نامه ای ازطرف خودم به من

229
0

نویسنده: شیما اسکافی

سلام من حالا که برایت می‌نویسم ساعت ۸:۱۰ دقیقه شب، روز چهارشنبه دهم آبان است و از قضا انگار روز جهانی نویسنده هم هست، روزت مبارک نویسنده تازه کار، راستش را بخواهی اصلاً نمی‌دانم حرف‌هایی که حالا و در این زمان برایت می‌نویسم خریداری دارند یا نه اما می‌نویسمشان، مثل قبل‌تر از این‌ها که باز هم برایت نوشتم، گوش‌هایت تا به حال بسیار  قصه درد دل‌ها ترس‌ها غصه‌ها و  را شنیده

آخر تو نزدیک‌ترین حضور پس از خدا به منی، مگر محرم‌تر از تو هم پیدا می‌کنم؟ در تمام روزهای این ۳۴ سال که اگر خدا بخواهد به زودی به ۳۵ سالگی  همراهم بوده‌ای، تو خوب می‌دانی که چه مسیر دشوار و پر دست اندازی را تا به امروز طی کردم، یک دختر ایرانی با معلولیت  و بدون جفت، که البته بزرگترین  تنها چالش زندگی‌اش، برخلاف آنچه خیلی‌ها ممکن  گمان کنند، معلولیت نبود و نیست، تو خوب می‌دانی که سال ۱۴۰۰ بعد از اینکه پدرم به آسمان‌ها رفت، به دلایلی نگفتنی، من هم دلم می‌خواست بروم، اما زندگی کردم و ادامه دادم، و این ادامه دادن به زندگی و سعیم برای خوب پر کردنش با تمام دشواری‌ها شاید از بزرگترین دستاوردهای زندگیم باشد

می‌دانی من، بارها فکر کردم که استعدادها و رویاهایم شاید یکی از مهم‌ترین نیروهای محرکه زندگیم بوده، چیزی که کمک کرد تا راکد نماند روزگارم، در روزهای نوجوانی انگار فارغ از دنیای حقیقی زندگی از روی ابرها به پایین نگاه می‌کنی، لااقل من که روی ابرها بودم انگار یادت هست؟ خوب یادم می‌آید که در روزهای نوجوانی در رویاهایم  جنگاور پیروز وخوشحال زندگی بودم.

و البته راستش را بخواهی هنوز هم هستم اما نه با آن خوش خیالی روزهای ۱۵ سالگیم، آن روزها زندگی  پر از رسیدن می‌دیدم و جایی برای تجربیاتی که از سر گذراندم نبود، از همان روزها دلم می‌خواست یک نویسنده باشم، یادت هست یک  گوشه دفتر خاطراتم را امضا کردم و پایینش برایت نوشتم تقدیم به نویسنده آینده؟ من و تو از همان روزها و حتی قبل‌تر با هم خلوت می‌کردیم یادت هست؟ آخرین فرزند یک خانواده با اختلاف سنی زیاد با خواهران و برادرش، به خصوص اگر درونگرا هم باشد، بالاخره باید یک هم صحبت داشته باشد دیگر نه، هرچند در روزهای دور حتی وقتی با تو هم خلوت می‌کردم گاهی دردهایم را پس می‌زدم اما به مرور رفیق‌تر شدیم با هم، صادق‌تر و امن‌تر، این روزها تو هم انگار با من احساس امنیت بیشتری داری نه؟ حالا تجربه ها ی بیشتری داری و این تجربه‌ها بزرگترت کرده خداراشکر آفرین گلم.

برای شادی‌هایت خوشحالم من برای اینکه این روزها، اولین کتابت را نوشته‌ای، برای پیامی که دیروز کسی که حتی نمیشناختی گذاشته بود و نوشته  که تاالان سه بار کتابت را خوانده و حتی برایت پیغام گذاشته بود که دلش می‌خواست کتاب را با امضای تو داشته باشد، برای پیغام خانم خبرنگاری که او هم درست همان  گفته بود می‌خواهد از از طرف روزنامه ۷ صبح درباره کتابت با تو مصاحبه‌ای انجام دهد، چه خوشحال کننده بود و امید دهنده شاید دیده شدی دختر خدا را چه دیدی من ازخدا وتو ممنونم که تا امروز ادامه داده‌ای، که زندگی را با با تمام فراز و فرودش به دوش کشیدی و تاب آوردی، اگر دیگر نبودی فرصتی نبود دیگر نه برای شادی و نه برای تجربه کردن، راستی من این روزها به دنبال مورد جدیدی می‌گردم تا با او برای رادیو ققنوس پادکستی که راه انداختم مصاحبه کنم و داستان زندگی کسانی  بگویم که بعد از چالشی سخت دوباره برمی‌خیزند برایم دعا کن.

ده آبان 14002

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *