نامه به مردی که دوست داشت روباه باشد!

235
0

نویسنده: ابراهیم موسوی

07/08/1402

دوست گم شده در من، سلام

نمیدونم این چندمین بار هست که برات می نویسم هر دفعه با یک حس خستگی از سمت من، صحبت مون آغاز می شه مثل سربازی که دستش دیگه تحمل نگه داشتن قبضه شمشیر رو نداره. پس قلم رو به قلم دست پیوند میزنم شاید عطر شکوفه ای داخل کاغذ بپیچه و باز بیای و با داستان هات حواسم رو اونقدر پرت کنی تا با تاول زندگی ور نرم. مثل همون داستان الهه تاریکی که از نور چراغ قوه می ترسید و هر بار که تعریف میکردی با اشک خنده هام رو جمع میکردم من توی این زندگی فقط یک عدد هستم. من یک عمر 26 ساله ام، با مقداری لباس توی تنم. شب های تابستون با عرق گیر و زمستون ها با لباس کاموایی با یک مشت رویای شبانه که باید هرشب توی ذهنم مرور بشه. من یه عمر 26 ساله ام، با چندتا اسناد و مدارک و یه دونه امضاء که به من یه هویتی دادن تا اون بیرون منو بشناسن و برام دست تکون بدن. یا بتونم توی شرکتی استخدام شم. یه عمر 26 ساله ام که هنوز توی اوج باختنش، باز هم برندس. احساس می کنم مثل جهنم تومینو، شعری شدم که میتونه همه رو نفرین کنه برای همینه که همه فرار کردن .. تو هم فرار کردی تا منو نخونی تا از گلوت زوزه نشم. اگه خبر از این جا بخوای باید بگم همه چی امن و امانه فقط بار مشکلات فرق کرده. مشغول یادگیری متد کسب و کار و شکم سیر کنی هستم رویا هم انقدر توی سرزمین خواب چریده که پروار شد. یک روزی قربونی شو برات می فرستم تا به وقت آینه به خودت خیره شی و حاجی صدام کنی. همه چی امن و امانه ولی نه برای من، صدای شادی رو می شنوم و عین سایه توی پیاده‌رو های شهر حرکت می کنم عین تو.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *