نامه‌ای به اَبرِسْک برای سوزاندن

14
0

نویسنده: میثم نصیری

به نام خدا

سلام. علیک. حالی که این نامه را می نویسم شب است.

و سوز دی آن بیرون  هم ضرب با پارس سگان استخوان می ترِکاند.

خوش بحالت ابرسک نیستی ببینی که مَجاز تمام جهانمان را جویده است و حقیقت چون مادر مرده ای در غروب غارت با چمدان چرکینی

 کنار اتوبان، دست تکان می دهد

 و می گوید: دربست… دربست…خنده دار نیست؟!

هی ابرسک

بگذار تشویشم را برایت صادقانه بنویسم

هر چند شهر هرت باشد، شلوغ پلوغ و پر از چَرت و پَرت.

بگذار بنویسم  و از این ماتم رها شوم

نمی خواهم عقده هایم عقیده شوند وعقیده ام قدمت بگیرد و عتیقه شود.

و من مفلوکانه به آن  بنازم  و نامش را بگذارم:

ارزش ، هویت. اما ته وجودم که خر نیست!

 می داند  که  عقده است نه عقیده.

ابرسک عزیز 

من  بخاطر لکنتم که در کودکی ریشه دارد

سر بعضی از کلمات که این ها

(م د ک ح )حرف اول شان باشد، گیر  می کنم .اما وقتی که تیغ به گلو

 می رسد  و کارد به استخوان چنان فحاشی می کنم و ناسزا ها را سوار هم می چینم  که کدوی نارس هم سرخ می شود،  انگار نه انگار که قبلاً زبانم می گرفت. فحش معجزه می کند ابرسک

چونان پیامبری بی کتاب .مگر اینکه سزاوارش هم باشی و من هستم.

می دانی اَبرِسْک تنها، شیرفهم زاده ای

 می گفت:

«شب شراب نیرزد به بامداد خماری» کسی نیست بگوید که خیلی خوب هم  می ارزد فلان فلان شده اگر نمی ارزید،

د چرا این سگ مسلک های شکم خمره که

 یارشان به بر است و جامشان به کف 

قلوپ قلوپ بالا می دهند و شنگول شنگول راه می روند بطری پشت بطری خالی می کنند و از فرنگ به ریش و ریشه ی وطن  می خندند، نق می زنند آرغ بوق می کنند و برای مردمِ غصه  قصه می بافند. و بامدادان آنکه خر خماری را کول می کند و از کت و کول می افتد   ماییم نه آنها.

مایی که لب نزدیم، زِغ نزدیم. زیر کَتمان هندوانه چاق نکردیم. اهل جنجال نبودیم.  اما ما فراموش خواهیم شد و آنها

 با تریبون های فکسنیِ صاب مرده شهره تر می شوند. و همان بهتر که نشانمان در این بی قوله بازار از یاد ها برود.

 بس عجیب است… ابرسک،  عجیب و خنده دار

و خدا فُحش را آفرید. دَمَش گرم

تا من لجام گسیخته را به سُرایش وادارد  تا با ناسزا و کلمات  طومارشان را به هم بپیچم گرچه  لیاقت فحش را هم ندارند. فلان فلان فلان فلان  شده ها

و به تو بگویم از چاپار چاییده ای که می خواهم نامه را به او بدهم ، مرد کوه جگریست اما بعید می دانم

که با آن اسب بی نعل سرماخوردگی بتواند به اولین چاپارخانه برسد ولی چه کنم که تنها پیکی یست که عازم است. ما بقی اسب هاشان در طویله زاییده اند. چند قلو.  غیر از مادیان ها نر ها هم زاییده اند.

دنیای عجیبی است ابرسک وبسی خنده دار

ای عزیز

به کشفی رسیده ام که کفش هایم هم تصدیقش می کنند. حقیقت.

حقیقت همان رکاکیت پدر بزرگ بود که بی رو در بایستی  جد و آباد  کاسه لیسان را به باد معده می داد.همان تف مال ها ی بی همه چیز

   را می گویم. پوست کنده حرفش را می زد  جوری که استخوانِ لای زخم را هم می دیدی. خدا بیامرزد

 همین پیر مرد غوزی که ذکر خیرش هست در جوانی

در سرزمین داغِ آفتاب و عربده 

نهال زردآلو می نشاند  و آب را از هفت خان  رد می کرد

تا  خاک تشنه را جواب باشد.  

مفصل ها ساییده است

مهره ها جا به جا کرده است.   و حالا به اندازه ی کوهستان ها

حسرت دارد. آری  همین پیر مرد زوار در رفته را می گویم  همین که غوز کرده در تنهایی خویش و به یاد جوانی  فروردین می کشد.

  هرچه فحش بلدم از اوست. خدا بیامرزدش.

همیشه ی خدا چند بکس سیگار فروردین نامرتب بالای تلویزیون قدیمی می چید . کپسول اکسیژن  کنار دستش بود  و همینطور که نفس می گرفت به سیگار  پک می زد.در همیشه باز بود   ومگس در خانه بیداد می کرد  گهگاهی با همان دستان بی تقدیر با مگس کُشی وصله دار  دخلشان را می آورد ، و برای اطمینان  با سیگارمی سوزاندشان.  چند باری هم قالی را سوزاند و دیدم که دور از چشم بی بی مهربان

قضیه را هم آورد و ماسمالی کرد.

خدا بیامرزد.

ابرسک…

  زمان  چقدر چموش است 

چقدر  چنگالش به همه می چربد

   وقت چانه زدن نداری

در حین پلک زدن چپاول می شوی… )

البته خنده پشت سر مرده  خوب نیست

ولی خاطره ای از آن پیر مرد دارم که نمی توانم نگویم.یک روز ظهر اکسیژن به بینی اش وصل بود وقتی فندک زد که سیگار روشن کند  به گاز اکسیژن رسید  و با انفجاری ناگهانی نصف سبیل هایش سوخت  و پدر بزرگ من که سبیل کلفت عالم بود خطوط چهره اش  پر از اغراق شده بود. آره ابرسک…

 تقدیر به سبیل هایش هم رحم نکرد

جاسیگاری را  با تمام مگس های مرده و ته سیگارهایش

به دیوار کوبید. بدجور برزخی شده بود  و با همان لثه های بی دندان چنان عربده ای زد  که سقف خانه لرزید و عالم و آدم را به باد فحش گرفت  از ستاره ها تا مرغ و خروس ها  از تلویزیون و مجری خبر تا منی که آنجا ایستاده بودم.  سریع  زدم به چاک

و در ایوان از خنده روده بر شدم …

مشتی به کپسول اکسیژن زد که همان شبش این هوا باد کرد. حتی سیگار را هم گذاشت کنار و هیچ کدام از نوه ها ، پسر ها و دختر هایش جگر رفتن به داخل اتاقش را نداشتند جز بی بی مهربان.

  می دانی ابرسک!! مادربزرگم را خیلی دوست داشت.

خیلی زیاد.  هیچ‌ وقت به او فحش نداد شاید چون برایش حلیم  می برد . برای پیر مردی  بی دندان  بی مو  بی تقدیر.

می دانی!

  مرگ چونان لحظه ای نامیرا  خفتت می کند

هرکه می خواهی باشی باش  شاه و گدا یا که سبیل کلفت ترین آدم عالم  وقتی که در چهار چوبِ در عرض اندام کند

وجودت لکنت می شود  به تِته پِته می افتی…

بعد از آن که سیگار را کنار گذاشت  چند شب دیگرش مرد و تمام.

خدا بیامرزد. هرچه فحش بلدم از اوست

نمی دانم چرا این ها را به تو می گویم اگر این ها را می خوانی  بدان که کفری ام  از نامه های بی جواب  تو نیز چیزی بنویس  حتی شده به فحشی مرا یاد کن

یا که خاطره ای بگو از کسان و ناکسان

حالا سرخی آسمان را می بینم ،

 سگان هنوز هم لاو لاو می‌ کنند یا که به زبان خودشان  فحش می دهند  انگار حضور بیگانه ای آزارشان می دهد.

دوستدار همیشگی ات

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *