نامه‌ای که به جای سوزاندن برای تو میفرستمش مریلین عزیز

52
0

نویسنده: یگانه امانی زاده

همانطور که انتظارش را داشتی ویکتور سرانجام من را ترک کرد. امروز چمدانش را برداشت، کت شلوار مشکی‌ش (همانی که در عروسی نلی پوشیده بود) را کف آن گذاشت و بعد با کتاب‌ها، مدارک و چند دست لباس راحتی و عطرش پرش کرد. ساعت مچی‌ عتیقه پدرش را هم در جیب چمدان هل داد و بعد اعلام کرد دارد میرود.

همانطور که روی صندلی ناهارخوریمان (فکرکنم دیگر باید بگویم صندلی ناهارخوری من) نشسته بودم دیدم که راه افتاد سمت در؛ میدانم که سرزنشم میکنی، ولی برای یک لحظه، وقتی نور از پنجره آشپزخانه غلتید و روی بینی قوزدارش افتاد همان پسری بود که جلوی دانشکده دیده بودمش؛ همان پسر قدبلند با کت توییتی که برایش بیش از حد گشاد بود و وقتی می‌خندید موهایش توی صورتش می‌ریخت. نه آن مردی که… خب خودت میدانی.

در راهرو را باز کرد و بعد ناپدید شد. حتی خداحافظی هم نکرد. شاید نیازی به آن نمی‌دید.

میدانی که علاقه‌ای به فیزیک و خصوصا فضا ندارم؛ اما فکر می‌کنم بهترین توصیفم از آن لحظه این باشد که بگویم حس میکردم یک بیگ‌بنگ در مغزم، آن‌جایی که هورمون‌های مربوط به احساسات آزاد میشوند، در شرف وقوع است. میلیون‌ها احساس مختلف کوچک اما چگال همه همزمان بر ذهنم سنگینی میکردند؛ نفرت، نیاز، اضطراب، رهایی، نگرانی، سوگ، دلبستگی، انزجار و عشق! باورت می‌شود؟ با وجود تمام تلاش من برای انکارش عشق هم آنجا بود؛ نابه‌جا، دردآور و اما با قاطعیت.

نه مثل عشقی که در ۲۰ سالگی نسبت به او داشتم و هر روز بعد کلاس‌های دانشگاه، وقتی روی چمن‌های جلوی در ورودی می‌نشستیم انقدر برایت تعریف میکردم تا کلافه می‌شدی، نه.

عشقی که حس می‌کردم به خاطر زمانی بود که وقتی سینه‌پهلو کرده بودم برایم سوپ مرغ درست کرد، یا آن زمان که کمکم کرد برای عروسی نلی یک آرایشگر خوب پیدا کنم یا آن دفعه که پای تلوزیون حین پخش یکی از همان سریال‌های آبکی سیصد قسمتی چیپس فلفلی خوردیم و بعد همانجا روی کاناپه خوابمان برد…

خودت پانزده سال است که با جیمی زندگی میکنی، حتما میدانی راجع به چه صحبت می‌کنم. میدانی منظورم آن مدل عشق آتشینی نیست که با فکر به تمام کارهای شگرفی که باهم انجام خواهید داد زبانه می‌کشد؛ بلکه آن عشقی است که وقتی یک نفر در لحظات کسل کننده و ساده روزمره‌ات شریک می‌شود در تو متولد می‌شود.

امیدوارم سرزنشم نکنی مریلین و با خودت نگویی باید با این مسئله کنار بیایم، که باید بعد از تمام کارهایی که کرد خدا را شکر کنم که دیگر رفته است؛ که او زندگیمان را ویران کرد و باید از او متنفر باشم چون از او متنفر هستم اما نمیتوانم این حقیقت را عوض کنم که عاشقش هم هستم. میدانم چه کار کرد و می‌دانم که اگر می‌ماند هم بدتر می‌شد اما نمی‌توانم لحظات خوبی که کنار هم زیسته بودیم را پاک کنم یا بگویم هرگز وجود نداشته‌اند. متوجه صحبتم می‌شوی؛ مگر نه؟ اینکه زندگیمان را ویران کرد خودش حرف من را تایید می‌کند؛ اینکه ما باهم خاطرات و زندگی‌ای داشتیم، زندگی‌ای باهم ساخته بودیم!

رنج ریزش این آوارها باعث میشود بیشتر از همیشه حسش کنم. گمان کنم عشق هم مثل ضربان قلب باشد، وقتی که می‌داند قرار است بمیرد سریع‌تر از همیشه می‌تپد.

یا فقط برای من این‌طور بود، چون… بهت گفتم؟ او حتی خداحافظی هم نکرد. چمدان کارلتونش را برداشت و طوری رفت انگار این کاری بود که همیشه می‌خواست بکند و من مثل احمق‌ها وسط آشپزخانه نشسته بودم و به صدای یخ‌ساز یخچال گوش می‌کردم.

بعد آن انفجار اتفاق افتاد.

تمامی احساسات کوچک سنگین منفجر شدند و آن خلاء بهت را پر کردند و بعد حتی مرزهای آن را هم درهم شکستند، هرکدامشان تبدیل به بزرگترین احساس دنیا شدند و از اعماقشان خاطرات خوب و بدی که با او داشتم به سطح آمدند، حالا دیگر همه‌شان ویرانگر به شمار می‌آمدند.

بعد، تنها و بی‌صدا، درحالی که نسیم ملایم تابستانی از پنجره نیمه باز هال داخل میامد، گریستم؛ آنقدر طولانی و آنقدر بلند که تقریبا متوجه وز‌وز روشن شدن ژنراتورهای برق نشدم. فقط وقتی شَتن، گربه منگ همسایه کناری، خودش را به در خانه کوبید از صندلی جدا شدم. هنوز هم در چوبی اینجا را با در آهنی خودشان اشتباه می‌گیرد.

و حالا دارم برای تو می‌نویسم.

امیدوارم نگرانم نشده باشی؛ درست است که احتمالا بعد از انداختن این نامه در صندوق پست دوباره گریه خواهم کرد، و بعد فردا وقتی از خواب بلند شوم و مجبور شوم تخم مرغ‌هایی را که با هم خریده بودیم را تنهایی بخورم، و بعدتر وقتی مجبور شوم یک طلافروشی برای تعویض حلقه‌م پیداکنم. فکر نمی‌کنم هرگز بتوانم ببخشمش و هرگز بتوانم از فکر کردن به او (با حسرت و دلبستگی) دست بردارم، امیدوارم درک کنی. اما سرانجام او رفته است و من از او متنفر بودم (هردویمان این را می‌دانیم) ‌و حالا دیگر تمام شده است.

وقتی نامه‌م به دستت می‌رسد احتمالا در روستا و خانه بتی باشم، دور از این خانه که انگار حضور ویکتور در لابه‌لای آجرهایش نفوذ کرده. پس نامه‌ت را به آدرس او بفرست یا خیلی خوشحال می‌شوم اگر بتوانی جیمی را راضی کنی تا برای آخر هفته به ما بپیوندید. در هر صورت، مشتاق شنیدن صحبت‌های تو هستم.

 به تاریخ ده جولای از طرف دوست قدیمی تو، ژوزفین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *