نامه‌ای خطاب به هنگامه، اولین کسی که عشق را با او تجربه کردم…

55
0

نویسنده: فرهود عباسی فرد

به نام او

گیرنده : هنگامه

ادرس : هر جایی که باران زیبایی ببارد…

تاریخ : 7 اذر ماه 1402

سلام هنگامه، یا همون طوری که همیشه صدا می‌کردم…

 هنگامه جانم…

موقعی که دارم این نامه رو می‌نویسم تو ویکافه‌ام، روی همون میزی که اولین بار قرار گذاشتیم. داره بارون قشنگی میاد، بعضی‌ها میگن بارون میاد که بعضی چیزهارو با خودش بشوره ببره، بهم میگن بارون، معنای خداحافظی داره، اما من به حرفشون گوش نمی‌دم چون که توی بارون بود که شروع یک اتفاقی در وجودم رو تو خودم حس کردم…

واقعیتش رو بخوای سرم رو خیلی بالا نمی گیرم چون نمیخوام کسی چشمام رو خیس و احتمالا قرمز ببینه… امیدوارم اگر هم کسی دید فکر کنه بخاطر بارونه…

قبل از گفتن هر چیزی باید بگم که دیگه مثل قبل از کافه واران جلوی دانشگاه بدم نمیاد… اتفاقا دیروز یکی از دوستان استادمون رو بردیم اونجا… پوریا و علی ازم سوال میکردن چرا نظرت نسبت به واران عوض شده… گفتم همینطوری… ولی خودت بهتر از هر کسی میدونی چرا از واران خوشم میاد… جایی که اولین بار همدیگه رو دیدیم.

شاید همه فکر کنن حالا با دیدن بارون، حالم بد بشه و یاد خاطراتمون بیفتم اما واقعیتش رو بخوای از الان به بعد، به هر بارونی که بیاد با روی باز سلام میدم، سلام به هر بارونی که یاد تو رو در خاطرم زنده می کنه، و یاد تو، اگر چه وجودم رو می‌لرزونه اما خیلی زیباست… خیلی…

 این نامه قرار بود خیلی تعریفی و عاشقانه باشه چون این جعبه قرار بود به مناسبت ماهگرد آشنایی‌مون یا قرار اولمون ( ۱۳ آذر ) بهت تقدیم بشه ولی خب انگار قسمت نبود… شاید در جهانی دیگه و یا حتی زندگی دیگه‌ای…

محتویات این جعبه یه کتاب شعر، یه شعر از خودم که بخاطر و برای خودت نوشتم و دوتا مگنته که امیدوارم بتونن حرف بزنن، همون‌طور که خودت همیشه میگفتی اشیا هم میتونن حرف بزنن… یه هدیه‌ی دیگه هم قرار بود باشه که واقعیتش رو بخوای هنوز آماده نشده و فکر کنم این هم قسمت نبود که بهت بدم…

می‌دونی اولین بار، واقعا کِی فهمیدم که عاشق شدم ؟! زمانی که یه ویدیو رو تو اینستا دیدم، تیترش این بود « تصور کنید چشماتون رو می بندید و بیست سال بعد باز می‌کنید، دیدن چه چیزی خوشحالتون می‌کنه؟» و اونجا بود که قبل از هدف‌ها و مقاصدم، تو رو تصور کردم… وقتی خط‌های پیشونی‌مون معلوم شدن و موهای تو جو گندمی شده، اونجا زیر بارون، دست تو دست هم قدم می‌زدیم؛ و ای کاش می‌دونستی این تصویر رو چندبار با خودم تو ذهنم تجربه کردم.

ببخش که اونقدر که باید و شاید خوب نبودم و یا حتی از منظر دیگه‌ای، بیش از حد احساساتم رو به تصویر کشیدم و شرایط رو برات سخت کردم ولی می‌خوام بدونی که در زمان و شرایط عجیبی، باهات آشنا شدم و حضورت برام چیزهای زیادی رو معنا کرد، حیف که نشد معنای این اتفاقات رو بیشتر از این درک کنم؛ در هر حال با تو بود که فهمیدم، تقدیر و بخت آدمی، واقعا وجود داره و چقدر خوب و موثره. و چقدر زیباست که با یک آدم، آینده‌ای زیبا رو متصور بشی حتی اگر اون آینده وجود نداشته باشه…

تو همین زمان کم، باهم خاطرات خوبی ساختیم، حتما که هر موقع بارون بیاد، یادت میفتم مخصوصا اگر تو میرداماد باشم… از من یه طلب کنسرت روزبه بمانی و نمایش فردریک هم داری که اینا هم فکر کنم قسمت نمیشه باهم باشیم و بریم تماشاشون… راستی دوست داشتم خیلی جاها باهم بریم، خیلی کافه‌ها، خیلی تماشاخونه‌ها، خیلی جاهایی که حال آدم رو خوب می‌کنه… ولی خب مثل اینکه اینا هم قسمت نمیشه… البته که بعضی اوقات مقصد مهم نیست، همسفر مهمه اما حیف که همسفر آدم باید آشنا باشه؛ همون‌طور که سعی کردم چیزی بیشتر از یه غریب آشنا باشم ولی خب انگار نتونستم…

 امیدوارم دفعه های بعدی که میری تئاتر شهر، کلی خاطره‌‌ی خوب بسازی، بری ایرانشهر و اونجا کلی کیف کنی و هر موقع هم شهرزاد رفتی، به تاخیر‌هاش برنخوری، متاسفم که نمیشه در کنارت باشم و کاری کنم تا خاطرات خوبی بسازی اما آرزوی بهترین خاطرات رو دارم برات؛ پر از بارون، بستنی، چای قرمز، قهوه و چیزهای قشنگ…

خیلی نمی‌خوام پر حرفی کنم و در نهایت نمی‌تونم تمام حرف هار و حتی بغض‌هام رو تو جملات و کلمات توصیف کنم به قول آریانفر : سی و دوتا حرف واسه گفتن حسم، حالم، حرفام خيلي كمه… فقط در اخر می‌خوام بدونی که تو خیلی زیبایی، مهربونی و بسیار بسیار هنرمند و نایابی، حتما بیشتر بنویس چون قلمت دلنشینه، بیشتر ساز بزن چون خیلی با استعدادی، مواظب خودت باش دی ماهی درجه یک و قطعا تو دی ماه چه بخوام چه نخوام به یادت میفتم‌. مرسی که بودی و باعث شدی در کنارت، حال و خاطرات خوبی داشته باشم، حضورت که باعث طراوت شد و البته نوشتن چندین و چند شعری که راستش رو بخوای با فکر به تو نوشته شدن… راستی اون شعری بود که چند بیت اولش رو توی دفترم خوندی و گفتم از ادامه دادنش منصرف شدم اما گفتی ادامه‌اش بده، کاملش کردم؛ شعر قشنگی هم شد؛ عین خودت که خیلی قشنگی. می‌خواستم بدم بهت تا بخونیش و اسمش رو خودت انتخاب کنی اما نمی‌دونم قسمت میشه یا نه…

 امیدوارم بتونیم بیشتر فکر کنیم، بیشتر باهم حرف بزنیم و اگر ارزشی داره برامون، بیشتر براش بجنگیم و امیدوارم زمانی مسیرمون باهم یکسان باشه اگر هم نه از این مطمئن باش که در هر جهان دیگه‌ای، در هر زندگی دیگه‌ای اگر من و تویی باشه، من باز هم در نگاه اول عاشقت میشم و بی درنگ نوار کاغذی رو پاره می‌کنم و گل رو بهت تقدیم می‌کنم، امیدوارم تو یکیشون شرایط جوری باشه که بتونیم باهم باشیم… یا حداقل به قول نزار قبانی، دوباره از نو باهم آشنا بشیم و دوباره عاشق بشیم… شاید در جهان یا زندگی دیگه‌ای، قسمت بشه که باهم باشیم… قسمت بشه که فرصت «عاشق هم بودن» از دستمون در نره… مطمئن باش هر جا که باشیم، حتی در میرداماد در حالی که داریم بلند بلند شعر تو در مسافت بارانی رو می‌خونیم، اونجا زیر بارون، با تمام وجود در آغوش گرفتمت و آدم امنی شدم که باید باشم…

  • امیدوارم روزی در آینده، حتی آینده‌ی نزدیک، تمام “قسمت نمیشه”های این نامه رو به “قسمت شد” تغییر بدم، در کنار تو، با جنگیدن براشون… امیدوارم…

قربونت… با لبخند (:

  • فرهود ، آذر ۱۴۰۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *