نامه‌ای برای دنبال‌کننده‌

131
2

نویسنده: سارا هادقی

مدت‌ها بود که منتظر‌تان بودم، که بیایید، که باهام حرف بزنید. بارها موقع ظرف شستن از پنجره‌ی روبه‌رویم شما را می‌دیدم. طوری وانمود می‌کردید که مثلا همین‌جوری ایستاده و سیگار می‌کشید. گاهی سوار پیکان سبزی می‌شدید و روزنامه‌ای می‌گرفتید توی دست و وانمود می‌کردید مشغول خواندنید. این‌ها را برای شما می‌نویسم تا بدانید خیلی وقت بود می‌دانستم دنبالم‌اید. 

یک روز چادر سیاهم را سر کردم و پیت نفت را برداشتم و راه افتادم توی محله‌ی ساغری‌سازان. باران نم‌نم می‌بارید. توی صف نفت ایستاده بودم که شما رفتید به بقالی روبه‌رو. پیت نفت پُر شده را کشان‌کشان می‌آوردم. رگ‌های دستم زده بود بیرون. حس می‌کردم الان است بترکد. هر چند قدم می‌ایستادم. پیت نفت را می‌گذاشتم پایین. نیم‌نگاهی به پشت‌سرم می‌کردم و مطمئن که می‌شدم دنبالم هستید، برای جلب توجه شانه‌ام را می‌مالیدم و ناله می‌کردم. انتظار داشتم بیایید جلو. کمکم کنید. اما وانمود کردید متوجه من نشدید و گذشتید. گفتم: «داداش!» برگشتید. نگاه‌تان مضطرب بود. یقه‌ی پیراهن چهارخانه‌‌تان را صاف کردید. انگشت اشاره‌تان را گرفتید سمت قفسه‌ی سینه‌تان که یعنی منظورت منم؟ گفتم: «بله، شما. کمک می‌کنی؟» به چشم‌هایتان خیره شدم. سایه‌ی مژه‌هایتان افتاده بود روی عنبیه‌ی سبز. دو سه قدم آمدید طرفم. بعد انگار ترسیده باشید، رفتید. نمی‌دانم یک زنِ تنهای ریزمیزه کجایش ترس دارد. باران شروع کرد به باریدن. بغضم گرفته بود. پیت نفت را کشان‌کشان بردم خانه. در را پشت سر نبستم. تمام شب را منتظر ماندم، ولی نیامدید. کاغذ‌ها و کتاب‌های شوهرم همین‌جور پخش زمین بود. از آن روز که گم‌شده بود دست و دلم نمی‌رفت جمع‌شان کنم. دست‌نوشته‌هایش را برداشتم و شروع کردم به خواندن: «من سبز خواهم شد و از توی چشم‌های تو جوانه خواهم زد.» آن‌قدر اشک ریختم تا روی مبل خوابم برد. صبح که بلند شدم به دور و بر نگاه کردم. همه چیز مثل شب گذشته سر جایش بود. خیال می‌کردم شاید یواشکی بیایید و سرک بکشید. من که نمی‌دانستم برای چه دنبالم هستید.

یک روز عصر هم که داشتم می‌رفتم قبرستان شما را دیدم. سر کوچه‌ی خاذن منتظرم بودید. دنبالم راه افتادید. سایه‌تان را می‌دیدم که افتاده بر دیوار آجری عمارتی قدیمی، موازی سایه‌ام می‌آمد. سوار تاکسی شدم و وقتی جلوی «تازه‌آباد» پیاده شدم. شما را دیدم که زودتر از من جلوی نرده‌های آهنی قبرستان منتظر بودید. یکهو متوجه شدم لبخند روی لبم نشسته. از این‌که تنها نبودم خوشحال شدم.  به انتهای قبرستان رسیدم و نشستم روی زمین سیمانی و دست کشیدم روش  و خواستم جای شوهر گم‌شده‌ام را پیدا کنم. آخر یکی از همکارهایش به‌م گفته بود: «سه‌ماهه که ازش خبری نیست. همه جا رو گشتیم. لابد یه گوشه‌ای توی تازه‌آباد راحت خوابیده.» برای همین گاهی می‌رفتم آن‌جا. می‌دانستم اگر باشد حسش خواهم کرد. دست کشیدم روی زمین سمنتی و تا خواستم چشم‌هایم را ببندم یکهو دیدم‌تان که پشت درختچه‌ی کاج سرتان را دزدید. قبرستان خالی‌خالی بود. اگر می‌خواستید چیزی به‌م بگویید بهترین زمان بود. برای همین بلند شدم و آمدم کنارتان. یکهو نشستید سر قبری و یک دست‌تان را نقاب صورت کردید. وانمود کردید دارید گریه می‌کنید. لای انگشت‌تان سیگار بود. حدس زدم بهمن باشد. برای همین یک پاکت بهمن هم گذاشته‌ام کنار نامه. تعجب نکنید این یک تشکر ساده است برای این‌که آن روز با حضور شما دیگر احساس تنهایی نمی‌کردم. درست که چیزی نگفتید اما همین که کسی دنبالم بود و مرا زیر نظر داشت حس خوبی داشتم.

چند بار دیگر هم از این دست اتفاقات افتاد. همیشه شما بودید. همه جا بودید. شده بودید سایه‌ای که جزوی از من هست و نیست. هر بار به بهانه‌ی رفتن به آن دست خیابان به این طرف و آن طرف نگاه می‌کردم که مطمئن شوم دارید دنبالم می‌کنید. سه ماه است که می‌دانم،‌ از همان روز اول می‌دانستم مرا تحت نظر دارید. صبح از مدرسه تماس گرفته بودند: «شوهرتون کجاست، نیامده.» گفتم: «مثل همیشه بعد صبحانه راه افتاد.» همکارش گفت: «بچه‌‌ها یک ساعت سر کلاس منتظرن معلم‌شون بیاد.» گوشی به دست پرده‌ی پنجره را کنار زدم. اولین بار بود که شما را زیر تیر چراغ برق کوچه می‌دیدم، سیگار به دست. همان لحظه احساس غریبی داشتم به شما؛ انگار آشنایی قدیمی دیده باشم.

صبح ها قبل این‌که دست و صورتم را بشویم، از پشت پنجره کوچه را دید می‌زدم. روز یکشنبه ۱۶ خرداد بود. شما نیامدید. من هر نیم ساعت به نیم ساعت می‌آمدم پشت پنجره. خبری ازتان نبود. آن روز خیلی احساس تنهایی کرده بودم. رفته بودم سراغ عکس‌های‌مان. آلبوم را باز کردم و به عکس‌های دو نفره‌ی خودم و شوهرم نگاه می‌کردم. چیزی توی گلویم گیر کرده بود. آب دهانم را هم نمی‌توانستم قورت بدهم. بعد عکس تکی شوهرم را برداشتم. متوجه‌ی چیز عجیبی شدم. حالت موها و پیشانیش شبیه شما بود. عکس را هم توی پاکت گذاشتم خودتان نگاه کنید.

آن روز که نیامدید. شب خیلی سخت به خواب رفتم چون تمام روز را توی خانه قدم می‌زدم و خاطراتم را مرور می‌کردم و توی ذهنم می‌گشتم تا سرنخی از توی روابطم با شوهرم پیدا کنم. چرا بی‌خبر رفته بود؟ کجا رفته بود؟ همکارش می‌گفت: «صد بار به‌ش هشدار داده بودم، اگه جلوی دهانتو نگیری واسه‌ت درد سر می‌شه.» گفتم: «ولی اون اهل این چیزها نیست.» همکارش گفت: «مشکلی با شما داشت؟» نمی‌دانم چرا مکث کرده بودم. نداشت. ولی گفته بودم: «نمی‌دونم.»‌ گفت: «هیچ‌وقت متوجه‌ی رفتار غیر طبیعی ازش نشدید؟ مثلا فراموشی چیزی؟» گفتم: «نه.» گفت: «ببخشید خواهری فضولی نباشه، خاطرخواهی چیزی نداشتید قبل ازدواج؟» گفتم: «نه.» گفت: «خونواده‌اش به چیزی مشکوک نیستن؟» گفتم: «ما که اصلا رشتی نبودیم، به‌خاطر کارش اومدیم. حالا هم خونواده‌هامون به‌م اصرار می‌کنند دیگه اون نیست بیا. هر جا باشه خبری ازش می‌شه.» گفت: «بهتره شما برید. خبری شد به‌تون اطلاع می‌دم.»

می‌دانید من به‌خاطر شما نرفتم. چون احساس می‌کردم یک‌جورهایی به نبودن او مربوط هستید. از آن روز که او نبود شما آمده‌ بودید. می‌ترسیدم به کسی بگویم و بیاید و به شما چیزی بگوید و شما هم دیگر نیایید. من که نمی‌دانستم چرا مرا تحت‌نظر دارید. چند باری می‌خواستم بیایم ازتان بپرسم اما ترسیدم، ترسیدم اگر بفهمید که می‌دانم دیگر نیایید. گاهی فکر و خیال برم می‌داشت نکند شوهرم شما را فرستاده که مرا امتحان کند. برای همین منم وانمود می‌کردم متوجه‌ی شما نیستم. به چه کنم چه کنم که افتادم قصد کردم بروم پیش یک مشاور جریان را به‌ش بگویم و از او کمک بگیریم. یک آدم غریبه‌ای که خانه‌ام را هم نداند و نتواند به شما بگوید. آن روز را اگر یادتان باشد، نزدیک چهارراه میکائيل ازتان آدرس پرسیدم. میخواستم بدانم شما رشتی هستید یا نه، که دقیق آدرس را به‌م گفتید و فهمیدم این اطراف را به خوبی می‌شناسید. لبخندی هم روی لب‌تان نشست. حتم خوشحال شدید فهمیدید می‌خواهم کجا بروم. وقتی به مرکز مشاور رسیدم. شما  زودتر از من آن‌جا نشسته‌ بودید و مجله‌ای توی دست گرفته بودید.

ماجرا را که برای مشاور تعریف کردم به صندلی‌اش تکیه زد و گفت: «گم‌شدن یکی به طور ناگهانی فشار زیادی به مغز آدم وارد می‌کنه. بهتره به یک روانپزشک مراجعه کنید.» به‌م برخورد. فکر کرده بود دیوانه شده‌ام. برای همین بدون تأمل بلند شدم. دستش را گرفتم و ازش خواهش کردم بیاید و شما را ببیند. گفتم: «اون بیرون نشسته یه تی‌شرت سبز هم تنش کرده.» باهام آمد بیرون. ولی شما رفته بودید. سرش را به تأسف تکان داد. حرفم را باور نکرد. خیلی ازتان دلخور شده بودم. گفت: «وقتی با روانپزشک صحبت کنید حتما به‌تون کمک می‌کنه دلیل گم‌شدن شوهرتون هم پیدا کنید.» با چشم‌های اشک‌آلود از مرکز مشاوره بیرون آمدم. شما کنار دکه‌ای ایستاده بودید و چای می‌خوردید. تا مرا دیدید استکان چای را نصفه تحویل دادید و دنبالم راه افتادید. من ناراحتی‌ شما را حس کردم. از این‌که مرا با آن حال و روز دیده بودید. ولی از دست‌تان عصبانی بودم اگر آن‌جا نشسته بودید شاید طور دیگری پیش می‌رفت.

 از آن روز دیگر کنار پنجره رفتن‌ها و بیرون رفتن‌هایم زیادتر شد. چون می‌خواستم حتما باهاتان صحبت کنم. هر روز که به هر بهانه‌ای به شما نزدیک می‌شدم احساس می‌کردم شباهت‌های بیشتری به همسرم دارید. قبل از این‌که به شما نزدیک شوم حرف‌ها را توی سرم مرور می‌کردم و می‌گفتم این‌بار حتما می‌گویم. ولی وقتی به چشم‌های‌ سبزتان خیره می‌شدم نمی‌دانم چطور می‌شد که دیگر زبانم از مغزم فرمان نمی‌گرفت و یک چیز بی‌ربط می‌گفتم.  یکی از پیراهن‌های شوهرم را  هم برای‌تان گذاشته‌ام. خواهش می‌کنم بپوشید. حتم دارم اندازه‌ی شماست. خودم برای تولد سی سالگی‌اش خریده بودم.

همکار شوهرم با خانواده‌‌ام تماس گرفت و گفت بیایند و مرا ببرند شهر خودمان. به‌شان گفت تنهایی برایم خطرناک است. نفهمیدم منظورش از خطرناک چیست. اما همین کلمه باعث شد پدر مادرم فوری بیایند دنبالم. دلم نمی‌خواست بروم. می‌خواستم این‌جا بمانم تا شما بالاخره بیایید و بگویید چرا دنبالم هستید. به مادرم گفتم بروید من یک چیزهایی دارم می‌فهمم. شب که خودم را زده بودم به خواب مادرم برای پدرم تعریف کرد. او هم اصرار کرد که حتما شبانه باید برویم. از شما ترسیده بودند. خیال می‌کردند دزدی قاتلی چیزی هستید. من هم تند‌تند این نامه را نوشتم و به بهانه‌ی این‌که زباله‌ها را می‌خواهم بگذارم. این ساک سبز را آویزان تیر برق کردم. آدرس خانه‌ی پدری‌ام را هم نوشته‌ام برای‌تان. منتظرم که بیایید، حتی اگر نمی‌خواهید حرف بزنید هم بیایید. می‌دانید واقعیت این است که من حالا به حضور شما عادت کرده‌ام.  

فرستنده: زنی که شوهرش گم‌شده

گیرنده: تعقیب‌کننده

تاریخ نگارش نامه: ۳۰/۳/۷۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 دیدگاه برای “نامه‌ای برای دنبال‌کننده‌

  1. عالی بود عزیزم