نامه‌ای برای تو

127
0

نویسنده: لیلا نوروزی

این نامه را من برای تو می‌نویسم. نمی‌دانم چه وقت، چه موقع. یادت نرود سنجاقِ این نامه را نباید باز کنی. می‌دانم تازه چشم‌هات را باز کردی. این نامه‌ی سنجاق شده به پیراهنت را می‌بینی. حتمن تا آخرش بخوان. یادت نرود، حتمن بخوان. تاریکی اشیا را توی خودش بلعیده. تو فکر می‌کنی شب است یا صبح؟ شب است، این را از رنگ سیاه پنجره می‌فهمی. نگاهی به پنجره بینداز. می‌دانم نا نداری بلند شوی، پرده‌ها را تا ته بکشی. فکر می‌کنی مغزت خالی شده. با خستگی بلند می‌شوی. مفصل‌هات مثل فنرهای کاناپه ترق‌تروق می‌کنند. خم می‌شوی. آباژور روشن است. خاموش نکن، هیچ‌وقت. نورش کم‌جان است طوری که انگار خانه توی مه رفته. یادت نرود این نامه را تا آخر بخوانی. فکر می‌کنی دستت را کسی گرفته. کسی یا چیزی؟ نخی، چیزی به دستت وصل است. آن را بکش. صندوق را می‌بینی. آرام از زیر میز بکش بیرون. آن را بردار. بازش کن. چند بار تقه می‌زنی. تق‌تق. صدای تق چوبی را سه بار می‌شنوی. چوب است، چوب. دستت را  بکش! فکر می‌کنی؟ فکر می‌کنی؟ اصلن چرا باید به این صندوق فکر کنی؟ صندوق را بگذار کنار دستت، روی کاناپه. نخش را باز کن از دستت. سنجاق نامه را باز نکنی یک‌وقت. نخ کش می‌آید؟ اینطوری؟ هی، هی می‌کشی. با خودت می‌گویی نخ کاموا که کش نمی‌آید. فکر کن. باز فکر کن. صندوق را بگذار همان‌جا زیر میز. اما فکر خم شدن هم آزارت می‌دهد. به زیر میز نگاه می‌کنی. آنجا تاریک است‌. دلت این‌طوری می‌گیرد. می‌خواهی همه‌ی چراغ‌ها را روشن کنی. همه را. صندوق را بردار و دوباره بگذار سرِ جاش. صندوق؟ نه. بلند شو. فکر می‌کنی پاهات به اختیارت نیست. لنگه‌ی صندلت کجاست؟ نمی‌دانی. مهم نیست. فقط این نامه را تا آخر بخوان. همانطور با یک لنگه هم می‌شود راه رفت. روی سرامیک لخ‌لخ می‌کند وقتی راه می‌روی. بر نگردی عقب. فکر نکنی حیوانی چیزی افتاده پشت سرت! همانطور دست بکش به لبه‌ی کاناپه. نوک انگشتت را بکش روی دیوار. می‌رسی زیر تابلو فرش. حس می‌کنی جلوی دار قالی ایستاده‌ای. کلبه‌ای وسط منظره با چراغی روشن. سرت را می‌چسبانی‌ به‌ آن. صدای خنده می‌آید از توش. دویدن چند کودک. فکر می‌کنی. باز فکر می‌کنی . چند بار فکر کرده‌ای؟  پسرت بود یا دخترت؟ مهم نیست. سه وجب دستت را ببر پایین‌تر. وجب آخر را جمع تر بگیر، طوری که شستت خم شود. اینجا یک دستگیره است. آرام بچرخان. در با غژ‌غژی باز می‌شود.  نگاهت را می‌دوزی به راه‌پله. تاریک است. به آنی باید در را ببندی. برگرد عقب. نگاه کن به آن‌ روبرو. در جایش را هی عوض می‌کند. آن سمتی. فکر می‌کنی دستگیره این‌جا بود حالا. اگر بروی آن وسط، سرت گیج می‌رود. عصایی چیزی باید باشد دم دستت. خوب نگاه کن. نیست؟  نمی‌دانی باید چطور بروی جلوتر. سرت را برمی‌گردانی. از کاناپه خیلی دور افتاده‌ای. رد شو. نرسیده به آشپزخانه اشک می‌آید توی چشمت. حالا وقت گریه نیست. چشم‌هات را ببند و گوش‌هات را تیز کن. نباید چیزی را از دست بدهی. فکر می‌کنی باید آستین بالا بزنی. اوهوم، عجب بویی راه انداخته‌ای. غذا برای چهار نفر.

 چیزی شبیه هم زدن با ملاقه. سعی می‌کنی همان حرکت را با دستت تکرار کنی. چند بار. بار‌ها، بارها این حرکت را کرده‌ای. دخترت هم بود. خودش هم بود.

نمی‌دانی چرا آمده‌ای آشپزخانه. یادت نمی‌آید کی کلید برق را زده‌ای. اگر گشنه‌ات بود، برای چی حالا نیست! یاد حرف کسی می‌افتی. کی بود؟  دخترت یا پسرت؟ باید به خودت برسی. به غذات.

هر کی بود غذای چند روز را گذاشته. نباید گرسنه بمانی. مرغ را وقت چی بگذار روی، روی، روی.  تمام نکرده گرم شده است. بخورش. روی میز آشپزخانه بسته مرغ پخته را می‌بینی. دورش را هلالی از آب وارفتگی‌ گرفته. بنشین همان‌جا رو صندلی. کیسه را باز کن. با دستت یک تکه بکن. بگذار توی دهانت. باز هم بخور. زیاد. می‌دانم حس می‌کنی توی دهانت مزه‌ها گم شده‌اند. مثل خودت. باز بلند شو. سمت کاناپه‌ی همیشگی راهت را بگیر. سنجاق این نامه را یک‌دفعه باز نکنی. آن‌وقت ول‌معطل می‌مانی. صندوق روی کاناپه را دیدی؟ مثل چراغی می‌درخشد آن‌جا. نباید تند‌تر بروی. از کنار تابلو راهت را بگیر و برگرد. پا تند نکن. انگشت‌هات را بکش روی دیوار. کمی  نفس چاق کن. حواست به لبه‌ی فرش هم باشد. پاهات گیر نکند به لبه‌ی قالی. آنوقت می‌افتی، سرت می‌خورد به جایی. توی مغزت پرشده از گزگزی سر گیجه‌آور. کم مانده، چیزی نیست. اگر خسته شدی بنشین و همانطور نشسته خودت را برسان به کاناپه. دستت را ببر سمت صندوق. صدای افتادن صندوق را شنیدی؟ عکس‌ها را می‌بینی کف زمین پخش شده؟  آنجا، کسانی هستند که می‌خندند. بچه‌ها، دخترها و پسرها، زن‌ها و مردهایی که عجیب شبیه هم هستند. غریبه‌هایی که همه‌اش تکرار شده‌اند، اما خنده را می‌نشانند روی لب‌هات. سرت را بگذار روی عکس‌ها. می‌خندی و اشک می‌آید تو چشمت. پنجره را نگاه کن. هر وقت صبح شد می‌فهمی. هر وقت صدای چرخاندن قفل را شنیدی خیالت تخت باشد. صبح شده. صبح. خوب دقیق شو به کسی که تند خودش را می‌رساند بالای سرت. یادت ماند آن خال کنار ابروش؟ آن چال رو صورتش؟ آن چشم‌های آن‌جوری‌ خیس شده یادت ماند؟ فحشش نده اصلن. نباید به او بگویی: پرستار ایکبری. او پرستارت نیست، دخترت است. وقتی گفت: سلام مامان. باید بغلش کنی. ماچش کنی. یادت نرود نباید سنجاق این نامه را باز کنی. تا آخر بخوان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *