نامه به کودکی که زاده شد

66
0

نویسنده: یاسمن محمدولی

گیرنده: کودک زاده شده

تاریخ: ۲۱/۰۹/۱۴۰۲

امروز به دنیا آمدی و من از فاصله‌ای بسیار دور و شاید هم نزدیک برایت می‌نویسم.

اکنون که دستان کوچک تو در لطافت با ابریشم برابری می‌‌کند و از نگاهت درخشش پاکی و شوق به زیستن بازتاب می‌شود، دستان سخت من قلم را بی هیچ لطافتی می‌فشارد و از نگاهم هیچ چیز بجز خستگی مفرط بازتاب نمی‌شود.

من و تو از هم دور هستیم تو بیست و دوسال بعد به اکنون من خواهی رسید و من باید به بیست و دوسال پیش برگردم که‌ تو را لمس کنم.

تو به آغوش مادر خوی می‌گیری و ابتدا تمام دنیا را در آن آغوش گرم و امن می‌بینی، با صدای پدر آشنا می‌شوی و در هر جایی با شنیدن صدایش سر بر‌ می‌گردانی و تمام آواز‌ها را در آن صدا می‌شنوی.

طولی نمی‌کشد که باید پاهایت را روی زمین‌ بگذاری و این شروع حرکت است. زمانی که زمین می‌خوری بی شک گریه خواهی کرد و در انتظار یک دست برای کمک خواهی ماند؛ نترس، برای دوباره بلند شدن به تو کمک می‌شود اما روزی پس از زمین خوردن هرچقدر هم به گریستن ادامه دهی و در انتظار کمک بمانی دستی نمی‌رسد و تو در آنجا با دست خودت آشنا خواهی شد.

چندسال بعد تقریباً کامل می‌توانی گفتگو کنی و درک بیشتری از اطرافت داشته باشی و این هم شروع خوشبختی است و هم بدبختی.

یک شب از  آغوش گرم و امنی که تمام دنیا را در آن می‌‌دیدی و از نبودنش می‌ترسیدی دور می‌مانی و تا صبح از دلتنگی اشک می‌ریزی اما از صبح روز بعد دیگر هرگز ترس دور شدن و تنها شدن را نخواهی داشت.

کم‌کم قدرت فهمت بالاتر می‌رود و حتی می‌توانی درمورد اتفاقات مختلف و انسان‌های اطرافت عمیق تر فکر کنی.

من از فکر کردنت در آن سن بیزارم…

دلم می‌خواهد آن مسائل پیچیده پیرامونت تنها شبیه به یک بازی برایت باشد نه دغدغه‌ و افکاری که شب‌ها قبل از خواب به سراغت می‌آیند! شاید از همان جا تلخی ها شروع می‌شوند.

دیگر برای ورود به مدرسه باید آماده شوی. با قلبی سرشار از اشتیاق در انتظار یک تجربه جدید، با چیدن دفتر و کتاب‌هایت در کیف سبز رنگت، آماده کردن لباس‌های مدرسه و حتی کفش‌هایت از شب قبل، احساس می‌کنی که خوشبخت‌ترین انسان جهان هستی. با لب و چشمان خندان در صف قرار می‌گیری اما مطمئن نباش که تا همیشه در صف مدرسه لبخند به لب داشته باشی.

سال‌ها می‌‌گذرد و تو بزرگتر می‌شوی.

چرا بزرگ می‌شوی؟ من دلواپس این بزرگ شدن‌ها هستم؛ دلواپس آن لحظه ای که حقایق تلخ و زننده آنچنان مقابلت فریاد می‌کشند که توانی برای ایستادن، گریستن و حتی طلبیدن دست برای کمک هم نداری و قلبت به یکباره از هر رنگی خالی می‌شود؛ این همان جاییست که با دست خودت برای بلند شدن آشنا می‌شوی.

روز‌های طولانی از صدای آشنایی که تمام آواز های دنیا را در آن می‌شنیدی دور می‌مانی، ابتدا غمگین می‌شوی اما پس از آن روز‌ها، دیگر هرگز ترس نشنیدن صدا‌ها را نخواهی داشت.

به این موضوع که “زیستن چیست” فکر می‌کنی که کاش فکر نمی‌کردی؛ زیرا در پی یافتن این پاسخ خودت را گم می‌کنی و یک انسان پس از گم شدن هرگز نمی‌تواند خود را آنگونه که در ابتدا بود پیدا کند. تکه‌ای از دست می‌رود، نمی‌دانم در کجا و برای چه اما می‌دانم آن تکه دیگر هیچوقت پیدا نمی‌شود.

راستی لطافت دستانت چه می‌شود؟

حال دیگر آنقدر از دستانت برای بلند‌ شدن، پس از زمین‌ خوردن‌های پی در پی استفاده کرده‌ای که با لطافت غریبه‌اند.

راستی درخشش پاکی و شوق به زیستن در نگاهت چه می‌شود؟

اکنون در نگاهت آنقدر ترس وجود دارد که دیگر درخششی دیده نمی‌شود.

زندگی این است و حتی بیش از این. پر از تناقض‌های عجیب، سرمای جانسوز در یک ظهر تابستانی، تلخی چای شیرین در یک صبح عادی، زردی درختت در روزهای بهاری، میل به خفتن‌های بیدار، داشتن لرز‌های تب دار، پای بسته و هر لحظه فرار

و حتی بیشتر از این‌ها…

اما می‌خواهم از درخشش ستاره ها در آسمان شب هم برایت بگویم، از لذت خواندن یک کتاب یا لذت نوشیدن آب پس از تشنگی فراوان، از قدرت رویا و تخیل، از دیدن نقاشی‌های بزرگ، از دیدن مستند‌ها در ظهر، از بوی عود‌های خوشبو و از همه حیات بخش‌تر عشق…

پس از خواندن این نامه و دانستن حقایق آیا ادامه می‌دهی؟ یا خود را در همان مرحله متوقف می‌کنی؟

تنها یک چیز ارزش متوقف نشدن را دارد و آن همان نیروی حیات بخش یعنی عشق است؛ روزی آن را پیدا می‌‌کنی و این ارزشمندترین احساس تو خواهد شد.

عشق حتی به دستان سختی که بی هیچ لطافتی قلم را می‌فشارند و نگاهی که تنها خستگی مفرط را بازتاب می‌کند هم  حیات می‌بخشد.

من بیست و دوسال از تو دور هستم

بیست و دوسال از تولد خود

من برای آغاز خویش نوشتم

امروز به دنیا آمدی و من از فاصله‌ای دور یا شاید هم نزدیک برایت نوشتم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *