نامه‌ای برای تو

126
0

نویسنده: سحر رنجبر

پای چپم را روی پای راستم می‌اندازم. این دست مراسم‌های ادبی، زیادی تاخیر دارند. موسیقی لایت در صدای صدها نفر پیچیده و کلافه‌ام کرده است. ردیف‌های زیاد صندلی‌ها… قیافه‌های حق به جانب عالم‌نما… و این همه بی‌حوصله‌گی من…

معلمی می‌گفت: «کتاب‌ها دروغگوترینند» و من هرگز نتوانستم معنای این حرفش را از او بپرسم. سال‌ها بعد کس دیگری گفت: «روزنامه‌ها و رسانه‌ها خائن‌اند. چرا که رقابت برای بقا باعث شده‌است مردم عام را در نظر نگیرند. روزنامه‌ها و رسانه‌ها شبیه حافظ‌اند، ولی مردم سعدی را بیشتر می‌فهمند». او مانند همان معلم از دروغ حرف می‌زد و می‌گفت: «نویسنده‌های روزنامه‌ها دروغ‌گوترینند، چون غرق نوشته‌های دیگرانند. قدرت واژه‌ها آن‌ها را در خود غرق کرده است. نویسنده‌ها سعی می‌کنند زیبا بنویسند و دردها را زیبا ببینند، نه آنطوری که هستند و این بین مردم و روزنامه مخصوصا صفحات ادبی فاصله انداخته و می‌اندازد.». به این فکر می‌کنم زمانی که فضای مجازی پر از لفاظی‌ها و گنده‌گویی‌هاست؛ وقتی شاعران و نویسندگان سمفونی بزرگی از کلمات نامانوسی که هیچ وقت به گوش مخاطب عام نخورده است را اجرا می‌کنند و زمانی که برعکس اصطلاح «خود را به نفهمی زدن» مخاطب مجبور است خود را به فهم بزنند؛ چطور می‌شود با مردم ارتباط گرفت؟ وقتی نشست‌های ادبی به جای بحث و گفت‌و‌گو پر از ناسیونالیست‌هایی است که معتقداند همه چیز باید زیر لوای زبان و فرهنگ هر قوم شکل بگیرد و طرف‌های مقابل پان‌های پفیوزی محسوب می‌شوند که تنها راه برخورد با آن‌ها توهین در متن است؛ یا پر از نویسندگان کاغذ به دستی است که طوماری از کلمات ثقیل را جمع کرده‌اند تا دانش بینش و فصاحت خود را به رخ همه بکشند و عملا و رو‌دررو نمی‌توانند دو خط حرف بزنند؛ چه نویسندگایی؟ وقتی ستون‌های روزنامه‌ها بیوگرافی مدیران مسئول آن است چه رسانه مردمی‌ای؟ اگر هنر و ادبیات برای مردم است چرا مردم نمی‌فهمند چه گفته می‌شود؟ چرا ادای روشنفکرها را درآوردن نشان‌دهنده شعور بالاست؟ وکیلی می‌گفت: «روزی دوستم از من پرسید «دکترین» یعنی چه؟ … توضیح دادم. بعد پرسید «دیالکتیک» یعنی چه؟ آن را هم توضیح دادم. بعد پرسید «ماتریالیسم» یعنی چه؟ آن را هم برایش توضیح دادم. بعد کمی فکر کرد و سرش را خواراند و با ترس پرسید: «دکترین غالب در خصوص ماتریالیسم دیالکتیکی تاریخی چه نظری دارد؟» من هم کمی خود را خواراندم، رفتم دوتا چای ریختم و نشستیم پلی استیشن زدیم دوتایی.»

آن روز هم مانند امروز، همه صندلی‌ها پر شده بود. احترامات به جا آورده شده بود. کف‌ها زده شده بود. کمرها خم شده بود. سخنرانی‌ها تمام شده بود. تنها دو نفر در دو ردیف از کسی که آن بالا، با سر ماژیکش بازی می‌کرد و همه را در دایره‌ای سرگردان می‌دید؛ سوال می‌پرسیدند. شاید او تنها نقش واسطه داشت. نقش دیواری که سوال‌های هر یک از آن دو، با برخورد به او کمانه می‌زد و به صورت «دیگری» برخورد می‌کرد. یک جور گفت‌وگوی بومرنگی… البته اینجا فعل به سوی خود شخص برنمی‌گشت و مقصدش «دیگری» بود. شاید بهتر است بگویم گفت‌وگوی بوم دیگرنگی… زمان گذشت. صندلی‌ها خالی شدند. آن ساختمان به انباری متروک بدل شد. همه آدم‌هایش بزرگ شدند. تعدادی خانه‌هایشان را عوض کردند. تعدادی از آن شهر رفتند. تعدادی پیر شدند، مردند. اما آن کلمات همان‌جا ماند. در همان انبار متروک. تو می‌دانی چه چیز پای کلمات را فلج می‌کند؟ به نظر می‌رسد کلمات بعد از زاده‌شدن، برای ابد زنده می‌مانند، حتی اگر واقعی نباشند. رویارویی حتی اگر باواسطه باشد؛ مرگ لحظات را بی‌معنی می‌کند و کلمات در جهانی که مرگ معنی ندارد جاودانه می‌مانند. مانند کلمات تو در جهان من.

پای چپم خواب رفته است. بالاخره لامپ‌ها خاموش شدند…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *