نامه‌ای به امید جواب

85
0

نویسنده: مهدیه خردمند

پدر عزیز‌تر از جانم، سلام

امیدوارم حالت خوب باشد. دلم برای تک تکتان تنگ شده است. کاش در کنار شما و برادر هایم بودم. راستی، خبری از مادر دارید؟ دیروز نامه‌ی دیگری برایش نوشتم. درست مثل هفته‌ی پیش ولی تا به امروز به هیچ کدام از نامه‌هایم جوابی نداده است. نگرانی مثل خوره دارد تمام وجودم را می‌خورد. نکند اتفاقی برایش افتاده؟ اگر از مادر خبری دارید من را هم بی خبر نگذارید. نمی‌دانم چرا این فکر در سرم مدام می چرخد که نکند خدایی نکرده کاری کرده‌ام و باعث رنجش خاطرش شده‌ام. نمی دانم، شاید هم نامه‌هایم در اداره‌ی پست گم می‌شوند. دیروز خانم همسایه، همانی که هر روز به جای پول تخم مرغ‌ها برایم شیر می‌آورد،‌ گفت که نامه‌ها همیشه‌ی خدا در اداره‌ی پست سر به نیست می‌شوند. برایت نوشته بودم که برادرش پستچی است و هر روز نامه‌ها را برای اهالی ده می‌آورد. تا به امروز که نامه‌ای برای من نیاورده است ولی هر روز که از کنار پرچین می‌گذرد با محبت به من سلام می‌کند و با کلمات زیبا و دلنشین امیدوارم می‌کند که روزی هم نامه‌ای برای من خواهدآورد،‌ نامه‌های گمشده‌ای که تو، مادر و برادرهایم برایم نوشته‌اید و در اداره‌ی پست راه گم کرده‌اند. نامه‌هایی پر از محبت و دلتنگی، نامه‌هایی که از قطره‌های اشک تر شده‌اند.

پدر عزیزم، چقدر دلتنگ تو و مادر هستم. هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم نور خورشید به من این امید را می‌دهد که نامه‌ای از شما ها دریافت خواهم کرد و امروز روزی است که انتظار بالاخره پایان می‌گیرد، ولی امروز هم درست مثل دیروز و فردا هم مثل امروز، بی‌ خبر از تمام شما عزیزانم پایان خواهند یافت. هر روز صبح نور خورشید از لای پرده‌ها خودش را به داخل اتاق می کشدو اشک‌های شبانه‌ام را که روی بالش درست کنار صورتم به خواب رفته‌اند را خشک می‌کند و امید تازه ای را در من بیدار می‌کند، امید سر رسیدن نامه‌ای یا خبری از شما عزیزانم. می‌بینی پدر، من هر روز به امید یک نامه از شما عزیزانم چشم‌هایم را به روی دنیا باز می‌کنم، من هر روز دانه‌ی امید را در دلم آب می‌دهم.

پدر عزیز‌تر از جانم، کاش این جا در کنار من بودی امروز خورشید درخشان تر از دیروز از پشت کوه‌های پر برف سر برافراشت. عاشق طلوع خورشید هستم. هر روز صبح قبل از شروع کار‌های روزانه چند دقیقه‌ای را کنار پنجره‌ی کوچک اتاق خوابم می‌ایستم و بالا آمدن خورشید از پشت کوه های سر به فلک کشیده را تماشا می‌کنم. ای کاش تو و مادر هم این جا کنار من بودید و هر روز صبح طلوع خورشید را با هم تماشا می‌کردیم و من دیگر با اشک هایم تنها نمی‌ماندم.

پدر عزیزم، اگر جویای حال پدربزرگ هستی که باید بگویم چیزی به پایان عمرش نمانده. زمین گیر شده است و مدام دلتنگ مادربزرگ است. حق دارد، جفتش پرواز کرده و تنهایش گذاشته. یادم هست که چقدر عاشق هم بودند. هر روز صبح به امید دیدن تو و مادر از خواب بیدار می‌شدم و با قدم های آرام با آرزوی دیدن شما عزیزانم از پله‌ها پایین می‌آمدم، در آشپزخانه به جای شماها پدربزرگ و مادربزرگ را در کنار هم می دیدم که ریز ریز می خندیدند و شاد بودند. بعد از مادربزرگ،‌ پدربزرگ دیگر لب به خنده باز نکرد. تنها پژواکی از خنده هایشان درون خانه می‌پیچد. هر موقع که به نبودنشان فکر می‌کنم قلبم تیر می‌کشد. کاش اینجا بودید. نمی‌دانم اگر پدربزرگ هم تنهایم بگذارد و برای همیشه برود باید چه کار کنم. نمی خواستم به این موضوع اشاره‌ای بکنم،‌ می‌دانم باعث شدم تا خاطرت آشفته شود اما وقتی یاد تنهایی و بی‌خبری از شما عزیزانم می‌افتم تمام بند بند وجودم می‌خواهند از هم جدا شوند.

راستی، دیروز عکست را در روزنامه با دختر جوانی دیدم. زیرش نوشته بود که دختر خوانده‌ات است. دختر خوانده؟! پس من چی؟ چرا من را در کنار خودت نگه نداشتی؟ در وجود من چه چیزی وجود داشت که باعث شد شما‌ها از من دل بکنید و تنهایم بگذارید؟ چرا رفتید و من را با خودتان نبردید؟ چرا هیچ وقت برنگشتید؟ چرا هیچ وقت نامه‌ای ننوشتید؟ چرا هیچ وقت هدیه‌ای نفرستادید؟ چرا؟ چرا؟ در وجود آن دختر جوان چه چیزی بود که دخترت شد و من را که از گوشت و خونت بودم را رها کردی و رفتی، آن هم برای همیشه. من تنها ماندم و تو به دنبال دختر دیگری رفتی تا دخترت باشد. من در تنهایی خواهم ماند و دختر خوانده‌ی تو به آرامی روی زانوانت خواهد نشست و تو برایش شکلت در خواهی آورد تا لبخند را مهمان لبان سرخش کنی. هیچ وقت من را روی زانوانت نگذاشتی. هیچ وقت برای من داستانی نخواندی. هیچ وقت خنده را به لب‌های من مهمان نکردی. هیچ وقت در کنار تخت من تا صبح بیدار نماندی. زمانی که در تب می‌سوختم هیچ وقت برایم دل نسوزاندی. تو همیشه در کنار هیچ وقت بودی و هیچ وقت در کنار من نبودی. حالا در کنار دختر جدیدت هستی. راستی، آمریکا چطور جایی است؟ مطمئنم برای دختر نازنینت جای امن و مناسبی هست. من که هر روز صبح خروس خوان از خواب بیدار می‌شوم و تا تاریکی شب در بیرون از خانه کار می‌کنم. راستی، امسال اسبمان مرد و من مجبور شدم درست مثل یک قاطر کار کنم تا پول برای خرید یکی پیدا کنم، قاطر به جای اسب. آرزوی داشتن یک اسب دیگر را باید به گور ببرم. امسال پاییز سال سختی بود. زمستان هم تعریفی نداشت. یک زن تنها با یک پیر مرد علیل بدون داشتن پول کافی برای استخدام کارگری امین سرنوشتشان تاریک و نامعلوم است. نمی دانم، شاید بعد از مرگ پدربزرگ مجبور به فروش خانه و زمین بشوم. بروم به شهر و در رختشویخانه کار کنم. مطمئنم که دختر جدیدت دست های ظریف و زیبایی دارد،‌ دست های من که مردانه و زمخت هستند. زیبایی نه در دستانم هست و نه در چهره ام. از بس مثل مردها کار کرده‌ام درست مثل مرد‌ها شده‌ام. نمی دانم، شاید هم روزی برسد و پستچی از من خواستگاری کند. خواهرش می‌گفت خانه‌ی کوچکی درست آن طرف روستا دارد. باغچه‌ای کوچک و اصطبلی با چند مرغ و بز دارد. اما این‌ها مهم نیست. مهم این است که یکی هم در این دنیای پهناور من را انتخاب کند، به من عشق بورزد و مهم تر از همه زندگیش را با من قسمت کند. مردی که برایم نامه خواهد نوشت. مردی که جواب نامه‌هایم را خواهد داد. نمی دانم، شاید هم هیچ وقت از من خواستگاری نکند. شاید هم باید بروم. می‌دانی،‌ نگران هستم. نگران این که وقتی من هم از این جا رفتم نامه‌های گمشده دیگر هیچ وقت پیدا نشوند. دیگر هیچ وقت نامه‌ای نیاید و من هم دیگر نامه‌ای ننویسم. چه فایده‌ای دارد؟ نوشتن نامه‌هایی که هیچ خواننده‌ای ندارد. نامه‌هایی که یا باز نشده پاره می شوند و یا بعد از خوانده شدن سوزانده می‌شوند. هیچ وقت جوابی برای من نوشته نخواهد شد. هیچ وقت.

پدر عزیز تر از جانم، سرت را با گلایه‌ها به درد آوردم. باید نامه را کوتاه کنم. سلام من را به برادرهایم برسان. اگر مادر را دیدی بگو دوستش دارم با این که فقط عکسی بود گوشه‌ی اتاق، بی‌حرکت و بی‌جان. سلام من را به دختر جدیدت برسان و از جانب من بوسه‌ای روی گونه‌ی سرخش بنشان، به دختر جدیدت بگو که دختری داری که سال‌ها پیش ترکش کردی و هیچ وقت به سراغش نرفتی. بگو که هیچ عکسی از من نداری و هیچ وقت من را از نزدیک ندید، بگو من تنها یک اسم بی‌جان هستم در سرت. پدر عزیزم دوستت دارم.

دوستدار تو، دختر رها شده ات

لیزرل انیشتین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *