نامه ای از طرف حلزون توی لیوان یک بار مصرف زیر تخت هتل

23
0

نویسنده: مرتضی شریفی

فرستنده: یک حلزون

گیرنده: دختر چشم قهوه ای

تاریخ: هشتمین روز زمستان

     نمی دانم باید چطور نامه ام را شروع کنم. شاید یک احوال پرسی گرم و دوستانه شروع خوبی باشد، شاید هم صحبت کردن در مورد حادثه ای که برای همسایه مان رخ داده، یا شاید حتی بهتر باشد بروم سر اصل مطلب و خواسته ام را مستقیما بیان کنم. اما ترجیح میدهم اول شرح ماوقعی از اتفاقاتی که باعث شده من این نامه را برایتان بنویسم بدهم. پس مرا ببخشید که نامه ام را با مقدمه ای طولانی شروع می کنم.

     سه روز پیش توی یک سبد نارنگی با چندتا از بچه های فامیل، آخر می دانید که حلزون ها جنسیت ندارند، پس مجبورم همه را بچه های فامیل خطاب کنم، وارد این ساختمان شدیم. کیسه تنی که سبد را حمل می کرد، لب های بزرگ و آویزانی داشت و شکم بزرگش، که سبد را به آن تکیه داده بود، موقع راه رفتن تکان تکان می خورد. همه بچه فامیل ها از زیر صدف هایشان چشم دراز می کردند و زیر زیرکی به لب هایش می خندیدند. آخر شبیه بچه ۴۷ ام فامیل بود. من هم از صدای خنده آنها خنده ام گرفته بود و خودم را محکم چسبانده بودم به نارنگی بزرگ و کپک زده ای در گوشه دورتر سبد از شکم کیسه تن شبیه ۴۷ امین بچه فامیل.

     جرات بیرون آمدن از صدفم را نداشتم. آجر سبد خیلی روی دست ها و شکم کیسه تنی که شبیه ۴۷ امین بچه فامیل بود تکان تکان می خورد و من هم قصد نداشتم به سرنوشت ۱۹ امین بچه فامیل دچار شوم که توی مسیر خمیازه کشید و توی اولین دست انداز از نارنگی اش کنده شد و دیگر خبری ازش نشد که نشد.

     با این حال گهگاه یکی از بچه فامیل ها جرات به خرج میداد و چشم دراز می کرد تا لب های کیسه تنی که شبیه ۴۷ امین بچه فامیل بود را ببیند و دوباره می زد زیر خنده و دوباره همه بچه فامیل ها خنده شان می گرفت.

     کیسه تن شبیه به ۴۷ امین بچه فامیل مان خیلی تند راه نمی رفت. لخت لخت قدم بر می داشت و کمی هم پایش را به زمین می کشید اما گاهی بی خبر سبد را بالا می انداخت، طوری که مجبور می شدیم کمی از صدف هایمان بیرون بیاییم و یکم بالا بکشیمشان، مبادا از روی دوشمان بیافتند و یکی داد بزند: `لیسه روووو…` و بعد همه بزنند زیر خنده. در این وضعیت اقتصادی هم که پیدا کردن صدف تمیز دست دوم آرزوی همه شده.

     راه خیلی خیلی زیادی رفته بود. دیگر به نفس نفس افتاده بود. دوست داشتم بدانم کجاییم. خیلی وقت بود سر از صدفم بیرون نبرده بودم. فقط می دانستم دیگر توی جنگل نیستیم. اینجا کمتر درخت داشت. آسمان هم اول داشت، اما بعد که با کیسه تن شبیه به ۴۷ امین بچه فامیل همراه شدیم دیگر آسمان را هم ندیدم. فکر می کردم آمده ام توی صدفش. ولی صدفش خیلی بزرگ بود. خیلی هم تو در تو بود. خیلی هم سوراخ سوراخ بود، از همه جایش، حتی سقفش، نور می آمد تو.

     دنیای بیرون خیلی متفاوت از جنگل نارنگی بود و این بعضی بچه فامیل ها را می ترساند. اما بعضی دیگر هم باد توی صدفشان می انداختند و می گفتند غمتون نباشه، کیسه تنی بهتون چپ نگاه خودم قورتش میدم. ما به شما می گیم کیسه تن. آخه صدف ندارید و جاش کیسه می کنید تنتون. البته من نشنیدم کیسه تن های اینجا ما رو بخورند، خدا رو شکر.

     داشتم می گفتم، کیسه تنی که شبیه ۴۷ امین بچه فامیل بود ما را چسبانده بود به شکمش و داشت سبد را به جایی نامعلوم می برد. شکمش خیلی حرف می زد. البته نه من و نه هیچکدام از بچه فامیل ها نمی فهمیدیم چه می گفت اما حس می کردیم خیلی ناله دارد برای گفتن چون یک دفعه شروع می کرد هوار کشیدن و بلند بلند صحبت کردن. ولی خب زود هم آرام می شد. داشتیم توی سبد می رفتیم که یک دفعه کیسه تن شبیه به ۴۷ امین بچه فامیل مان یکی از همان تکان های ناگهانی را به سبد داد، جوری که یک آن ترسیدم صدفم را از دست بدهم. وقتی دوباره راه رفتنش آرام شد، صدفم را کمی شل کردم. چشم دراز کردم و وقتی مطمئن شدم خبری نیست صدفم را کمی بالا دادم تا بتوانم دوباره سفت بگیرمش. سرم را بیرون بردم و تکانی به صدفم دادم. داشتم کش و قوس میدادم به عضلات زیر صدفم که بی هوا کیسه تن شبیه به ۴۷ امین بچه فامیل مان تکانی به خودش و شکمش و لب هایش داد جوری که صدفم داشت به باد می رفت. نمی توانستم بگذارم صدفم از دست برود. ننگ لیسه شدن را نمی توانستم به جان بخرم. از آن حلزون های ناخلف نبودم. با تمام وجود به صدفم چسبیدم تا نگهش دارم اما ناخودآگاه پوست کپک زده نارنگی را ول کردم و از توی سوراخ سبد هبوط کردم روی زمین.

     ضربه سختی خورده بودم. می ترسیدم صدفم شکسته باشد. دردی حس نمی کردم اما سرم گیج می رفت. از ترس خودم را تا جای ممکن چپانده بودم ته صدف. چند دقیقه ای همانجا، ته صدف، خودم را محکم چسبیده بودم. خبری نبود. صدایی نمی آمد. نه صدای شکم کیسه تنی که شبیه ۴۷ امین بچه فامیل بود و نه صدای هیچ بچه فامیلی، حتی ۱۹ امی.

     فکر کردم باید کاری کنم. باید بروم دنبالشان. باید پیدایشان کنم. به خودم جرات دادم و از صدف پا بیرون گذاشتم. چسبیدم به کف زمین و صدفم را پشتم صاف کردم. چشم های خرطومی ام را دراز کردم و اطراف را پاییدم. خبری نبود. چیزی حرکت نمی کرد. از کدام طرف باید می رفتم نمی دانستم. ردی هم نبود که بخواهم دنبالش کنم. من گم شده بودم.

     از سوراخ های سقف صدف کیسه تن ها نور می تابید. زیر پایم زمینی صاف بود. حتی از داخل صدف من هم صاف تر. فکر کنم بدون تف کردن هم می شود رویش خزید.

     بالاخره تصمیم گرفتم توک صدفم را بگیرم و بروم پی بچه فامیل ها. هنوز چند لیزی نرفته بودم که آسمان تیره و تاریک شد. سایه بزرگی جلو سوراخ های سقف را گرفت. چشم گرداندم تا ببینم چیست که ضربه محکمی به صدفم خورد و پرت شدم روی زمین صاف صدف کیسه تن ها. سرم بیشتر گیج می رفت و زور می زدم خودم را بکشم توی صدف.

     بعد حس کردم دارم پرواز می کنم. باد می خورد توی صورتم اما می ترسیدم چشم هایم را دراز کنم. بعد زیر تنم گرم شد. زیادی گرم بود. از گرمایش حالم بدتر شد. صدای بلندی می گفت: آخ… ببخشید… ندیدمت کوچولو… تو اینجا چیکار می کنی؟

     به کی گفت کوچولو؟ حیف بهم شوک وارد شده بود وگرنه قورتت می دادم تا بفهمی کی کوچولو است.

     داشت فوتم می کرد. حالم که جا آمد تازه متوجه شدم این گرمایش از کف به خاطر این بود که مرا گذاشته بود کف دستش و با دوتا چشم بزرگ قهوه ای زل زده به من. انگار می خواست زنده زنده با صدفم قورتم بدهد. زیر لب گفتم ببخشید و آرام آرام چپیدم توی صدفم. ولی فکر کنم صدایم را نشنید. بعد شروع کرد راه رفتن. تند تند ولی با قدم های کوتاه راه می رفت. یعنی مرا کجا می برد؟ خواستم بگویم مرا به سبد نارنگی ها برسانید ممنون می شوم ولی ترسیدم دوباره فوتم کند. هنوز سرم گیج می رفت و قلبم هفلشت می زد. دیدم یک چشم بزرگ قهوه ای اش را گرفته جلو ورودی صدف و داره سرک می کشد تو. خواستم بگم بفرما تو دم در بده ولی راستش ترسیدم کاری کند. معذب بودم. گفتم ` بیبین اینجی واس ماست، یعنی صدف ماست…` پلک زد و چشمش را جلوتر آورد. `یعنی… فعلا واس ماست… قابل شما رو هم نداره البته`. صدف دیگر جا نداشت. تا ته رفته بودم و هنوز داشت سرک می کشید توی صدف.

     `ما هم اینجا مهمونیم.` این را دختر گفت. یعنی این صدف مال خودشان نبود. یعنی آنها هم آمده بودند دنیا را ببینند؟ چه تصادفی. خب حالا که به تفاهم رسیدیم دیگه مزاحم نمی شم، نیازی هم نیست به سبد نارنگی ها برسونی، همین گله گوشه من رو بذاری زمین مرخص میشم از خدمتتون. خواهش می کنم، تو رو خدا… اینها را توی دلم گفتم. می خواستم بزنم زیر گریه اما او امان نمی داد. یک سر حرف می زد. ` ببین اینها تخت های ماست، این تخت منه، این تخته خانم پارساییه، این تخته خانم ذاکریه، اینم یخچالمونه، این میزمونه، این صندلی هامونه، این چمدون منه، این کوله امه، این کیف خانم پارساییه و…` حرف هایش تمامی نداشت. بعد مرا گذاشت روی تختش. چقدر پرز داشت. حالت تهوع می گرفتم. دوباره برگشت و مرا گذاشت توی یک چیز گرد و نیمه شفاف مثل پرده ای که به ورودی صدف می کشیدم وقت هایی که تنها می شدم.

     `فعلا بیا برو تو این لیوان یک بار مصرف بمون تا برات ببینم کاهو پیدا می کنم یا خیار. درش رو هم با این نایلون و کش می بندم که فرار نکنی.` کاهو چیه؟ نایلون چیه؟ من فرار کنم؟ قورتت بدم کیسه تن… . ولی باز نمی شنید. بعد هم مرا با این زندان کوچک گذاشت روی همان چیزی که گفت اسمش یخچال است.

     `خب دیگه کوچولو، دیرم شده باید برم به کلاسم برسم. شب بر می گردم، فعلا خداحافظ.` دوباره ترس برم داشت، شب؟ هنوز ظهر نشده و تو شب بر می گردی؟ یعنی تا شب باید توی این لیوان یکبار مصرف زندانی باشم؟ ظالم، حلزون کش، لیسه.

     دور و دورتر شد و بعد از جایی از دیواره صدف بیرون رفت و ورودی صدف بسته شد. با خودم فکر کردم کاش حداقل کاهو یک جور خوراکی باشد. دلم تنگ شده بود برای بچه فامیل ها. خودم را ول کردم کف زندان پرده مانندم. ورودی صدفم را پرده کشیدم و خوابیدم. اینطوری کمتر غصه می خوردم. اصلا کسی دلش برای من تنگ شده بود؟ اصلا کسی فهمیده بود من دیگر نیستم؟

     صدای همهمه می آمد. یک عده داشتند با هم حرف می زدند.

  • من که دیگه جون ندارم.
  • تازه روز اوله.
  • کاش حداقل صبح بشه بیشتر خوابید.
  • صبح هم باید زود بیدار بشیم حاضر بشیم بریم کلاس.
  • ای بابا، آخه تا ۱۲ شب کلاس… کی وقت کنیم بخوابیم؟
  • آره والا، یه اتاق خنک هم بهمون ندادن.
  • مگه گرمه؟ من حس می کنم خیلی هم سرده.
  • اااااا کجا سرده؟ من دارم می پزم. می خوام پنجره رو باز کنم.
  • به خدا اگر پنجره رو باز کنی جیغ می زنم.

     بوی نارنگی می آمد. پرده ورودی را پاره کردم. واقعا بوی نارنگی می آمد. نارنگی های کپک زده خوشمزه. چشم های خرطومی ام را دراز کردم و چسباندمشان به لیوان یک بار مصرف نیمه شفاف. حالا بهتر می دیدم. آره توی دستشان نارنگی بود. داشتند پوست خوشمزه کپک زده نارنگی ها را می کندند.

     یعنی بچه فامیل ها هم بودند؟ `جیغ زدن من اینجام… من اینجام… اینجا… توی این لیوان یکبار مصرف نیمه شفاف…` اما کسی جوابی نداد. هیچ کدام از بچه فامیل ها اینجا نبودند. ولی نارنگی ها اینجا بودند، پس آنها کجا بودند؟ سوراخ های سقف یک دفعه تاریک شد. کیسه به تن چشم قهوه ای لیوان یک بار مصرف را برداشت و برد توی تختش. در لیوان را باز کرد و چیزی خیس و سبز رنگ انداخت روی صدفم. هوای خنک و تازه هم وارد شد. `بیا اینم کاهو، بخور. حتما خیلی گشنه ای. بخور… بخور…، تمیزه از تو سالادها برداشتم، فقط سس مایونزش رو شستم که طبیعی باشه.` صدایی دیگر از جایی در تاریکی پرسید:

  • چی میگی با خودت دختر؟
  • هیچی داشتم با خودم فکر می کردم. من وقتی فکر می کنم یکم بلند بلند فکر می کنم.
  • خب یکم یواش تر بلند بلند فکر کن.
  • باشه، ببخشید مزاحم استراحتتون شدم. شما بخوابید منم تو دلم بلند بلند فکر می کنم تا مزاحم شما نباشم.

     بعد همه جا ساکت شد.

     صبح روز بعد دوباره لیوان یک بار مصرف را گذاشت روی یخچال و همگی رفتند بیرون. کمی از آبی که کف لیوان جمع شده بودن نوشیدن. چند گاز هم به کاهو زدم. مزه علف می داد. دلم کپک می خواست، از آن سیاه هایش یا حداقل پوست نارنگی. دلم برای بچه فامیل ها تنگ شده بود. باید خودم را به آنها می رساندم. خودم را چسباندم به دیواره لیوان و شروع به بالا رفتن کردم. به زیر سقف رسیده بودم که یک دفعه لیوان چرخید و به پایین سقوط کرد. اینبار سفت چسبیدم به لیوان. ضربه سختی بود ولی آسیبی ندیدم. به نظرم شروع خوبی بود. دوباره شروع به حرکت کردن کردم. لیوان یکبار مصرف راه خروج نداشت اما می توانستم با بالا رفتن از شیب یک طرف لیوان را به چرخش در آورم. حداقل به جایی می رسیدم ولی به کجا؟ نمی دانستم. لیوان یک بار مصرف یک طرفش کوچکتر از سمت دیگر بود. شب شده بود و کلی راه رفته بودم. کاهو پژمرده شده هم دنبال می آمد. همه هیکلم بوی علف گرفته بود. هیچ خبری از نارنگی و بچه فامیل ها هم نبود. فقط می رفتم و می رفتم. بعد دوباره سقف روشن شد. یکی گفت:

  •  این لیوان کیه افتاده کف زمین؟
  • آخ، لیوان منه.
  • خب نمی خوایش بندازش اشغالی.
  • نه، چیزه… یعنی لازمش دارم. گذاشته بودم روی یخچال، فکر کنم باد زده افتاده رو زمین. می ذارمش زیر تخت.

     صدای آشنای همان کیسه به تن های دیشب بود‌. یعنی من هنوز همانجا بودم. نهههههههه…. دوباره بوی نارنگی آمد.

  • وای که دارم می میرم از خستگی.
  • خسته نباشی.
  • سلامت باشید.
  • بیا نارنگی بخور، شیرینه.
  • نارنگی عمراااااا….
  • آخه چرا؟
  • اگر بدونید چی دیدم امروز…
  • چی دیدی؟
  • دیدم سبد نارنگی ها رو بردن تو آشپزخونه. این آشپزه هست لب های بزرگی داره، یه ظرف یه بار مصرف گذاشته بود تو آشپزخونه داشت از نارنگی ها حلزون جدا می کرد.
  • چی؟ حلزون… درست شنیدم… اسم من رو گفت؟ کجا بودن، حلزون ها کجا بودن، اوهوی… با شمام…
  • اهههه… یعنی نارنگی ها حلزون ان؟
  • بابا اینها رو شستن. این یه چیزی دیده، تو چرا حساس میشی؟
  • حلزون ها رو چیکار کرد؟
  • برد انداخت تو سطل آشغال.
  • خب خدا رو شکر، تو آشپزخونه نبودن پس.
  • البته بعد از ناهار برد. اتفاقا موقع ناهار یه تیکه چربی تو ظرف خورش بود یاد حلزون ها افتادم. شاید هم چربی نبود.
  • اهههههه….. بسه دیگه نگو.
  • ولی دلم براشون سوخت، طفلکی ها. حلزون ها که آشغال نمی خورن.
  • بس می کنی یا برم یه اتاق دیگه.
  • چشم چشم، دیگه درمورد حلزون ها و ناهار و آشپزخونه حرف نمی زنم.
  • با این دمپایی می زنم تو سرت ها.

     سطل آشغال. باید خودم می رسوندم به سطل آشغال. نمی دونستم کجاست و چجور جاییه ولی می دونستم بچه فامیل ها همه اونجا بودن. شاید یه عالمه پوست نارنگی هم بود. ولی چرا گفت طفلکی ها… نکنه سطل آشغال جای خوبی نباشه.

  • راستی می دونستید بعضی کشورها حلزون می خورند؟
  • یکی این از برق بکشه.
  • آره منم شنیدم.
  • تو دیگه چرا حرف های این رو ادامه میدی؟ همینقدر مونده حلزون هم بخوریم. اوووووع…
  • به نظرت چطوری می خورند؟ با پوستش که نمیشه.
  • فکر می اندازند تو آب جوش بعد پوستش رو می کنند یا شایدم اول پوستش رو می کنند بعد می کنند تو آب جوش.
  • ولی به نظرم خام خام می خورند.
  • من میرم.
  • نه… باشه، باشه. دیگه حرف از خوردن نمی زنیم. ولی انصافا اگر حلزون ها رو بهم می دادن می بردم باهاشون پرورش حلزون می زدم.
  • به چه درد می خوره؟
  • نمی دونم. ولی دلم براشون می سوزه. بالاخره اونها هم موجود زنده اند.

     یکی از کیسه تن ها از صدفشان رفت بیرون. بعد همه جا تاریک شد.

    صبح امروز که روز سوم است همه دوباره رفتند بیرون. من تنها مانده بودم با کاهوی پژمرده توی لیوان یک بار مصرف. دوباره کز کردم ته صدفم و زل زدم به دیواره لیوان یک بار مصرف که مثل پرده ورودی صدفم نیمه شفاف بود. غروب که شد همه با عجله آمدند توی صدفشان. شروع کردند این ور و آن ور رفتن‌‌. چیزها را بر می داشتند می کردند توی چمدان و کوله و کیف و… .

  • بجنبید تا شب نشده برسیم خونه هامون.
  • آخ، گفتی خونه.
  • من برسم خونه میرم تختم رو بغل می کنم.
  • من برسم خونه میرم ظرف های نشسته این سه روز رو می شورم.
  • مردها همشون همین ان. تو خر نشی ها دختر.
  • آره والا، نوکر گیر آواردن.

     من هنوز توی لیوان یک بار مصرف زیر تختتان هستم. همه جا بوی علف گرفته. این نامه را نوشتن چون کسی صدایم را از این پایین نمی شنود. برای شما کیسه تن، یعنی ببخشید، دختر خانم چشم قهوه ای که مرا اینجا قایم کرده ای، می شود یک بار دیگه مرا کف دستت بگیری و با چشم های درشت قهوه ای رنگت به من زل بزنی و مرا به دوستانت معرفی کنی؟

     آخر از توی این صدف بودن خسته شده ام.

نویسنده: مرتضی شریفی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *