نامه‌ای به رفیق مرحوم

146
0

نویسنده: فاطمه پورعلی

نمیدانم چگونه نامه ای برای تو بنویسم.شاید باید ابتدا ، سلامی دهم. در روزهای آخرمان به قدری از تو تنفر داشتم که “سلام” بین ما دیگر رد و بدل نمی شد. اما پشیمان نیستم. من حق داشتم . من چگونه به هنگام سوگواری ، می توانستم نگران رعایت آداب و معاشرت با تو باشم ؟ آری من داشتم برای رفتن رفیق سابق خود ، سوگواری می کردم. گاهی آرزو می کردم که ای کاش تو به راستی مُرده بودی.

سوگواری کردن برای عزیزی که دیگر روی کره ی خاکی ، قدم برنمیدارد ، به گمانم ساده تر بود .باور کن زمانی که فرشته ی مرگ ، به پایان آمدن دفتر زندگی کسی را به اطرافیانش اعلام می کند و شانس دیدار دوباره را از آنان میگیرد، کارشان راحت تر است. شاید خاطره ی شیرینی از آن فرد مرحوم بتواند گاه گاهی لبخندی روی لب بنشاند .

ولی من داشتم برای کسی سوگواری می کردم که مرا رها کرده بود و جایش را کسی گرفته بود که ابدا به دوست عزیز من شباهتی نداشت. من نمی تواستم بخاطر خاطرات خوب او ، لبخند بزنم.من خاطرات نمیخواستم . من اورا می خواستم.

مرحوم عزیزم ؛ به راستی رفتی؟ من فقط برای مدت کوتاهی ایستادم . می خواستم بدانم تا کجای مسیرت ، متوجه نبودن من نمیشوی.امید داشتم که صورتت را بر میگردانی و لبخند شیرینت را مال من میکنی.اما تو رفتی و هیچ گاه برنگشتی. ابتدا شروع به سرزنش خود کردم. اشک ریختم.گوشه گیر شدم. کاش میدانستی سکوت تو از هر دشنامی ، خنجر تیزتری بود.

موجود تاریکی که  جایگزین دوست من بود، دیگر نامه برایم نمی نوشت. کتاب هایی را که تازه تمام کرده بود ، برایم تعریف نمی کرد . مرا با قهوه ، مهمان نمی کرد . از نقاشی هایم تعریف نمی کرد . و این ها هرشب مرا به یاد شبی می انداخت که به تو گفته بودم عزیز ترین آدم زندگی ام هستی و به راستی خوشحال بودم که توانسته ام مولانای کوچکی شوم و تو شمس من باشی.من به این رفاقت و اقبال خود می بالیدم. من مولانا نبودم اما تو به راستی مانند شمس ، مرا تنها رها کردی.

 باورنکردی که من حقیقتا از تو تنفر داشتم؟ من مانند کودکی بودم که بخاطر هم بازی نشدن با تو در مسیر زندگی ات ، تصمیم به قهر و لجبازی گرفتم . غافل از اینکه تو خود به قدری شکسته بودی که طاقت ترمیم شکستگی کودکانه ی من را نداشتی.

 اکنون که معلم شده ام و شاگردانی دارم، نا خود آگاه کسانی را که هم اسم تو هستند، بیشتر دوست دارم.بیشتر صدایشان میکنم. ابتدای هر کلاسی باز میخواهم با تو لج کنم و اسم کوچک آنها را صدا نمیزنم .من هنوز همان کودکم. بعد از مدت کوتاهی، هم اسم های تو می شوند سوگلی های من .

باورم به خدا روز به روز کمرنگ تر می شود.اگر به راستی وجود دارد ،چرا معجزه نمی کند و تورا به من بر نمیگرداند؟ زنده کردن رفیق مرحوم من ، از زنده شدن جسد پیش روی مسیح سخت تر است؟مخصوصا این رفیق که هنوز قلبش می تپد! یا کاش حداقل این خدا معجزه ای کند و بتوانم تورا فراموش کنم.بتوانم فراموش کنم که برای لحظات اندکی چقدر خوشبخت بودم که توانستم شمسی داشته باشم. یا کاش می توانستم بفهمم چرا رفتی ؟ چرا ترسیدی؟ چرا هیچ گاه دلتنگ من نشدی؟  چرا اگر کار اشتباهی کردم ، نگفتی تا گونه هایم را در برابر سیلی تو پیشکش کنم؟  چرا شب های غمگینمان را با روزهای شاد رفاقت با دیگران ،معاوضه کردی و نفهمیدی که گریه هایمان زیباتر از هر خنده ای بود؟

کاش می توانستم با کسی درد و دل کنم اما همه از این کودک می خواهند که بزرگ شود . نه من نمیخواهم بزرگسالانی مانند آنان باشم.باور کن هر روز می خواهم با خود صادق باشم و همه چیز را منطقی بررسی کنم. تا حدودی موفق هم می شوم. اما این منطقی بودن ، فقط لحظات کوتاهی طول می کشد . اگر منطقی بودم که برای تو اکنون نامه ای نمی نوشتم یا حداقل آن را برای تو می فرستادم .

کاش این نامه به راستی برای تو فرستاده می شد. مگر من چند زندگی پیش رو دارم که بگویم دلم برایت تنگ شده و هنوز مانند قبل دوستت دارم. اخم و قهر هایم را باور نکن. من هنوز منتظر لبخند کوچکی هستم تا خودم به سویت پرواز کنم.

فرستنده : فاطمه پورعلی

گیرنده: رفیق مرحوم من ، نگین مدرس

تاریخ نگارش نامه :9 دی ماه سال 1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *