نامه‌ای برای حوله‌ی حمامم، رُزا

14
0

نویسنده: فاطمه اوسطی

از طرف دخترِ ۳۷ ساله

حوله‌ی عزیز و نرم من، سلام
لُپ کلام بسیار دلتنگ تواَم.
اولین روز که مامان تو را به من هدیه داد یادم نمی‌رود.
در یک کاور مربع بزرگ بودی. اول فکر کردم پتو است! مامان گفت: ( از این حوله ها که مثل لباس تن می‌کنن برات خریدم)
از خوشحالی ذوق کردم و سریع پوشیدمت… آخ الهی فدایت شوم که سمت راستت طرح گل های برجسته‌ی صورتی داشتی… با دست گل‌هایت را لمس می‌کردم.
در کل سال‌های زندگی همیشه دلم می‌خواست مثل فیلم‌ها حوله‌ی بلند که مثل پالتو پوشیده می‌شود داشته باشم.
همان روز برایت اسم گذاشتم. گفتم تو رُزای من هستی.
رُزاجان اولین شبی که به حمام رفتم و تو را پوشیدم، پرسیدی: چرا چشات قرمز شده و پف کرده؟
گفتم شامپو رف…. حرفم تکمیل نشده بود که زدم زیر گریه…
خودت را سفت‌تر دور تنم پیچاندی، گفتم: ترکم کرد.
و های های گریه کردم. با آستین‌هایت اشک‌هایم را پاک ‌می‌کردی….
تو بهترین رفیقم بودی
بیشتر اوقات حتی موقع کار کردن تو را می‌پوشیدم. مثل وقتی است که من پرنده داشتم و طوطی‌عروس بر روی شانه ام‌ می‌نشست و بازی می‌کرد. من پشت لپ‌تاپ با لبخند کار ‌می‌کردم. حس این‌که در این اتاقِ بی‌پنجره و تاریک کسی هست، بسیار لذت داشت.
مثل تو که در تنم بودی، در آغوشم بودی و به صفحه‌ی مانیتورم نگاه می‌‌کردی و غر می‌زدی که پس کی کارت تمام می‌شود حرف بزنی؟
رُزا
بسیار دلتنگ‌ات هستم. آنقدر که حتی از کنار حمامِ خانه رد می‌شوم بغض می‌کنم. برایم حوله‌ی جدید گرفته‌اند که کلاه بزرگی دارد و دو جیب در دو طرف آن درست کرده‌اند. رنگش هم سفید است اما حتی یک بار هم نپوشیدمش. نمی‌توانم دوستش داشته باشم. حس می‌کنم تمام این حوله‌ی سفید پُر از تیغ‌ است و جانم را زخم می‌کند.
هر بار که از حمام خارج می‌شوم ، همانطور که آب از موهایم می‌چکد لباس بر تن می‌کنم، حوله می‌خواهم چکار؟ من تو را ‌می‌خواهم که برایت حرف بزنم.
فردا تولد ۳۷ سالگی من است.
موهایم قسمتی سفید شده و هنوز هم چاقم. هنوز هم پوستم جوش می‌زند و هنوز هم صورتم کوچکتر از بدنم است. هنوز همانم رُزا، با چند خط کوچک بر پیشانی‌ام. اگر بودی مثل هر سال با هم فیلم می‌دیدیم و تو را در کوله‌پشتی‌ام می‌گذاشتم می‌رفتیم تا برای خودمان گل بخریم.
کاش پیدایت کنم و بدانم یکهو کجا رفتی؟
مگر می‌شود حوله‌ای کسی را ترک کند؟
این نامه را برایت کنار حمام عمومی شهر خاک می‌کنم. رویش یک نشان می‌گذارم که اگر از آنجا رد شوی بدانی من آنجا بودم. چه می‌دانم شاید نامه را بخوانی، گرچه اصلا نمی‌دانم سواد خواندن را داشته باشی یا نه…
به خانه برگرد، به اتاقم برگرد، در آغوشم بگیر
من همیشه منتظرت می‌مانم.
دوستدارت، دخترِ ۳۷ ساله




دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *