نامه ای به یک آشنا

43
0

نویسنده: شکیلا قیصری

سلام مریم 

این روزاخسته و کلافم حس میکنم هیچی نیستم حتی یه اتم هم نیستم، محوم، من نمیخوام اینطوری باشم، نمیخوام یه هاله باشم که همه ازش رد میشن، نمیدونم چرا یه آدم دیگه درونمه و یه آدم دیگه بیرونمه، این یکی یجور دیگه فکر میکنه اون یکی یه جور دیگه رفتار میکنه .

من به کمک احتیاج دارم، دیروز که داشتم رانندگی میکردم نزدیک پیچ به خودم گفتم چرا بر عکس نپیچم و برم ته دره و همه چی تموم شه! بعد به خودم گفتم اگه نمیرم و فلج بشم چی، اون موقع همه چی بدتر میشه، وای من واقعا نمیتونم اینکارو بکنم .

هیچ کاری دوست ندارم بکنم، فقط بغل علی آرومم میکنه، ولی وای به وقتی که از خونه بره، انگار همه ی خونه رو با خودش میبره و فقط یه چار دیواری خالی و سفید بدون هیچ پنجره ای دور من میمونه .

مریم مشاورم گفت باید تورو جایگزین علی کنم. گفت که تو مهم تری .

راستی تو شنیدی که گفتم بیا خودمونو بندازیم ته دره؟

هه! فکر کنم واقعا دیوونه شدم ، خودت گفتی نه ممکنه فلج شیم.

میدونی علی نباید بفهمه که تو وجود داری وگر نه اونم ما رو تنها میزاره، ما میمونیمو یه دنیای چار گوشه بیست متری سفید.

من دیوونه نشدم فقط مشاورم گفت فکرامو بنویسم .

فکر کنم بازم باید برات نامه بنویسم، اگه نمیرم می‌نویسم .

نمیدونم دوست دارم یا نه،

ولی خب از طرف خود تو مریم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *