نامه، به مقصدی که هرگز فرستاده نشد

129
0

نویسنده: امیرحسین علی اکبری

اردیبهشت سال 84- دبستان ارشاد- ساعت 11:45:
با صدای زنگ مدرسه، صدای جیغ و داد و خوشحالی بچه‌ها برای رفتن به خانه بلند شد؛ کوریدور، ورید خروشانی شده‌بود که از دریچه هر کلاس، انبوهی از صدا، تقلا و شور بدان پمپاژ می‌شد؛ حیاط اما این هجمه را موقتا مهار می‌کرد تا دوباره پشت درب مدرسه و زیر سایه تابلو مدرسه، که نام دبستان بر آن نوشته شده‌بود، این سیل خروشان و پرسروصدا را گروه گروه، سواره یا پیاده راهی مسیرهای متفاوتی می‌کرد و همینطور در ادامه و چند باره دو به دو و تک به تک به سمت خانه‌ها جداشان می‌کرد و گرد و شور و شعف فرو می‌نشست و سکوت سردی حاکم می‌شد که حتی گرمای آفتاب نیز تاب غلبه بر آن را نداشت.
• دوقلوها: امیسِن امیسِن، امروز ساعت 4 میای بریم فوتبال؟ فرهادم میاریم میذاریم دروازه…
• امیرحسین: نه.
• دوقلوها: چرا؟!
• امیرحسین: فردا خانوم میخواد بپرسه، میخوام بخونم.
• دوقلوها: بابااا 4 صفحه کتابه که….
• امیرحسین: نه نمیشه. امروز نمیام.
امیرحسین این را گفت و از هیاهو بچه‌ها فاصله گرفت، کمی اخم کرد و بند‌های کوله روی سینه‌اش را محکم در دستانش فشرد و به سمت خانه عمه خدیجه و دایی جواد حرکت کرد. چند قدمی که برداشت تازه متوجه شد دو سایه آرام و بی‌صدا دنبالش می‌آیند. برگشت نگاهی کرد؛ فاطمه و حسین بودند. به کلی فاطمه را فراموش کرده‌بود. او از زمانی که مادرش به خاطر فشارخون دوران بارداری، به بیمارستان قائم منتقل شده‌بود، مهمان دایی جواد و عمه خدیجه شده‌بود و آن‌جا زندگی می‌کرد. اصلا برای همین که دبستان ارشاد مختلط است و می‌تواند با فاطمه همکلاسی باشد، به این مدرسه می‌آمد. فاطمه نزدیکش شد و مثل همیشه که بیرون از خانه بسیار خجالتی و کم‌رو است به آرامی پرسید:
• چرا نمیری فوتبال؟
• آخه ساعت 4 ونیم، برنامه عموپورنگ شروع میشه!
حسین کمی فاصله گرفته‌بود تا مزاحم صحبتشان نشود ولی دیگر وارد کوچه خودشان شده بودند و باید خداحافظی می‌کرد. سر کوچه ایستاد و بلند خداحافظی کرد. امیرحسین هم برگشت و جوابش را به همان بلندی داد؛ حسین قوی هیکل و بزرگ بود، پیراهن سفید چارخونه‌اش از دوطرف پهلویش در باد تکان می‌خورد و با یک دست کیفش را گرفته بود و با دست دیگری که در هوا تاب میخورد خداحافظی می‌کرد. بدو بدو دویدند سمت سایه پیاده‌رو و قدم‌زنان به سمت خانه می‌رفتند؛ از شکاف هر پنجره و دودکش خانه‌ای، بوی غذایی می‌آمد و در میان کوچه این بوها به هم می‌آمیختند و بعدش رقیق شده و رنگ می‌باختند و یا در عطر دستپخت خانه جلوتر حل می‌شدند. دیگر امیرحسین اخم نداشت و سعی داشتند با فاطمه ناهار آن روز را حدس بزنند و سرِ چند دور دوچرخه‌سواری بیشتر دور باغچه، شرط می‌گذاشتند.
• فاطمه کلیدو بزن زود.
• باشه چه‌قدر عجله داری تو کیفمه.
• زود باش دیگه، از قبل آماده می‌کردی ها.
• نمیدونم کجا رفته؛ همینجا بودا. رفته اون زیرا…
که امیرحسین تاب نیاورد و زنگ را زد. صدای آیفون خونه را هم از پشت در می‌شد شنید که متعاقبش صدای جاروبرقی هم فروکش کرد و چراغک قرمز، خوش‌رنگ و پرنور آیفون، به سبزی گرائید و اندکی بعد در به روی‌شان باز شد و بدو بدو تا دم پله‌ها مسابقه دادند. رسیده یا نرسیده به اتاق فاطمه، کوله اینوری، مقنعه آنوری، جوراب‌ها چپکی و کج و معوج، در شکاف کمد و دیوار و بین زمین و آسمان معلق و… . به طرفه‌العینی اتاق رو با جوراب و شلوار و مانتو آذین بستند. هنوز داشتند می‌گفتند و می‌خندیدند که عمه خدیجه با لوله جاروبرقی، به ظاهر عصبانی و در حالی که گوشه لبش می‌خندید، وارد اتاق شد و تهدیدشان کرد تا سفره پهن نشده، باید اتاق به حالت اولش برگردد و وسایل درست و مرتب سرجایش قرار گیرد.
بعد ناهار، هنوز نفسی بالا نیامده، امیرحسین شروع کرد به در آوردن دفتر و کتاب و خواست مشق‌ها را بنویسد. فاطمه گفت: بازم مشق؟ خسته نیستی؟ بیا بریم جوراب هامونو بشوریم.
کلک رندانه‌ای بود برای منصرف کردنش از مشق نوشتن؛ چون هم دلش نمی‌خواست عقب بیفتد و هم اینکه حوصله نداشت به این زودی‌ها بنویسد. برای همین، توصیه امروز معلم بهداشت را بهانه کرد و گفت: یادته سر صف گفتش”جوراباتون رو هر روز با آب و یکم پودر یا صابون بشورین؛ اینجوری ماماناتون کمتر خسته میشن”. امیرحسین درحالی که مصمم داشت مدادش را می‌تراشید و کتابش را باز می‌کرد، بدون اینکه سر بالا بیاورد گفت:نه، تو بشور، من بعدا می‌شورم. و در خیالش خوشحال بود ازینکه گولش را نخورده و کارش را سریع شروع می‌کند. به خودش می‌گفت: عوضش من تکالیف را زودتر می‌نویسم! قبل اینکه برنامه کودک شروع بشه همه‌شو تموم می‌کنم؛ اونوقت تو برو هی مشق بنویس… .
فاطمه او را به حال خودش گذاشت و رفت توی حیاط. امیرحسین همین‌طور که می‌نوشت هر از گاهی، حواسش جست وخیزکنان پی شعر خواندن‌ها و خنده‌های فاطمه، وارد حیاط می‌شد؛ سری بلند می‌کرد و سعی داشت از پس مشبک‌های درب توری، منشا صدا را پیدا کند. اندکی محو تماشا تصویری خیالی از حیاط در قابی چوبی می‌شد؛ خود را بیرون می‌دید. مجسم می‌کرد که در خنکای مطبوع عصری بهاری، همراه نسیم و هم آواز پرندگان، زیر سایه‌سار بازوان چتر مانند درختان باغچه که با آن برگ‌های سبز جلاخورده و قشنگش که در تلالو انوار طلایی خورشید، گاه و بی‌گاه به او چشمک میزنند و او می‌خندد و می‌خندد و می‌دود… . ناگاه باز به خودش می‌آید، چشم باز می‌کند و می‌بیند او هست و یک پشته تکلیف؛ دوباره از نو و با سرعت بیشتری شروع به نوشتن می‌کند تا مگر این لعنتی‌ها را زودتر تمام کند و دغدغه این کوه غم را بر دوش نکشد تا نشود که نپرسیده و ناخواسته، بدود وسط دلخوشی‌های کوچکش، حین تماشا تام و جری مثل آوار روی سرش خراب نشود و یا… می‌خواست با نهایت فراغت خاطر، برنامه عموپورنگش را ببیند.
اندکی که گذشت صدای گردش پی در پی زنجیر دوچرخه از حیاط به داخل می‌خزید و از لابه‌لای سنگینی و سکوت خواب عصرانه دایی جواد و عمه خدیجه پاورچین پاورچین به گوش امیرحسین می‌رسید؛ گویا فاطمه بعد شستن جوراب‌ها بنا به دوچرخه‌سواری کرده و یادش رفته اصلا مشقی وجود دارد یا نه؟! امیرحسین باز به خودش و معلم و مشق و دفترش لعنت می‌فرستد و با سرعت بیشتری نیم صفحه آخر را می‌نویسد؛ به ذهنش می‌رسد چند خطی جا بیندازد و با دیدن اولین فعل تکراری این کار رامی‌کند و خوشحال به ساعت نگاه می‌کند و بساطش را از روی زمین جمع می‌کند.
هنوز یک ربعی به شروع برنامه کودک مانده؛ جوراب هایش را برمی‌دارد و به حیاط می‌رود تا که این تکلیف را نیز از گردن خود رفع کند و در هیچ زمینه‌ای از فاطمه عقب نباشد. با تفاخر به فاطمه می‌گوید: تموم شد، الان اینارم میشورم و با خیال راحت میرم تلویزیون رو بزنم. فاطمه بی‌اعتنا، انگار که اصلا نشنیده باشد به گردش تکراری دور باغچه ادامه می‌دهد اما آن جمله کار خودش را کرده بود و تلخی را به کام او چشانده‌بود؛ دیگر دوچرخه‌سواری مزه نمی‌داد. پیاده شد و آرام سمت خانه رفت.
تلویزیونبرنامه عموپورنگ ساعت 5 عصر:
امیرحسین بالشتی زیر سر گذاشته و آسوده‌خاطر در یک متری تلویزیون درازکشیده‌بود و با دقت برنامه کودک عموپورنگ را تماشا می‌کرد؛ با هر هیجانی، مچ پایش شروع به جنبیدنی آونگی، به چپ و راست، می‌کرد. هر از گاهی لبخندی بر لبانش نقش می‌بست و باز محو تماشا، گم می‌شد؛ فاطمه اما در همان اطراف، در موقعیتی مشرف به تلویزیون، روی دفتر مشقش چمبرک زده و از لابه‌لای موهای طلایی و چتری، که دورادور سرش ریخته‌شده‌بود، ستور سیاه و طولانی کتاب و هراز گاهی نیز ،زیرچشمی، تلویزیون را نگاه می‌کرد وکج‌دار و مریز مشق می‌کرد. مداد در دستانش می‌چرخید و سیاهه می‌کرد، پاک‌کن سفیدش نیز کلمات خرچنگ قورباغه و غلط غلوط را خش‌خش کنان چون رفتگری از صفحه روزگار محو می‌کرد. می‌نوشت و می‌نوشت تا مگر تمام شوند و خلاص شود.
همین لحظه صدای آیفون، تند و تیز از جا پراندشان؛ هردوشان برق‌آسا به سمت کلید دربازکن یورش بردند و به انتظار ورود زن دایی به در خیره شدند. او از بازار برگشته‌بود و حسابی خرید کرده‌بود؛ این را می‌شد از برآمدگی های چادر سیاهش که در محاذات ساق هردو پا، تکان میخورد، فهمید. بی آنکه کسی چیزی بگوید از نگاه‌های پرسان و مشتاق بچه‌ها فهمید و گفت: اسباب‌بازی فروشی بسته‌بود؛ بستنی هاشونم آب شده بود، نخریدم…] این را با صورت درهم کشیده‌ای گفت؛ طوری که انگار واقعا بستنی‌ها چندش بودند و دست و لباس آدم را به گند می‌کشیدند [ اما براتون کلوچه خریدم و آبمیوه؛ بیاین بخورین تا گرم نشده. بچه‌ها مشماها را از دستش گرفتند تا پی خوراکی‌های موعود بگردند. در آن بین چای صاف کن قرمز رنگ خوشگلی چشمک زد؛ فاطمه رو به مادرش گفت:
• نمیشه اینو بردارم واسه خاله‌بازی؟
• نه‏خیررر. اینو مخصوص خریدم واسه اینکه تفاله چایی کم بشه. زشته اگه مهمون بیاد.
• لااقل خب این جلدشو بده.
• میخوای چکار…؟ خیلی خب باشه.
برنامه تقریبا به انتهای خودش داشت می‌رسید که عموپورنگ طبق روال همیشگی راه‌های ارتباطی را گفت: تهران، میدان آرژانتین، انتهای خیابان الوند… . فاطمه به فکر فرو رفت؛ نزدیک امیرحسین شد و بهش گفت:
• بیا واسه عموپورنگ نامه بنویسیم.
• ما؟ چجوری؟
• با این ]کارتن چایی صاف کن را که به شکل کتابی در دست گرفته‌بود، نشانش داد[. ببین، اون کاغذ کوچیکایی که اون روزی از کاردستی اضافه اومد، اگه از وسط تا کنیم، قشنگ میره لای اینو میشه مثل دفترچه کوچیک. هر صفحه‌ش رو یکی‌مون می‌نویسه.
• منگنه هم میشه زد. مثل دفترا خودمون میشه که وسطش منگنه داره.
این‌ها را گفتند و سریع به سمت اتاق فاطمه دویدند؛ در کمال تعجب، کاغذها عالی بودند. انگار برای همین بریده شده‌بودند.
یک روز بعددبستان ارشادساعت 11:45 :
به محض خوردن زنگ خانه‌ها، امیرحسین به حسین و فاطمه اشاره کرد و هر سه که از پیش‌تر وسایلشان را جمع کرده‌بودند، با این اشاره سریع‌تر از بقیه و بدون فوت وقت از مدرسه خارج شدند؛ آخر خیلی هم نباید وقت تلف می‌کردند، خانواده‌ها نگران می‌شدند. از در مدرسه دویدن آغاز کردند تا زیر سایه درخت کاج هفتی که همیشه قرار می‌گذاشتند. امیرحسین و فاطمه کل دیشب را وقت گذاشته و نامه را نوشته و آن را در پاکتی قدیمی، ولی استفاده نشده‌ای که از کتابخانه دایی جواد کشف کرده‌بودند، گذاشتند. امیرحسین از حسین راهنمایی خواسته‌بود؛ آخر حسین تنها رفیقی بود که اگر ماجرا را می‌شنید، مسخره‌شان نمی‌کرد.
نفسشان که بالا آمد، حسین به آن‌ها گفت که حتما باید آدرس گیرنده و فرستنده را بنویسند؛ وگرنه نامه معلوم نیست کجا برود؛ اصلا ممکن است گم شود! فاطمه با ناراحتی عجیبی گفت: یعنی امروز نمیشه ارسال کرد؟ امیرحسین خوشحال گفت: من آدرس عموپورنگو از برم. و آدرس را کامل همراه با کدپستی، نوشت. حالا فقط آدرس فرستنده مانده بود. همینطور که همه چشم به همدیگر دوخته‌بودند و در بحر تفکر مستغرق بودند؛ ذهن فاطمه جرقه‌ای زد و با هیجان پیشنهاد داد آدرس مدرسه را بنویسند؛ به نظر همه منطقی می‌آمد؛ بهتر از این بود که از پدر مادرها آدرس را دربیاورند و مجبور باشند برایش به هزاران سوال مختلف جواب بدهند. آدرس مدرسه را کامل و حتی با ذکر شماره کلاس نوشتند و پاکت را خوشحال در دست گرفتند، درش را بستند و دادند به حسین. حسین بهشان گفته‌بود من صندوق پستی می‌شناسم همان حوالی خانه، وسط بلوار معلم؛ فقط باید با احتیاط از عرض خیابون رد شد و نامه را انداخت داخل صندوق. از آن به بعدش را پستچی انجام می‌دهد. اما بچه‌ها هنوز باور نکرده‌بودند… که حسین ادامه داد: بابا خودم دیدمش، با یه موتور میاد، یه کیفم داره، همه نامه هارو میریزه توش و میبره. لبخند رضایت بر لبان هر سه‌شان نقش بست و دنبال حسین راه افتادند.
فکر نمی‌کردند کار اینقدر ساده باشد که نیاز به کمک بزرگترها نباشد؛ آخر آن‌ها اگر می‌فهمیدند هم کلی مسخره‌شان می‌کردند و می‌خندیدند، هم نامه‌ را می‌خواندند و باز بیشتر به تمسخر ادامه می‌دادند؛ حتی ممکن بود عصبانی بشوند و به کل اجازه ندهند.
دو روز بعد_ دبستان ارشاد_ ساعت 9:50 صبح:
زنگ تفریح بود و بچه‌ها هریک به سویی می‌گشتند و دسته دسته و تک تک، آهسته و دوان دوان، نشسته و برخاسته در جای جای حیاط می‌گشتند و درهم می‌لولیدند. در همین بین حسین سمت امیرحسین آمد و گفت: از دفتر صدات میکنن، چرا نمیری؟
گویا چند مرتبه‌ای بود که امیرحسین و فاطمه به دفتر فراخوانده می‌شدند. استرسی عجیب سراپایش را فراگرفته‌بود و نمی‌دانست به جرم کدام خطا و اشتباه پیش آمده قرار است محاکمه شود؛ شاید چون زیادی می‌دوید و بازی می‌کرد… . همین‌طور ترسان و لرزان داشت به سمت دفتر می‌رفت؛ صدای ضربان قلبش را در گوشش می‌شنید که با چه قدرتی می‌تپد. با دیدن فاطمه که از دفتر خارج می‌شد به خودش آمد. دید چند نفری از بچه‌ها محاصره‌ش کردند و با لبخندهایی زیرکانه و درگوشی‌های یواشکی، با انگشت به کاغذ دستش اشاره می‌کنند و مترصد اینند تا آن را بقاپند و بخوانند. امیرحسین با دیدن نامه حساب کار دستش آمد و با عصبانیت سر همه داد کشید و پراکنده‌شان کرد. فاطمه با نگاهی بهت‎زده به امیرحسین گفت:
• ساعت قبلی وقتی اجازه گرفتم برم آب بخورم دیدم مامانم از در مدرسه رفت بیرون.
• مطمئنی عمه خدیجه بود؟
• آره. چادرش رو می‌شناسم.
• حتما اینا زنگ زدند بهش که اومده. اصلا چرا نامه اومد مدرسه؟
• چون آدرس اینجارو روش نوشتیم…
عرق سردی به تنشان نشسته‌بود، یکی از بدترین روزهای عمرشان شده‌بود؛ حالا خیلی‌ها از این ماجرا خبر داشتند؛ کسانی که نباید خبردار می‌شدند. سکوتی سنگین حاکم شد و امیرحسین نامه را که حالا درش باز شده‌بود و پشتش با خط آدم بزرگانه‌ای چیزی نوشته‌بودند، در دست گرفت. پاکت و دفترچه داخلش که سالم بود؛ منتها آن نوشته عجیب دیگر پاکت را از ریخت انداخته‌بود و قابل استفاده مجدد نبود؛ چه مکافاتی سر پیدا کردن همین یکی کشیده‌بودند. فاطمه که توانسته بود حدس بزند نگاه کنجکاو امیر جویای چیست، بهش گفت: مدیر گفتش که روش نوشتن “فاقد تمبر است”!! صبحی پستچی آورده اینجا و رفته. و آن دو که تا آن لحظه واژه تمبر را نشنیده‌بودند پیش حسین رفتند و از او پرسیدند؛ او هم نمی‌دانست! ولی گفت از برادر بزرگ‌ترش خواهدپرسید، جوری که نفهمد موضوع چیست.
دو روز بعد_ خانه دایی جواد_ ساعت 2 عصر:
از وقتی فاطمه و امیرحسین برگشته‌بودند، تمام تمرکز و بحث خانه پیرامون این نامه می‌چرخید. هر بار که پرسشی از چرایی و چگونگی ماجرا می‌پرسیدند، خواه جوابی می‌گرفتند یا نه، لبخند ملیحی به پهنای صورتشان می‌نشست؛ حتی زمانی که مثلا داشتند عتاب‌گونه ملامتشان می‌کردند که چرا از عرض خیابانی به آن شلوغی، رد شدید، باز هم خنده امانشان نمی‌داد و زیر زیرکی لبشان سست می‌شد و گویی فنرش در رفته‌باشد، بعد از کمی لرزش به ناگاه چاکی میان دو لبشان ایجاد می‌شد. این شاید بدترین اتفاقی بود که امکان داشت برای فاطمه و امیرحسین بیفتد؛ آن‌ها از اینکه درک نمی‌شدند و به زعم خودشان مورد تمسخر نیز قرار می‌گرفتند، سخت دل آزرده شدند. تصمیم گرفتند این نامه را در جایی از آن خانه، که فکر احدی به آن نرسد، قایم کنند تا روزی که بزرگ شوند و خودشان بتوانند آن تمبر لعنتی را بدون تحمل خنده‌های بی‌مورد و بدون نیاز به خجالت کشیدن، تهیه کنند و برای عموپورنگشان بفرستند.
از آن روز، نزدیک 19 سال می‌گذرد؛ اما نه فاطمه و نه امیرحسین یادشان نمی‌آید نامه را کجا قایم کردند. شاید همپای برگ و خار و خاشاک به جان و برگ گیاهان باغچه تزریق شده‌باشد، شاید اما در جوار حرارت گرمابخش زمستانه بخاری‌ها، سوخته و از گلوی دودکش بالا خزیده و در آسمان‌ها به گردش رفته‌باشد، شاید اصلا هنوز در کنج عزلتی از آن خانه عاریتی، همپای مردمانی که مهمانش می‌شوند زیست می‌کند و یا هزاران شاید دیگر… اما مطمئنم عشق و محبت کلمات آن نامه در تار و پود ابدیت، بی‌تغییر، می‌ماند و روزی، سرانجام به مقصد مطلوبش خواهد رسید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *