نامه‌ای به یک قاتل

133
1

نویسنده: فاطمه سعید

دیشب خواب دیدم که از هردو شانه‌ام تیر خورده‌ام. درست خاطرم نیست چه کسی و چرا به من شلیک کرد؛ دعوا بر سر یک یادگار قدیمی بود! فقط همین را می‌توانم بگویم، فقط درهمین‌حد یادم‌ می‌آید. یادگاری نه چندان ارزشمند.

من به بیمارستان رفتم، پای پیاده، به‌تنهایی. همینطور که از شانه‌هایم خون جاری بود خودم را به نزدیکترین بیمارستان رساندم. آخرشب بود و پزشک اورژانس، یک نگاه سطحی به زخمم انداخته، نینداخته؛ به یک بیمارستان تخصصی ارجاعم داد. آن بیمارستان دور بود و هیچ ماشینی هم سوارم نمی‌کرد. همه با سرعت از کنارم می‌گذشتند، انگار که اصلا نامرئی بودم!

از ترس مرگ، همانطور در خواب می‌دویدم. خیابان به خیابان دویدم و بالاخره خودم را در سردر آن بیمارستان یافتم. وارد شدم، از این اتاق به اتاق دیگر رفتم. آنقدر از بدنم خون رفته بود که چشمانم سیاهی میرفت و دیگر وزن خودم را هم نمی‌توانستم تحمل کنم. حتی یک‌نفر هم حالم را نپرسید. یک پرستارِ ویلچر به‌دست هم سراغم نیامد. خودم بودم و درد دوگلوله در استخوان شانه‌هایم که گزگز می‌کرد. وقتم رو به اتمام بود، نای بالا رفتن از پله‌ها را هم نداشتم. می‌گفتند: “دکتری که دنبالشی طبقه‌ی دومه.”

آنقدر از شانه‌هایم خون رفته بود که انگار مارهای ضحاك را از شانه‌هایش قطع کرده باشند و جایش زالو کاشته باشند، خونِ سیاه روی شانه‌هایم لخته شده و بند آمده بود. هرچند دیگر خونریزی نداشتم اما می‌دانستم دارم از درون می‌میرم.

سوار آسانسور شدم. دست‌هایم به فرمانم نبودند. افلیج شده بودم. انگشت‌هایم تکان می‌خوردند اما بازوهایم مثل گوشت اضافی در هوا آویزان مانده بودند. هیچکس آن اطراف نبود. ظاهرا مدت زیادی را همانجا منتظر ماندم شاید کسی آن دکمه‌ی لعنتی آسانسور را برایم بزند، و حتی یک‌نفر هم پیدایش نشد.

ناچار به سمت پله‌ها رفتم. یک راهروی تنگ و تاریک بلند با پلکان سنگی مرتفع. روی پله‌ها، قبل از پاگرد اول از هوش رفتم و پخش زمین شدم. بازی تمام شد. بالاخره از خواب پریدم.

واقعی یا خیالی، این همان کابوسی بود که باید برایت تعریف میکردم. تمام حسی بود که میخواستم درک کنی. تمام تلاشی که برایت کردم؛ برای راضی نگهداشتنت، برای در زندگی‌ات ماندن، برای اینکه جز من کسی را نبینی، برای از دست ندادن چیزی که با هم ساخته بودیم؛ یک یادگار قدیمی. اما خاطراتت از من چیزی ساخت که فقط در قالب یک کابوس توانستم به خودم یادآوری کنم. و صبر من از جای ضربه‌ای که خوردم، شُرشُر بیرون ریخت و تَه کشید. صبرم برای تو، همان چیزی بود که مجابم می‌کرد بمانم و اندیشه‌ی ماندن داشت مرا تبدیل به یک خواب‌گرد مجنون می‌کرد با دستان افلیج و آویزان. تو مرا از خواب پراندی!

شاید آن کسی که در خوابم به من شلیک کرد هم، خودِ تو بودی. تو بودی که با منی ماندی که دوستش نداشتی! و از منی جدا شدی که دیگر نیازش نداشتی… من که درهرصورت از خوابِ بَدم بیدار می‌شدم، اما تو بودی که ماشه‌ی پایانمان را کشیدی. تویی که از زیادی بودنم خسته شده بودی.

و من بودم که به آن زخم‌ها نیاز داشتم… من که از اولش هم چشمم را روی دوست نداشتنت، روی صبر کردنت، و رو به وصله‌ی ناجور بودنمان بسته بودم. می‌خواستم به هرقیمتی که شده، تو را همانطور که بودی نگهدارم. آخرش هم من بودم که اسلحه را در دستت گذاشتم. من به تو سیلی زدم. من گفتم “بزن”. تو قاتل شدی!

گیرنده: یک آشنای قدیمی

تاریخ نگارش نامه: آبان 1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک دیدگاه برای “نامه‌ای به یک قاتل

  1. خیلی خوب بود. یک داستان کوتاه که احساسات رو به بهترین نحو توصیف می‌کنه در حدی که وقتی به آخرهای متن رسیدم “دستان افلیج و آویزان” رو در خودم حس کردم.
    قسمت مورد علاقه‌ام از متن این بود: “و صبر من از جای ضربه‌ای که خوردم، شُرشُر بیرون ریخت و تَه کشید.”