نامه‌ای به خونه‌ای که دیگه نیست!

137
7

نویسنده: فرناز قره‌داغی

گیرنده: تنها خونه دنیا

10/11/1402

بعد از تو دیگه هیچ‌جا، هیچ‌وفت «خونه» نشد. اولین باری که دیدمت رو یادم نمیاد. اولین دیدار من و تو شبیه اولین باری که مامان و بابا بغلم کردن؛ اولین نفس؛ اولین صدا؛ اولین نگاه؛ ازلی بود. من از روزای اول زندگیم، توی پناه دیوارای سفید تو زندگی کردم. تو چند سال قبل از من متولد شده بودی. به مامان و بابا و خواهرام حسودی می‌کنم که پنج سال بیشتر از من تونستن به دیوارای سفید تو دست بکشن و خستگیشون رو با تکیه دادن بهت در کنن.

اولین باری برای دیدار من و تو وجود نداره؛ اولین باری که با حیات گره خورده باشه میشه بخشی از وجودت. تو یه تیکه از وجود من بودی و… من یه روزی مجبور شدم از یه تیکه از وجودم خداحافظی کنم. بیست سال از آخرین بار گذشته… من یازده سال تو پناه تو زندگی کردم و بعدش، یه روزی که گرم بود و باید مثل همیشه توی حیاط پر از درختت بازی می‌کردم، برای آخرین بار باهات حرف زدم و رفتم. دستام اونقدری بزرگ نبودن که بتونم بغلت کنم اما یادمه که تمام تلاشمو کردم تا جایی که قدم می‌رسید، نقطه به نقطه دیوارات رو لمس کنم و بهت بگم دوست دارم و بگم منو ببخش که باید ترکت کنم.

هنوز نمی‌دونم وقتی که برای آخرین بار پشت سرمونو نگاه کردیم و ازت دور شدیم چه حسی داشتی؟ ترسیده بودی؟ منو ببخش که نتونستم شبیه تو باشم. من هر وقت که می‌ترسیدم کنج دیوارای تو، امن‌ترین جای دنیا می‌شد برام و وقتی می‌خزیدم توش، دیگه از هیچی نمی‌ترسیدم. نمی‌دونم وقتی که برای آخرین بار پشت سرمونو نگاه کردیم و ازت دور شدیم چقدر ترسیده بودی؟ مثل همیشه با قد و قامت صاف وایساده بودی و لرزه به تنت نیفتاده بود.

نمی‌دونم چند روز بعد از اینکه ما رفتیم زنده موندی. تا مدت‌ها جرات نداشتم از کوچه بگذرم و ببینم که دارن خردت می‌کنن. از یکی از همسایه‌ها شنیده بودم که اول درا و پنجره‌هات رو درآوردن و بعد… بعد دیگه نبودی و یه ساختمون بدقواره و گنده جات رو گرفت. از همه اون حیاط قشنگ پر گل و درختت، فقط یه درخت توت موند. درخت توتی که هنوزم وقتی دلم برات خیلی تنگ می‌شه تنها پناهیه که دارم. ما برگشتیم توی یکی از واحدای اون ساختمون بدقواره که به جات قد علم کرده بود؛ اما دیگه هیچوقت، هیچ‌جا خونه نشد.

من دیگه اون دختر کوچولویی که تو یادت میاد نیستم؛ بزرگ شدم. همون روزی که برای آخرین بار از در تو بیرون رفتم و برای آخرین بار نگاهت کردم بزرگ شدم. اون دختر کوچولو روحش بین دیوارای تو جا موند. نمی‌دونم هیچوقت حسش کردی یا نه؟ اون لحظه‌هایی که با پتک و دستگاهای سنگین دیوارات می‌ریخت، روح گسسته از تن من تونست بغلت کنه و بهت بگه نترس یا نه؟ اما می‌دونم از اون روز دیگه هیچوقت اون شوق و شور زندگی تو وجود من پیدا نشد.

چند ماه آخر یادته؟ یه گربه سفید با دم نارنجی اومده بود توی حیاطت و یه بچه گربه کوچولو عین خودش رو به دنیا آورده بود. نمی‌دونم تا کی پیشت موندن. ما مجبور شدیم برای آخرین بار به اونا غذا بدیم و برای آخرین بار بغلشون کنیم و برای آخرین بار نگاهشون کنیم و بریم. یادمه لحظه آخر سپردمتون به هم. تو رو به اون مادر و دختر سفید و نارنجی و اونا رو به تو؛ گفتم مراقب هم باشین و رفتم. نمی‌دونم شما تا کی تونستین از هم مراقبت کنین اما دیگه هیچوقت هیچ دیواری برای من یه گوشه امن که مراقبم باشه درست نکرد.

توی این بیست سال به اندازه همه دردی که موقع ریختن دیوارات کشیدی اشک ریختم و دیگه هیچ دیواری نبود که بهش تکیه بدم. یازده سال هر چی که می‌شد، می‌اومدم تو اتاق کوچیکه طبقه پایین، همون اتاقی که یه دیوارش به خاطر لوله آب همسایه بغلی نم داده بود و ریخته بود، می‌اومدم اونجا و باهات حرف می‌زدم. هر اتفاقی که میفتاد. هر چقدر که ناراحت و ترسیده یا خوشحال و ذوق‌زده بودم می‌اومدم برات تعریف می‌کردم. تو گوش می‌دادی و می‌ذاشتی بهت تکیه بدم. اما بیست ساله که نیستی و من دیگه موقع گریه کردن، دیواری ندارم که سرم رو بهش تکیه بدم.

دلم نمی‌خواد برات تعریف کنم که بعد از تو چیا شد. دلم می‌خواد فکر کنی همه چیز هنوز همونقدر قشنگه و همه هنوز عید به عید دور هم جمع می‌شن و هیچ‌کس از این خاک یا از این دنیا نرفته. بیا یکیمون فکر کنه دنیا هنوز به اندازه بیست سال پیش قشنگه. نمی‌دونم می‌تونم یه روزی دوباره ببینمت یا نه؟ همیشه بهشت برام شبیه تو بوده. امیدم به اون روزیه که دوباره بتونم بین دیوارات زندگی کنم. همون جایی که یه تیکه از روحم، همون تیکه‌ای که با خودش شور و شوق زندگی داشت رو جا گذاشتم و برای آخرین بار رفتم.

من خداحافظی‌های تلخ زیادی رو تو این سال‌ها تجربه کردم و هر بار سنگینی‌ای که اون روز تابستونی موقع خداحافظی از تو روی قلبم حس کردم، دوباره تکرار شد. انگار خداحافظی شده آخرین نقطه وصل من به تو و هر بار درد این کلمه رو برام هزار بار سنگین‌تر می‌کنه.

این بار نمی‌خوام ازت خداحافظی کنم. می‌خوام بگردم دنبال اون تیکه روحم که احتمالا بین شاخه‌های درخت توت قایم شده و این همه سال، تو رو درون خودش حفظ کرده. وقتی که پیداش کنم، مطمئنم که تو رو هم دوباره پیدا می‌کنم. اگر روزی دوباره بتونم مثل یه بچه بخندم و زندگی کنم، اون روز مطمئنم که تو دوباره توی قلب من زنده شدی و این بار، این تویی که به دیوارای قلب من تکیه دادی و خستگیت رو در می‌کنی.

خونه! دوست دارم و همیشه دنبالت می‌گردم.

به امید دیدار.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

7 دیدگاه برای “نامه‌ای به خونه‌ای که دیگه نیست!

  1. مطمئنم خونه ی شما که تو رو داشته خیلی خوشبخت بوده 😍😍

  2. عالی بود ممنون
    تجربه ی خیلی ها توی این سالهای برجی

  3. نوشته هنرمندانه و پراحساسی بود

  4. من اون خونه ى قشنگ و خوب به ياد دارم 🤍

  5. بسیار زیبا بود و میشد با همه وجود حسش کرد ، حس زمانی که خونه ی مادربزرگم و خراب کردن و دیگه اون روزا تکرار نشد…

  6. چقدر حس قشنگی :). امیدوارم گرمای اون خونه درون قلبتون محفوظ بمونه تا ابد ..

  7. خیلی قشنگ وبااحساس بود چون خودمم این اتفاق برام افتاده کاملادرکت میکنم من حتی گاهی خواب میبینم تواون خونه قدیمی دوباره دارم زندگی میکنم