نامه‌ای به یک دوست

208
2

نویسنده: فاطمه منصوری

در اندیشه من آدمی موجودی است؛ بس عجیب.

گاهی گمان می کنم در جهان یگانه ام و آنها تنها جزئی از بازی های افکارم هستند.

خوف ناک است. انگار که دستانت را دراز و برای لمس آنها تلاش می کنی اما دستت از آنها عبور می کند. مانند یک توهم کامپیوتری، دچار اختلال می شوند و ارتباطشان با تو قطع و وصل می شود.

توهم می زنم حرف می زنند؟ راه می روند؟ می خندند؟ بازی می کنند؟ هستی شان توهم است؟

گاهی خیال می کنم؛ تو نیز مانند آنها بودی. یک موجود وهمی!

با خود می گویم: 《باز توهم زدی؟ به چی فکر می کنی؟ حقیقت را دریاب. او تنها یک خیال بود.》

  آغازگاه مشکل، این سخن است. مسئله این است که امکان دارد من نیز توهم فردی باشم. من، تو و همه ما!

گاهی به وجودیت خود نیز شک می کنم. متحیر به خود و حرکت انگشتانم می نگرم.

حقیقت چیست؟ کدام است؟ وجود دارد؟ جنس انسان از چیست؟ حقیقت؟ یا یک شاخداری در کذب دیگر؟

نمی دانم! این ها تنها و تنها مالیخولیای افکاری هستند که اندیشیدن به آنها ذره ذره قورت و از هستی ساقطم می کنند.

شاید هم مسئله چیز دیگری باشد؟ اما نه! اکنون آگاهم که تو نسیم مهربانی بودی. گمانم که در گذرگاه باد ایستاده ام. از دوردست آمدی و با به لرزه در آوردن وجودم، لبخند را بر لبانم رسم کردی. همچون چشم بر هم زدنی انگار که هیچ گاه نبودی.  

۱۴۰۲.۷.۲۸

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 دیدگاه برای “نامه‌ای به یک دوست

  1. موفق باشی قشنگم 🥰💗💗✌🏻

  2. · 19 آبان 1402 در 3:17 بعد از ظهر

    عالی و زیبا موفق باشی