطرم محو شود، صرفا به آن فکر نمی‌کردم. ولی از ۱۸-۱۹ سالگی، تا همین یک سال پیش گهگاه دچار حمله عصبی می‌شدم. 

عمو جان، این نامه را برایت نوشتم تا بگویم از دستت ناراحت نیستم. من فقط حالم از خودم بهم می‌خورد. نمی‌دانم این چه صیغه‌ای‌ست. گمانم تصور اجتماع این است که من باید از تو متنفر باشم، اما راستش نیستم. من فقط از خودم متنفرم و دلیلش را هم نمی‌دانم. 

عموجان، این نامه را نوشتم تا بگویم خیلی نامردی. 

نه به خاطر بلایی که به سرم آوردی، به خاطر حسی که در من به جا گذاشتی. 

منه ۹ ساله، هر بار خانه مان میامدی و دستم را می‌گرفتی و می‌بردی سر کوچه تا برایم خوراکی بخری یا می‌بردی توی اتاق تا باهام بازی کنی، نگاه مردم را بر خودم سنگین میافتم. حس می‌کردم تمام مردم کوچه و خیابان و حتی مادرم از قضیه خبر دارد. فک می‌کردم وقتی دستم را می‌گیری و جایی می‌بری‌ام، بقیه فکر می‌کنند داری می‌بری «کاری که کردی» را باهام تکرار کنی. آب می‌شدم زیر نگاه‌شان. 

خیلی نامردی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک دیدگاه برای “کاری که کردی

  1. چقدر تلخ بود داستانتون و در عین حال زیبا نوشتید این تلخی رو..
    درود به قلم زیباتون