نامه‌ای در تولد سی و یک سالگی

62
0

نویسنده: نورا محمد خانی

امروز صبح که چشمهایت را باز می کنی و در هوای آپارتمان قشنگت نفس می کشی ، وقتی روی تخت گرم و نرم ات با ملافه های سورمه ای اش نیم خیز میشوی و مثل همیشه اول گوشی همراهت را چک می کنی و احتمالا این پیام را می خوانی ….

امیدوارم هوا آفتابی باشد . آخر روزی که تو به دنیا آمده ای همیشه در نظرم آفتابی بوده ، از آن روز هایی که آسمان قشنگ تر است و دریا آرام ، درخشان بوده ، مثل تو..

می دانم که نمی توانم تمام روز های سالت را آفتابی کنم ، بلاخره ابر و باران هم لازم است اما تا جایی که بتوانم تلاش می کنم تا هوای دلت را آفتابی نگه دارم ، اما باز هم غم به دل قشنگت راه نده ، اگر روزی بارانی شوی قطره های باران را از صورتت پاک می کنم ، اگر روزی برفی شوی در آغوشم گرم گرمت می کنم ، اگر روزی مثل آسمان پر صاعقه عصبانی شوی ، از صدایت نمی ترسم و آرامت می کن

خلاصه عزیزم از امروز که سی و یک سالت شده من هواشناس دلت می شوم و هوای دلت را خواهم داشت .

هنوز روز تولد سال پیشت را یادم می آید ، تنها چند ماه بود که هم را می شناختیم و به هم می گفتیم که دوست های خوب هم هستیم ، اما دروغ می گفتیم.

می دانی ما هیچ وقت دروغگو های خوبی نبودیم .

سال پیش که هدیه ات را بهت دادم و برای اولین بار لب هایم صورت قشنگت را لمس کرد ، قلبم از دروغ گفتن دست کشید . تو از هدیه خوشت آمده بود ، چند باری متوجه آن شده بودم که هر جا می روی آن دستبند را مانند طلسم شانسی با خود همراه داری ، انگار توهم از دروغ گفتن خسته شده بودی .

چند ماه بعدش که بهم رسیدیم تا به خود آمدم دیدم از چیزی که فکرش را می کردم بیشتر برای من معنا داری ، بیشتر از هر معنایی که حالا به آن رسیده ام تو را دوست دارم ، بیشتر از هر دوستی که تا الان داشته ام با تو راحت هستم ، بیشتر از هر راحتی ای که در زندگی ام تجربه کرده ام همراهت آرامش دارم و آرامش تو به جانم بند است .

انگار اگر جزئی از تو در عذاب باشد ، تمام من در عذاب است ، اگر دریای تو موجی باشد ، اقیانوس من طوفانیست و اگر آسمانت ابری باشد آسمان من به زمین می آید .

یادم هست وقتی در بغلم گریه می کردی و من نوازشت می کردم و اشک هایت را پاک می کردم و می گفتم همه چیز درست می شود ، گریه نمی کردم .

با غمت،  با گریه هایت دنیای من نابود شده بود و اقیانوسم خشک ، تنها دغدغه ی من طوفان دنیا ی تو شده بود و نه چیز دیگر…

این کار ها را از خودت یاد گرفته ام ، آری !

من استاد هواشناسی دل پیش دکتر دلشناسی خود هستم .

دکتری که حتی اگر بمیرم هم به دوای بوسه هایش زنده خواهم شد…

یادت هست ؟ من که خوب به یاد دارم ، شبی که هراسان و لرزان بعد از آن اتفاق ناگوار مرا در اتاقت پناه دادی ؛ نیمه شب که سیگار هایمان ته کشید و از دودش آسمان این شهر را سیاه تر کردیم ، مرا در آغوشت خواباندی و تا صبح صدای قلبت که از سینه ی گرمت نواخته می شد ، قلب نا آرام مرا آرام کرد و باعث شد با طلوع آفتاب امید نیز در دل من طلوع کند .  

یادت آمد ؟ من که گفتم همه چیز را از خودت آموختم آقای دکتر !

خورشید زندگی ام !

هواشناس قلب قشنگت قرار است تولد های بیشماری را کنارت جشن بگیرد و تا وقتی که قلب هرکدام از ما از کار بیفتد ، آب و هوای دلت را پیشبینی کند .

آری ! زمان زیادی داریم که با هم سر کنیم اما من برنامه دارم در تک تک تابستان های دلت در آغوشت شنا کنم و در تک تک زمستان هایش در دستانت گرم شوم و تک تک نفس های گرمت را نفس بکشم .

آقای دکتر ! همینجا می گویم ، هواشناس دلت همیشه پیش تو خواهد ماند ، تا لحظه ای که جان دارد….

خورشید زندگی ام ۳۱ سالگی ات مبارک                                                                                                                                                    ۱۴/۹/۱۴۰۲     

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *