نامه‌ای به آشنای غریبه پرست!

234
0

نویسنده:فاطمه دهمرده

فرستنده:آشنای سابق،غریبه اکنون

گیرنده:آشنای غریبه پرست

به تاریخ:5/8/1402

روزی که رفتی حس می کردم قسمتی از وجودم رفت و دیگر آن را احساس نمی کنم.

تو رفته بودی،با تمام افکارت….

درست بود.ما با هم بسیار فرق داشتیم،افکار من و افکار تو همواره ضد و نقیض بودند مانند سفید و سیاه،زشت و زیبا،بهشت و جهنم،خوبی و بدی….

همه این ها درست بود اما تو به این دلیل مرا ترک نکردی.تو رفتی تا خودت را به دیگران اثبات کنی!رضایت دیگران بسیار با اهمیت تر از آرامشت بود.تو زندگی ات را،آرامشت را،خوشبختی ات را به دیگران فروختی، مانند کسانی که روحشان را به شیطان می فروشند تا رضایت او را جلب کنند.

تو خیال می کردی که دیگران را مدیون خود خواهی کرد،تصور می کردی همه هر زمان که بخواهی در اختیار تو و سپاسگزارت خواهند بود.اما اشتباه کردی!

نمی دانم به اشتباهت پی برده ای یا نه،ولی باید می دانستی که همه ما انسانیم،ما انسان ها مانند ربات ها برنامه ریزی نشده ایم و کار یکسانی انجام نمی دهیم.رفتار متقابلی که از خودمان نشان می دهیم با دیگری بسیار متفاوت است.حتی اگر آن رفتار مورد قبول و بسیار بین افراد جامعه رواج داشته باشد باز هم می تواند برای دیگران متفاوت و حتی برعکس آن باشد.اینطور بگویم تو خودت را فدای دیگران کردی.مردمی که از درونشان آگاه نبودی و آن ها را بهترین دوستان خود تصور می کردی.

شاید بخندی یا حتی باور نکنی اما امروز بسیار خوشحالم که تو در کنارم نیستی!چون تو نه تنها آرامش خود بلکه آرامش من را هم قربانی می کردی.من این را نمی خواستم!آرامشم بسیار مهم تر از رضایت دیگران بود،من برای خودم از دیگران بت نساخته بودم که آن ها را بپرستم!نظر دیگران برایم مهم بود اما نه آنقدر که با آن ها به یک چاه عمیق سقوط کنم.می دانی که چه می گویم؟

خودت را به آن راه نزن،انکار فایده ای نخواهد داشت و خودت را نمی توانی گول بزنی.

می دانی…اکنون خوشحالم که من و تو هم مسیر نیستیم!

چون تو مرا از خودم می گرفتی و به دیگران می بخشیدی.خوشحالم که ناخواسته از چنگ تو نجات یافتم در حالی که در آن دوران گمان می کردم دیگر بدون تو زنده نخواهم ماند اما اکنون من زنده ام.برای خودم، زندگی و آرامشم جنگیده ام و هنوز هم می جنگم.پیشنهاد می کنم تو هم بجنگ!اگر واقعا می خواهی زندگی ات را پس بگیری مانند یک شیر غرش کن.

این زندگی از آن توست.هیچکس جز خودت مالک زندگی تو نیست.بر دنیای خودت پادشاهی کن.هنوز هم فرصت داری،چون دم و بازدم داری!

این آخرین سخن من با توست…. به امید اینکه در میان شلوغی و دغدغه هایت کمی به خودت فکر کنی!

پایان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *