نامه پسری به مادرش

14
0

نویسنده: سپیده ریوندی

سلام مادر این روزها حال خوبی دارم اما نمی دانم چرا نمی توانم حرف بزنم برای همین است که برایت می نویسم. این نامه را برای تو در دوازدهمین روز از فروردین 1368در حالی که به زیر سایه ی درخت سیب نشسته ام مینویسم. این روزها بسیار دلتنگ هستم دلتنگ کسی که نمی دانم کیست، دلتنگ کسی که هرگز دلتنگش نبوده ام این هم از آن احساسات عجیبیست که فقط من تجربه اش می کنم. مثل تمام احساسات عجیب دیگری که باعث می شود در چشم دیگران دیوانه به نظر برسم. مانند همین احساس خوبی که از دلتنگی به من دست می دهد. انگار خاطره ای خوش در من حلول کرده و مرا به زنده ماندن امیدوار می سازد. یا مثل آن غم لذت بخشی که در اوج شادمانی خوشبختی ام را میدرد مبادا احساسی را بی حضور او به طور خالص تجربه کنم، با این حال خوب هستم. بعضی روزها با لقاء کوچه پس کوچه های اینجا را قدم میزنیم بی آنکه حرفی میانمان رد و بدل شود. گاهی به هم نگاه می کنیم و می خندیم ، به نظر می رسد کمی حالش بهتر شده است هر چند هنوز هم بیشتر وقت ها در خودش فرو می رود اما همین که گاهی می خندد کافیست. هنگامی که لقا می خندد آهنگی که وقتی بچه بودم کنار گوشم زمزمه می کردی، پس زمینه ذهنم پخش می شود تا به لذت های ساده ام رنگ و بویی ببخشد. دیروز با لقاء به کوچه ای رسیدیم که به نظر بن بست می رسید اما وقتی کوچه را تا انتها طی کردیم راهی باریک و ناپیدا دیدیم. حتی همین تجربه های پیش پا افتاده هم ما را به وجد می آورد. مثل شمردن قدم هایمان از درخت انگور سرکوچه ی شانزدهم تا آن مجسمه ی سنگی که دهان بازی دارد و آب از دهانش همچون چشمه ای گرم می جوشد و به بیرون میریزد. اگر آرام و در حالی که به چهره ی رهگذران نگاه می کنی مسیر را طی کنی حدود ششصد قدم می شود. اما اگر سرت را پایین بیندازی و بدون اندیشیدن به موضوع خاصی قدم از قدم برداری 493 قدم می شود. من قدم های سریع و بی هدف را دقیق شمرده ام هیچ گاه بیش از 493 یا کمتر از آن نمی شود. ساعت حدود 12 ظهر است همیشه این ساعت از روز که می شود پسرهای دوقلوی خانه ی رو به رو که هیچ وقت نامشان را یاد نگرفته ام برای غذا دادن به سگ پیرشان به حیاط می آیند و آن قدر شلوغ کاری می کنند که بعد از مدتی گوشم به صدایشان عادت می کند و صدایشان مثل صدای صندلی چوبی لقاء شکلی طبیعی به خود می گیرد و دیگر شنیده نمی شود. لقاء روی صندلی پشت پنجره نشسته و در حالی که چشمانش را بسته است خودش را  عقب و جلو می کند. احتمالا به پاییز فکر می کند بر عکس من، پاییز را خیلی دوست دارد. پاییز که می شود انگار زندگی اش هدفی پیدا می کند پشت پنجره می نشیند و برگهایی که  از شاخه ها می افتد را با وسواس می شمارد مبادا برگی از درخت ها بی افتد و از آمار او جا بماند و در انتهای شب در دفترچه کوچکش تعداد برگ هایی که آن روز از درخت ها افتاده است را یاداشت می کند و اینگونه به زندگی اش معنا می دهد. از خوبی های اینجا این است که میتوانی بدون نگاه سنگین آدم ها هر کاری که دوست داری انجام دهی حتی اگر نگاهی روی تو ثابت بماند می توانی بی تفاوت از کنار آن بگذری به همین خاطر است که ظهرها با خیالی راحت زیر تک درختی که انتهای کوچه است لم می دهم و سعی می کنم تکه های کمرنگ آسمان را از میان انبوه برگ های سبز پیدا کنم. ای کاش می توانستم احساسی که آن لحظه تجربه می کنم را برایت به روی کاغذ بیاورم. به نوعی بی قیدی و رهایی دچار می شوم که خاص کودکان است. یک زیست خالصانه در خدمت لحظه، چقدر کودکان درست و به جا زندگی می کنند مادر، چه چیز زندگی انسان را اینچنین وارانه ساخته که وقتی کودک است به طور دقیق راه و روش زندگی را می داند اما به هنگام بزرگسالی زندگی را فراموش می کند و همچون روحی سرگردان میان روزها و شب ها تاب می خورد تا بمیرد. اصلا چه کسی گفته که پختگی یعنی رنج کشیدن! چه چیزی انسان را از مسیری که در کودکی به طور غریزی به درستی طی می کند منحرف ساخته آن هم به بهای واهی و پوچی به نام بلوغ، با دغدغه های فرضی که تمدن به خورد مغزهای پاکمان می دهد. چقدر حرف زده ام  مادر… چقدر در تمام این سالها حرف زده ام بی آنکه زندگی کرده باشم. باید به کوچه بروم تا باد به میان تنم بپیچد. باید به کوچه بروم و مانند کودکی ام حرفهایم را به باد بگویم. هنوز هم فکر می کنم باد گوش و دهان دارد و هنگامی که حرف هایت را به باد بگویی کوچه به کوچه، شهر به شهر و کشور به کشور در میان آدم ها می پیچد و حرف هایت را به گوش دیگران می رساند. اما فکر نمی کنم دیگران مانند من حرف هایی که باد با خودش می آورد را بشنوند شاید اگر میشنیدند دیگر این همه تنهایی وجود نداشت و انسانها مجبور نبودند برای یافتن گوشی که مرهم درد دلهایشان شود یکدیگر را فریب دهند. تمام نیرنگ های دنیا ریشه در ملال تنهایی دارد. انگار خدا برای انتقام رنج تنهاییش انسان را آفرید. تمام آفرینش طعنه ای تلخ  برای درک تنهایی خداییست که  با ریشخند به انسان گفت میلیارد میلیارد از جنس خودت کنارت قرار دادم و باز تنهایی…  شاید هم انسان یک روح واحد است که در جسم های بی انتها حلول کرده برای همین است که اینجا در دانشگاه فلسفه، انسان را یگانه ناظر سرنوشت خویش می دانند، چرا که انسان یک روح عظیم تنهاست در کالبدهای لایتناهی… باد ملایمی می آید و شکوفه های درخت سیب را به روی صورتم می ریزد و من به شاعرانگی درخت سیب فکر می کنم. انگار تمام سرنوشت انسان از آغاز در دستان درخت سیب بوده است. به همین خاطر است که دلم می خواهد روزی بی خبر از همه جا در حال چرت کوتاه نیم روزی به زیر درخت سیب بمیرم تا آغاز و پایانم در هم درآمیزند. لقا دیگر پشت پنجره نیست احتمالا الان در آشپزخانه مشغول پخت غذایی جدید از دفتر قدیمی مادربزرگش است. همان مادربزرگ نیمه روسش که تابستان ها از مسکو به تهران می آمد و از صبح تا شب زیر درخت مو می نشست و دانه ی انگورهای بر شاخه نشسته را می شمرد. تعداد دانه ی انگورهایی که او شمرده و تعداد برگ هایی که لقا شمرده است از تعداد روزهایی که من و تو به روی زمین زندگی کرده ایم خیلی بیشتر است مادر. ای کاش می دانستم این عادت دیرینه ی شمردن در خانواده ی آنها به چه معناست. به نظر من که کار بیهوده  و کسل کننده ای می آید اما لقا می گوید فایده اش از دراز کشیدن به زیر درختان کوچه و پیدا کردن تکه های ناپیدای آسمان از میان شاخه ی درختان بیشتر است. ما هیچ وقت نتوانستیم یکدیگر را مجاب کنیم به همین خاطر است که من تکه های آسمان را پیدا می کنم، او برگ ها را می شمارد و مادربزرگش دانه های انگور را… احساس عجیبی در میان قلبم بالا و پایین می رود انگار که در خواب هستم و از جایی بلند در حال سقوط ام اما پیش از آنکه به زمین برسم از خواب می پرم. حالی میان سقوط و رهایی. همچون پر کاهی که از ویرانه های خرمنی سوخته نجات یافته و به آسمان رسیده است. همینقدر رها و آزاد. زمستان سختی را گذرانده ام مادر. خیلی سخت…تمام زمستان برف می آمد. زمستان که می شود لقا حتی یک کلمه هم حرف نمی زند، ساکت و آرام پشت پنجره می نشیند و دانه های برف را می شمارد. گاهی فکر می کنم سکوت او تاوان گناهان من است. او خودش را برای گناهی که نمی دانم چیست مجازات می کند. سکوت می کند و با سکوت به خودش زخم می زند تا منزه شود. به نظر او سکوت امتداد تنهایست و تنهایی مادرِ تمام رنج هاست و رنج رستن از گناه است. نمی دانم دست آخر چه کسی در این جنگ پیروز می شود اما دلم می خواهد آنکه پیروز می شود لقا باشد دلم می خواهد این رنج بیهوده را به خاک و خون بکشد و مانند یک قهرمان افسانه ای یک تنه انتقام تمام ما را از او بگیرد. هر چند می دانم اینها فقط دلخوشی های ذهن خیالباف من است. او از بیهوده گی زندگی می ترسد و برای مقابله با این ترسش به بیهودگی پناه می برد. انگار دیگر از زندگی دست کشیده و مرا به حال خود واگذاشته و تمام نقاط مشترکی که روزی بر پایه ی آنها زندگی را میان خود تقسیم کرده بودیم را یک به یک از سر راه برداشته است. همچون خدایی که از آفرینش نا امید گشته و هر آنچه آفریده است را بیهوده یافته و درست در آغاز رستاخیز هر آنچه هست را با اشاره ای نابود کرده است. دیگر کسی به رستاخیز نخواهد رسید چرا که خالق بزرگ از آفرینش پشیمان شده است… زمستان سختی بود مادر. خیلی سخت. آنقدر که حتی سفیدی برف هم نمی توانست سیاهی غمی که درونم رخنه کرده بود را التیام بخشد. تمام زمستان را در برف قدم زده ام مادر، تمام زمستان را. حتی آن روزی که برف آنقدر شدید می بارید و دانه های کوچک و بی آزارش را همچون سیلی بر صورتم می کوفت. چقدر آن روز راه خانه کش می آمد. قدم هایم سنگین بود و صورت و دست هایم از سوز سرما می سوخت با این حال در برف قدم زدن را بیش از تماشای آن از پشت پنجره دوست می دارم. به من حس زنده بودن می دهد. اینکه با تمام رنجی که می کشم زنده مانده ام. چقدر انسان عجیب است مادر. هنگامی که در یک خانه کنار هم بودیم . انقدر با تو صحبت نمی کردم اما از وقتی از تو دور شده ام مدام در ذهنم با تو حرف می زنم. هر اتفاق کوچکی را برایت به روی کاغذ می آورم. انگار این جدایی میان ما چیزهای کوچک را با اهمیت کرده است. دلم می خواست اینجا می بودی و زمستان با من در برف قدم می زدی. دستانت را در بازویم حلقه می کردی و خودت را در برف کنار من می کشیدی. شاید اگر تو اینجا بودی زمستان انقدر سخت نبود. به هر حال خدا را شکر بالاخره زمستان تمام شده است. وقتی زمستانی که گذشت را به یاد می آورم با خودم فکر می کنم مگر می شود؟ این من بودم که اینچنین دلیر و سنگین از پس رنج هایم گذشتم و به امروز رسیدم! چطور دوام آورده ام ؟ چطور روزهای پیاپی را در زمستانی سخت با اندوهی گزاف در سکوت و تنهایی گذرانده ام. تمام زمستان فکر می کردم مرده ام. می ترسیدم وقتی بهار بیاید و برف ها آب شوند جسد خودم را ببینم که از زیر برف ها سر بیرون آورده است. خوشحالم که بهار آمده است و زیر برف ها جا نمانده ام. خوشحالم که خداوند هنوز از آفرینش نا امید نشده است . اصلا  شاید من همان  قهرمان افسانه ای که انتقام انسان را از رنج می گیرد باشم. خدارو شکر که زمستان تمام شده است مادر.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *