نامه ایی برای ندای درون

107
0

نویسنده: ندا سیالی

عزیز ترین کَسم، زیباترین جلوه ی انسانی درون هر انسان. زیبایی بی وصف که وجود من، با تو معنا پیدا می کند، ندای عزیزم.

گاهی اوقات با تمام صفاتی که  انسانها، بیرحمانه به خودشان نسبت می دهند، باید خودشان به خودشان نگاهی بیاندازند. باید بیشتر از هر کس دیگری خودشان، خودشان را دوست بدارند. باید به نقاط روشن خودشان نگاه کنند تا نقاط تاریک وجودشان آرام آرام اظهار وجود کند و آدمی متوجه نقاط ضعف خود شود، باید دلشان برای خودشان تنگ بشود. برای رفع دلتنگی از خودشان برای خودشان نامه ایی بنویسند. باید عاشقانه خود را دوست داشت مثل من که عاشقت هستم ندای عزیزم. هربار که درآینه تو را می نگرم، به خودم می گویم آیا این من هستم؟ وقتی زیبایی تو را درآینه می بینم، هیجان زده می شوم و با خود می گویم: من چقدر تو را دوست دارم. آن اوایل بزرگ شدنت را می دیدم و حالا پیر شدنت را که زیبا تر هم می شوی. نمی دانم این دوست داشتن یک جور مرض است یا چیزی کاملا طبیعیست؟ میبینمت  که چطورنشسته ایی روی زمین و دستت را تکیه داده ایی به مبل و انگشتان ظریفت را در موهای حنایی رنگت فرو بردی وآرام با نوک انگشتانت گره ی درون موهایت را وارسی می کنی و به گل بزرگِ ملافه ی روی مبل خیره شدی و با خودت فکر می کنی چرا؟ چرا دارد اینطوری می شود؟ می گفتند تا بوده همین بوده، اصلا چرا باید اینطور باشد؟ مگر نمی شود جوری دیگری زندگی کرد؟ جوری که دلمان می خواهد. جوری که در کودکی خودمان را، بزرگ شدن خودمان را، آنطور تصور می کردیم. یادت است وقتی که کودک بودیم به خودت می گفتی: “من یک روز تمام چیزهایی که به سرم آمد را می نویسم تا زمانی که من دیگر زنده نیستم، نوه هایم آن را بخوانند وبدانند که بر من چه گذشت؟ چه غم انگیز خواهد بود.” آن روز هم روی پله های سردِ خانه نشسته بودی و دقیقا دستت را در موهای فر و حنایی رنگت فرو برده بودی و یک دسته از موهایت را لای انگشت ظریف و کوچکِ اشاره ات، پیچانده بودی و آرام موهایت را می کشیدی و از خودت می پرسیدی چرا؟

 چرا باید این مسئله ذهن یک کودک را درگیر می کرد؟ چرا من تا به حال جواب هیچکدام از سوال هایمان را نگرفتم؟  از هرکسی که فکر می کردم بیشتر از من می داند سوال می پرسیدم و جوابی نگرفتم. راست می گفتی، جواب سوال هایم دست هیچکس نبود. اما من دست بردار نبودم، پیگیر جواب برای سوالهایم شدم تا زمانیکه چشم باز کردم  و دیدم که اسیر سوال هایم شدم. هرچقدر اصرار کردم، کمتر متوجه شدم و بیشتر به جهل خود پی بردم دیگر قانع شده بودم که مغز کوچکم توان جواب دادن به سوالات بزرگم را ندارد. خیال می کردم جواب سوالهایم جایی در بزرگسالی باید باشد، چیزی حدود بیست سالگی.

 بیست سالگی  برایت مرگ همان کودکی بود که آمدنت را لحظه شماری می کرد. منجی او ناتوان تر از آنی بود که بتواند خود را از مهلکه ی روزگار نجات دهد چه برسد به اینکه آنقدر دانا باشد تا به سوالات تو جواب درستی بدهد، بیست سالگی برای تو با یک خودکشی شروع شد. فکر می کردی بزرگ شدن دردناک تر و وحشتناکتر از کودکی باشد؟ درد از ما کم نشد فقط نوع درد تغییر کرد درد هیچوقت فراموش نمی شود، در عوض همیشه با رسیدن کوچکترین دردِ جدید دوباره تمام دردهایت یادآور می شوند. درست زمانی که فکر می کنی بالاخره نجات پیدا کردی آمال دردهای جدید بر تو یورش می برند و بر روی ضخم های کهنه ایی که درد های قدیمی ساخته بودند، نمک می پاشند. شکاف دردها پهن تر می شود تا جایی که امانت را می برد، اما با این وجود ما همچنان تحمل کردیم و به زندگی ادامه دادیم چون ما هنوز به نجات بخشی عشق ایمان  داریم. با خود می گوییم یک روز یک آغوش مرهمی خواهد بود بر تمام درد های ما، ما فهم و درک را درعشق جستجو می کنیم. ومیمیریم برای آن کسی که فقط یک لحظه ما را بفهمد، یک لحظه به ما توجه کند و ما  در نگاهش خودمان رادیدم انگار او نمونه ایی از ما در عالمی که همه خودشان را گم کرده بودند، بود و ما در همان لحظه به خودمان گفتیم:”یافتمش؛” آن لحظه دیگر از ذهن ما بیرون نمی رود. و ما مفتون عشق می شویم، به همین سادگی. هیچ تضمینی وجود ندارد که آن نگاه آن لحظه واقعی باشد یا دروغین، هیچوقت نتوانستیم از چیزی مطمعن باشیم. چون ما خودمان را در دیگری زندگی نکردیم. نتوانستیم بفهمیم که او در ذهنش چه می گذرد؟ چقدر به خودش بدهکار است؟ چقدر از خودش دور است یا چقدر به خودش نزدیک است؟ اصلا حال دل او خوب است؟ قلبش را شکسته اند یا نه؟ با خودش حرف می زند؟ خودش را می فهمد؟ خودش، خودش را دوست دارد؟ تقصیرما نبود اگر نتوانستیم به سوالهایمان درمورد خودمان در دیگری جوابی بدهیم. اگر بیشتر فکر کنی، می بینی بخاطر همین بود که هر کسی به ما ابراز علاقه کرد، با خودمان گفتیم: ” چقدر ناشیانه! ”  اِبراز محبتشان ذوقمان را کور کرد و از هرچی عشق عاشقی، حالمان بهم خورد. ایمانمان از عشق خدشه دار شد. اما برای رهایی، هنوز هم که هنوزه بشریت جز عشق راهکار دیگری پیدا نکرد. این وسط ما ماندیم و بلاتکلیفی هایمان.

چیزی که نجات بخش است،خودش درد است. و این درد هم اضافه می شود به تمام دردهایمان.

ندای عزیزم، زیبای درونم. میدانم که چقدر ناراحتی میدانم که خسته شدی بیشتر از همه، از خودت خسته ایی، ازمن بودن. از ندا بودن. مدام در ذهنت زمزمه می کنی، وقتی روح و جسمت دیگر فایده ایی نداشته باشد. وقتی برای خودت، بودن یا نبودنت ارزشی نداشته باشد. همان بهتر که نبودن را تجربه کنی. همه ی ما یک جایی در زندگی به این نتیجه می رسیم دقیقا کی و کجایش اصلا مهم نیست. اما من در ذهنم، می گویم، منِ غیر از من، چه چیزی می توانم باشم؟ هیچ، من به غیر از تو هیچم. با این حال من از تو خیلی غافل بودم. خیلی طول کشید تا این را بفهمم و تو در این مدت خیلی زجر کشیدی وحتی خیلی تلاش کردی تا به واسطه ی خوابهایمان، این موضوع رابه من بفهمانی. خانه های درون خوابهایمان، خانه هایی بدون در که ما را بین شرم و اجبار رهایمان کردند که در سینک ظرفشویی طبقه ی آخر خانه های قدیمی و کثیف و نیمه کاره بشاشیم؛ چند بار اینکار را کردیم؟ درخلوت و حتی جلوی چشم دیگران. چند بار؟ زیاد بود. ما زیاد به خانه های قدیمی و کهنه رفتیم، خانه هایی که دیگر ماهیت خانه نداشتند ولی ما را مجبور کردند که درون آنها زندگی کنیم. مجبورمان کردند به قاب عکس هایی که هاله ای از عکس کودکان اعدامی دوران جنگهای جهانی روزی درون آن قاب ها بودند، زل بزنیم  و چهره ی معصوم و کودکانه آنها را در ذهنمان برای همیشه حک کنیم،  ما به خودمان لعنت گفتیم که چرا زنده ایم؟ ما فرار کردیم اما جایی برای ماندن نداشتیم و آواره شدیم و در تمام مدت ما با هم بودیم و همدیگر را بغل کردیم، من دوستت دارم اما از تو غافل شدم. غافل شدم  از اینکه تو هم برای خودت آرزوهایی داشتی. من آرزوهای خودم را به آرزوهای تو ترجیح دادم. ولی حالا می فهمم که هم به تو خیانت کردم هم به خواسته های خودم. من در این نقطه نه به خواسته هایم رسیدم و نه برای تو وقتی گذاشتم. من طرد شدم از طرف دیگران و آرزوهای من لگد مال شد. خواهش من از تو این است که لطفا تو مرا ترد نکن. مرا ببخش من به تو بد کردم. من خودم را نشناختم، شاید ما باید در خانه های خرابه و قدیمی می ماندیم. بوی تئفن را تحمل می کردیم، باید زیر بار تجاوز مرد غریبه می رفتیم. باید درد را تحمل می کردیم و من بی خود مقاومت نمی کردم، بی خود به تو حسودی نمی کردم، بی خود احساس نمی کردم که تحقیر شدم. دقیقا زمانی که تو داشتی با غیض بی توجهی من را تلافی می کردی. بله، نوبت تو بود که به آرزوهایت برسی و من هم باید می دیدم. گاهی اوقات فکر می کنم که تو با من حرف میزدی ولی من نمی شنیدم. من ناخواسته تو را انکار کردم. من خودم ،خودم را انکار کردم ونمی دانم چرا از بقیه انتظار توجه داشتم، نادیده گرفتن را من یاد دیگران دادم. من یه آدم مصرف گرا هستم. همیشه درحاشیه ام و توجه ها را از خودم برداشتم تا از زیربار مسئولیت در بروم. من مسئول تو بودم. دلت می خواهد بعد از تمام این خفه شدن ها ی پی در پی جیغ بزنی، جیغ بنفش. به امید اینکه، کسی صدایت بشنود. همه چیز برایت غیرقابل تحمل شده، احساس می کنی با یه تلنگر سرریز می شوی، اما ما تلگرهای زیادی خوردیم و هنوزهم سرریزنشدیم. نمی دانم این آستانه ی تحمل ما کی تمام می شود،که ما اینچنین رام شدیم و خفه خون گرفتیم. بیا باهم برویم روی تخت خواب دراز بکشیم و پاهایمان  را در شکممان جمع کنیم و دستانمان را دور گردن همدیگر حلقه کنیم  و به همدیگر فکر کنیم. بیا بخوابیم و در خواب با هم دیگر حرف بزنیم، بیا بخوابیم و خواب ببینیم باز هم شب است و من و تو روی چرخ و فلک  شهربازی متروکه ای نشسته ایم و منتظریم تا چرخ و فلک را روشن کنند و من و تو برویم بالا. هوا سرد است، هر دویمان مثل بید بلرزیدیم. من وتو ساعت ها نشسته ایم در تاریکی و از زور ترس جرات نمی کنیم سر بچرخانیم و به سیاهی مطلق اطرافمان که مثل اقیانوس ما را در خود غرق کرده، بنگریم. ما از زور ترس با هم شوخی کنیم و اوج ترسمان را در یک قهقه ی بلند پنهان می کنیم تا شاید تو لابه لای خندهایت به من بگویی که چرا اینطور شد؟ چرا عمران تمام نشده، به آخر خط رسیدیم ؟ من سراپا گوش بودم که چرخ و فلک بالاخره روشن شد و ما کم کم رفتیم بالا و من از خوشحالی جیغ کشیدم. هوا کم کم روشن شد و من یک آن در خواب، خودم را روبروی خودم می بینم که خوشحالم اما من لخت بودم. بعد دوباره به خودم نگاه میکنم و میبینم واقعا لختم .جیغ می زنم جیغ های ممتد تا آخرین نفس و دوباره جیغ می زنم. من نگران می شوم که اگر چرخ وفلک برسد پایین  با چه رویی باید از چرخ و فلک پایین بیایم؟ ای کاش من نامرئی بودم. چرخ و فلک به پایین میرسد و من سراسیمه پایین می آیم و شروع میکنم به دویدن ولی کسی حتی یک نگاه هم به من نمی اندازد و من مبهوت ایستاده ام و به مردم نگاه می کنم، ترسیدم. نکند همه ی اینها توهم باشد و من اصلا وجود نداشته باشم؟ اگر از همان اول هم نبودم چه؟ برای هیچکس اهمیتی نداشت. به آدمها می نگرم. بود و نبود من برای آنها ارزشی نداشت. آنها بدون من هم می توانستند راه بروند، بخندند، کار کنند، پول دربیارند، پولشان را از خرج کنند، عاشق شودند، ازدواج کنند، بچه دار شوند و زندگی کنند تا بمیرند، بدون اینکه متوجه باشند که من هم وجود دارم. اینگونه بود که ما  دیگر نتوانستیم همدیگر را پیدا کنیم ندای عزیزم. ما به هم آسیب رساندیم بدون اینکه حتی خودمان متوجه باشیم. با ندیدن، با نادیده گرفتن. ما نه تنها انسانهایی که از کنارما رد شدند را ندیدیم، بلکه حتی چاقوهای درون دستهایشان را هم ندیدیم. چاقو هایی که گاهی از پشت بر تن ما فرو میرفت و گاهی هم از جلو. ما حتی چاقوی درون دست خودمان را هم ندیدیم. می توانیم بشمریم که با چاقوی تیز درون دستمان به چند نفر حمله کردیم؟ یا چند بار با همین چاقو خودمان را زخمی کردیم؟ زخمهایی که دیگران به ما می زنند به کنار، زخمهایی که خودمان به خودمان زدیم چه؟ من چند بار به تو زخم زدم؟ تویادت است؟ یک روز می رسدکه به خود می گوییم چرا انقدر درد داریم؟ ما حتی از دیدن زخم های رو تنمان هم عاجزیم، شاید چشمهایمان را با همین چاقو ها از حدقه درآوردن که هیچ چیز واقعی را نمی توانیم ببینیم. هر چه هست، توهمی بیش نیست. ای کاش احساس را هم  می توانستند از ما بگیرندکه حداقل حسش  نمی کردیم. چرا کسی به من نگاه نمی کرد؟ حتی لخت بودن من هم برای کسی اهمیتی نداشت. من واقعا نبودم وحتی تو هم نبودی. ما باورمان شد که نیستیم و اهمیتی هم نداشت این موضوع. اسمش را گذاشته بودند انتخاب طبیعت. کیفیت زندگی برای هیچکس مهم نبود، مهم کمیت بود نه کیفیت. به هر حال ما بودیم تا ادامه پیداکنند. نه خود ما ،جامعه ی ما، فرهنگ ما، مذهب ما، سیاست ما. شک ندارم که تو هم  داشتی به همین چیزها فکر می کردی که خودت را در خانه ایی محصور دیدی که سر تا سرآن پنجره بود. پنکه ی سقفی اتاق با آخرین سرعت روشن بود ولی زورش به گرما نمی رسید. پشت گردنت عرق کرده بود و موهای موج دار مشکی ات چسبیده بود به گردنت. تمام پنجرها را باز کردی تا هوا جریان داشته باشد. نور تمام خانه را احاطه کرده بود. پردهای حریرکه با هر وزش باد در هوا موج می خوردند و ما را به شک می انداختند که این خانه واقعیست؟ یا رویاست؟

منظره ی کوهستان سرسبز، ما را محو خود کرده بود. اما با این حال ته دلت آشوب بود، با خودت می گفتی من چرا نمی توانم از این همه زیبایی و آرامش لذت ببرم؟ انگار باید به کسی خبری می دادی، اما به چی کسی یا چه چیزی را خبر می دادی؟ خودت هم نمی دانستی که دقیقا در همان لحظه صدای دویدن کسی از سراشیبی کوچه به گوشمان رسید. ما برگشتیم به طرف دیگر پنجره ها و به مردی که نفس نفس زنان از کوچه می گریخت نگاه کردیم. این منظره آنقدر ها هم برایمان عجیب نبود تا اینکه دو مرد دیگر دوان دوان از راه رسیدند، و دقیقا زیر چراغ برق قدیمی با تیرک چوبی  کهنه که امتدادش به پنجره ای می رسید که من و تو  داشتیم از آن سرک می کشیدیدم، ایستادند و یکی از آنها هفت تیری از جیبش درآورد و به سمت مرد گریزان شلیک کرد، گلوله به سر مرد اصابت کرد و مرد به زمین افتاد و خون از شیب کوچه سُرید به سمت پایین و من و تو تنها شاهد این داستان بودیم. و تو ناخوآگاه درذهنم زمزمه کردی، ” زردها بیهوده قرمز نشدند، قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار.” می خواستم بروم پایین تا از نزدیک قرمزی خونی که بر کف آسفالت می سُرید را ببینم اما ترسیدم که آن ها دوباره برگردند و مرد اسلحه به دست به من هم شلیک کند.گلوله برود در سینه ام .من بیوفتم روی زمین،کنار همان مرد غرق در خون، چشمانم باز بماند اما جایی را نتوانم ببینم چون خون جلوی چشمم را گرفته باشد و اصلا نفهمم که چه اتفاقی افتاده، و مرد دومی بیاید بالای سرم. بگوید: ” چرا به این شلیک کردی، او بیگناه بود”  مرد اسلحه به دست  بگوید: ” آخر او ما را دیده بوده بود، اگر نمی کشتمش بعد ها شر می شد ” مرد دومی دستش را بگذارد روی سینه ام و فشار دهد، سعی کند جلوی خونریزی را بگیرد اما نتواند و خون من به روی آسفالت سرازیر شود. وآنقدر برود پایین تا برسد زیر پای تو، ندای عزیزم و تو در شلوغی شهر در میان مردمانی که سراسیمه  از این طرف و آن طرف می دوند، ایستاده ایی و به خون من نگاه  می کنی، چادر مشکی ات را بالا می کشی، نگرانی که خون من، پاهای سفیدت را کثیف نکند، آخر تو با دمپایی از خانه بیرون آمدی و پاهایت لخت بود، تو دویدی به سمت خانه و از کوچه های شیب دار انقدر بالا و پایین رفتی تا خانه را گُم کردی و دیگر اراده ی پاهایت دست خودت نبود، به جای اینکه راه بروی، شنا می کردی و  از رویایی به کابوس و از کابوسی به رویا و بازهم کابوس شناور بودی، تا اینکه کار ما به شیدایی کشید، جوری که حتی خوابهایمان را جدی تر از بیداری گرفته بودیم، اما تا بیدار شدیم وخواستیم زندگی کنیم همه چیز منع شد. ما را درخانه هایی که دستگیرهای درش خیلی سفت تر از قدرت بازوی ما بود تنها گذاشتند. هر روز بعد از کوبیده شدن در به هم، می دویدم در اتاق و لخت میشدم و روسری های مادرم را برمی داشتم و از پشت گره میزدم به خودم وبرای خودم پیراهن های دکولته درست می کردم تا تلافی موهای کوتاه شده ام را با بدن نمایی اندام نحیف وکوچکم که عاری از هر برآمده گی بود، دربیاورم. مادرم سختش بود آن موهای فر را شانه کند و برای من دردناک وقتی شانه ی چوبی لای گره ی موهایم کشیده میشد ، گره ی موهایم  باز نشدند که هیچ بلکه ادامه یا فتند تا درون سرم که مغزم هم گره بیوفتد لای تمام افکارم تا اینکه من بنشینم روی صندلی که شبیه صندلی های دارالمجانین باشد، خودم را در آینه ببینم که با هر قیچی روی تار موهایم می زنند، انگار که سیلاب افکارم را گِل آلود می کنند و می ریزند روی زمین. بدون جواب، بدون اینکه حتی چرایی اش را بدانم. از آینه بدم می­آمد که تصویر پسر بچه ایی را جای من نشان می داد. آینه را شکستم چون خودم را مُحق می دانستم. من خودم را مُحق می دانستم که به صورت پسر بچه ی به خواب رفته در کالسکه سیلی بزنم. آن هم نه یکبار، سه بار. آن دختر کوچولوی مغرور و لجباز  درونمان  چرا آن شب از خانه ی همسایه با قهر زد بیرون، من دقیقا یادم نیست، تو یادت می آید؟ انگار از همان اول هم می دانستم که آنان روزی می آیند و انتقام می گیرند. انتقامی سخت برای اینکه وجود دارم، زندگی میکنم، آنها فکر می کنند جایشان را تنگ می کنم و بی دلیل به من حسودی می کنند در ظاهر مرا دوست دارند ولی تا سر برمی گردانم دلشان می خواهد که مرا جر بدهند، اصلا بخاطر همین بود که دخت کوچولو مغرور درونمان غیض کرد و جوابشان را نمی داد. همش می گفتند: “کجا می روی؟” . چیزی نمی گفت، تا نتوانند زود پیدایش کنند. اما اگر در هفت سوراخ هم قایم شوم، باز یکی می آید، دستم را میگرد و مرا  می کشید بیرون تا بر تن و روح من یورش برند و مرا بارها وبارها مورد حمله های خون خوارانه قرار دهند تا به امشب برسم که دیگر توان آن را نداشته باشم که چهره ای را تشخیص دهم. من نام تمام انسانها را فراموش کردم. مغزم را شستشو دادند تا دیگر نتوانم حرص و ولع خواستن و دوست داشتن دوران بچگی را به یاد آورم. از خشم پرم ولی دلیلش را نمی دانم. دلیل را هم از من گرفته اند. من تبدیل شدم به یک حجم .حجمی که فضا را پر کرده. دیگر حتی انتقام هم نمی گیرم. حتی به گوش پسر بچه ای که در کالسکه ی خود به خواب فرو رفته سیلی نمی زنم. می دانم اگر روزی متهم به چیزی شوم همه چیز بر علیه من است همین الان هم متهمم که می گویند غرق نشو، نابود می شوی. تو را به خاطر خودت دوست دارم که لجبازی کردی. خیلی وقت ها که خودت بودی، کودکی کردی. اما من هروقت ترسیدم، تو را انکار کردم. انکارت کردم که حالا فقط جیغ میزنی. باید حواسم را جمع کنم. باید هر کاری که دوست داری را انجام بدهم. باید پیراهن قرمز بپوشم بروم در حوضچه ی خانه که درونش گل نیلوفر روییده است، دراز بکشم رو به آسمان موهای فر و حنایی رنگم را پخش کنم در آب تا  امواج طوفانیِ خون را برایمان تداعی کند و من به این فکر کنم که برای اُفلیا نامه ای بنویسم. باید به او بگویم که چقدر دلم برایش میسوزد. من باید زود به زود در حوضچه ی خانه دراز بکشم و به این فکر کنم که ما هم مثل افلیا غرق شدیم. چند بار باید بهت می گفتم تو می توانی تا تمام آن نتوانستن هایی که در تو نهادینه کردند رو از یاد ببری؟ آن ها زورشان زیادتر از من بود و من خسته ام. از دویدن و افتادن. از گریه از خنده. باید برمی گشتیم به کودکی اما همه گفتند که تو دیگر بزرگ شدی. خیلی زود باید همه چیز را یاد می گرفتیم و در آن واحد باید درس پس میدادیم. دقیقا از همان چیزهایی که هیچوقت به ما آموزش نداده بودند،که زمان زیادی گفتنی نبود. همه ی آنها را یک شبه در تخت خوابمان  باید می آموختیم و فرصت برای اعتراض هم نداشتیم. خرابکاری های مکرر، کار را خراب کرد. همه فهمدیدند که ما حداقل در این یک چیز ناشی هستیم. خواستند گولمان بزنند. ازدحام انتظارات به جایی رسید، که حتی ما هم از خودمان انتظار داشتیم آدم کاملی باشیم. به اصطلاح همه فن حریف شویم. ولی هیچ وقت نشد باب دل ما. سرخوردگی ها و تحقیرها باعث شد که ما بار انتظارات را از دوش خودمان برداریم، اما این بار را نمی توانستیم  روی زمین بگذاریم. باید بلا فاصله می رفت روی  دوش کس دیگر. و ما هم دیگر زیر بار نمی رفتیم، بارها نه رو زمین بودند، نه روی دوش کس دیگر. از این دست به آن دست در هوا پرتاب می شدند. تابالاخره جر خوردند و متلاشی شدند و تمام احشامشان هوار شد روی سرمان، ما خودمان کردیم. ما همدیگر را لای هزارن عطر  فیک و بوی رژلبهای بد طعم و ارزان پنهان کردیم که آنها از من آدمی بسازند که نیستم، که تو مدام ازمن بپرسیدی، تو کی هستی؟ برایشان نقش بازی کردم. نقش آدمهای شجاع، نقش پر ریسکی بود. نباید جوری بازی کرد که به دیوانگی شباهت پیدا کند. مرز بین شان به اندازه ی یک تار مو باریک است. آنان تحسینت  می کنند تا زمانی که بازیگری بهتر از تو را پیدا نکرده باشند. بعد از پیداشدن بازیگر ماهرتر، تو باید این نقش رو کنار بذاری و بروی سراغ نقشهای پر ریسکتر. که یه طرف همه ی این نقشها دیوانگی است. کار هرکسی نیست احتمال اینکه  نتوانی مرز بینشان را به درستی تشخیص دهی، زیاد است و برای همیشه دیوانه می شوی. بعد همان آدم ها که تو را مجبور کردند به پذیرش این نقشها، می آیند و از تو ایراد می گیرند. آنان هیچوقت از هیچکس راضی نیستند. ما اجازه دادیم که بهمان دست درازی کنند. بی خود به احترامشان سکوت کردیم. قیافه های حق به جانب، کلمات مهملی که برای بیدار کردن حس عذاب وجدان به زبان آورده می شد. درگیری های ذهنی الکی که فقط کش دار می شود درمقابل همه ی اینها، من خفه شدم. نتوانستم حرف هایم را بزنم. حرف هایم ماند در دلم و به اینجا که رسیدم، به خودم  گفتم چرا؟ چرا لبریز نمی شوم؟ وقتش رسیده که از خودم بپرسم آیا آنقدری که تظاهر میکنم، واقعا خودم را دوست دارم؟ شاید الان وقتش باشد که راستش را  بگویم. که من خودم را دوست نداشتم. شاید در ملاقات بعدیم با تو، ندای عزیزم.شاید نتوانم تو را بخاطر بیاورم. شاید دیگر نتوانم بودن با تو را تجربه کنم، پس باید چیزهایی بین ما حل  شود. ما آدم ها همیشه دنبال ما به ازا هستیم برای خودمان و تا پیدایش نکردیم آرام نمی گیریم. من هم باید یه ما به ازایی پیدا کنم از خودم تا به آرامش برسم. من خودم را گم کردم و هیچ چیز یادم نمی آید. تصویر تو را به خاطر نمی آورم. این را میدانم که تصویر تو، دیگر آنی نیست که من در آینه می بینم. که اگر اینطور بود، هروقت که به آینه نگاه می کردم از خودم نمی پرسیدم که آیا این منم؟ من یا باید خودت رو پیدا کنم یا برایت مابه ازا پیداکنم تا به آرامش برسم. قبلا این راه را جور دیگری امتحان کردم. خواستم تا عاشق دیگری باشم. اما چهره ی خیالی معشوق تا زمانی توانست مرا مفتون خود کند که من  پی به ذاتش نبرده بودم. وقتی به کسی بگویی تو معبود منی، خیال برش می دارد فکر می کند چه خبر است. البته معتقدم که دوست داشته شدن صد مرتبه لذت بخش تر از دوست داشتن است. اما شکل خواستن من با همه فرق داشت. من هیچکس را نمی خواستم من فقط برای تو یک ما به ازا می خواستم یک موجود حقیقی که بشود با خیالش عشقبازی کرد نه با خودش. باید با ترسهایمان روبرو می شدیم و از خود میپرسیدیم: “آیا من همان چیزی را زندگی میکنم که رویایش را داشتم؟ یا  همه ی اینها تظاهر به خوشبختی است؟ ” من باید بروم. باید درخودم سفر دور و درازی رو شروع کنم، منِ گم شده را پیدا کنم و با تو زندگی کنم. باید برگردم به خودم. برگردم به تو، من باید هرروز از خودم هزار بار بپرسم، پرسش هایی که تا به حال به هیچکدامشان نتوانستم جوابی بدهم. تا بالاخره بتوانم برای پرسش هایم جوابی پیدا کنم. اگر هم نتوانستم هیچ جوابی بدهم لاعقل یادم نرود که من در ذهنم چه سوالهایی دارم باید یک روز از خواب برخیزم پا به دنیای سوالهایم بگذارم. این را خوب می دانم که هیچکس به خوبی خودم به سوالهایم نمی تواند جواب بدهد. مگرنه اینکه همه در جواب دادن به سوالهای خودشان مانده اند؟ چطور می توانند به سوالهای من پاسخ دهند؟ چطور می شود اینهمه سوال داشت و باز هم به زندگی ادامه داد؟ اراده چیز عجیبیست. اراده به دانستن عجیب تر است. من یک روز اراده کردم و الان اینجا هستم. در تاریکی محض در تنهایی خودم، روبروی خودم ، ندای عزیزم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *