نامه‌ای به یک دوست قدیمی

123
0

نویسنده: ملیکا پورمحمد

دانیال عزیز

من امروز کافه ای رو بازگشایی کردم که قرار بود با همدیگه راهش بندازیم ولی تنهایی انجامش دادم.

و این من رو یاد تو انداخت.

میدونم در آخرین دیدارمان همه ی پل های پشت سرمان را خراب کردیم…ای کاش می‌توانستم بگویم بهرحال راهی برای رسیدن به هم بود اگر تنها یک کداممان یک قدم جلوتر می آمدیم اما نبود.

مشکل نه از حرف های دردناک تر از گلوله مان بود نه مشت هایی که بدون دلسوزی حواله همدیگر کردیم.

حتی مشکل تهمت دزدی ای هم نبود که تو به من زدی و همه ی این ها را شروع کرد.

مشکل آن غرور جوانی بود که به تو با آن سر شکسته اجازه ی عذرخواهی نداد و به من و قلب شکسته ام اجازه ی بخشش.

ای کاش من دزد دوچرخه ات بودم،شاید آنگونه حسی بهتر از نفرت،میانمان باقی می ماند.

شرم،دلسوزی،ناراحتی‌…همه ی این ها جایگزین بهتری بودند.

نمیتوانم حس حقارت آن زمان را اکنون در قلبم حس کنم اما می‌توانم درد سری که شکستم و نگاه های پر حسرت و غم بعد از دانستنت را حس کنم.

و افسوس بخورم.

افسوس که ارزش دوستی را ندانستم و بدجنسانه از تو روی برگرداندم و فراموش کردم که همه ی ما انسان هستیم.

پیچیده و احساسی و ناقص.

بعد از اتمام دبیرستان تا کنون زیاد به اما و اگر ها فکر کرده ام.

اگر به جای عصبانیت از تهمت، توضیح میدادم که کار من نیست…

اگر فقط برای التیام زخم خودم به تو آسیب بیشتری وارد نمی‌کردم…

اگر فقط لبخندی در جواب نگاهت میزدم تا راهی برای آشتی باز کنم…

تو نمی‌دانی چقدر بابت این ها شرمنده هستم.

چقدر به حرف ها و برنامه ریزی هایی که میکردیم و خوش گذرانی ها و لحظات خوبی که باهم داشتیم فکر کرده ام.

ساده بودیم که فکر کردیم آنها تا ابد دوام دارند یا احمق بودیم که نتوانستیم آن را تا ابد دوام بیاوریم؟

نمیدانم تو چقدر خودت را گناهکار میدانی و به این موضوع فکر می‌کنی…

اما من برای همه اش طلب بخشش میکنم که ما بیشتر از اینکه باید،به آن موضوع اهمیت دادیم و وقتش است این مسئله را پشت سر بگذاریم و راهی را برای برگشتن بهم بنا کنیم.

هیچکدام از آن احساسات ارزشش را نداشت…ارزشش را نداشت که دوستی چندین و چند ساله مان را بخاطرش خراب کنیم.

شاید خاطرات بد آخرین چیزی باشد که ما از یکدیگر به یاد داریم اما همه اش نیست.

اولین باری که در کودکی تو را دیدم داشتم آرزو میکردم جای فرد دیگری بودم که دوست های بیشتر و بهتری داشت اما تو با آمدنت به خانه طبقه بالای ما و دوست شدن با من باعث شدی دلم بخواهد جای خودم باقی بمانم.

بزار به تو شریک شدن اولین لقمه نون پنیر مهدکودک و فوتبال بازی در کوچه و رقصیدن در اتوبوس اردوی مدرسه و اولین چک حقوقی مشترکمان را یادآوری کنم.

که بتوانی مرا درک کنی که چرا پس از گذشت این همه سال هنوز از این موضوع عبور نکرده ام و با نامه ای قصد تجدید دیدارمان را دارم.

چقدر آن موقع سخت و از دید الان مسخره بود آن ناتوانی در بیان احساسات.

هیچوقت نمی‌توانستیم از دوستت دارم و دلم برایت تنگ شده و این چنین جمله های احساسی ای استفاده کنیم.

دیر میفهمیم توقع بی جا است سکوت و انتظار فهمیده شدن.

پس الان صادقانه می‌گویم که چقدر دلتنگ تو و دوستی بینمان هستم.

و منتظرت میمانم….در همان کافه کنار پارک با دیوار های سرخ رنگ که قرار بود باهم بسازیم،تا آشتی کنیم‌…چون همانطور که میگویند، دیر بهتر از هرگز است.

اگر این نامه خودخواهانه چون فقط دیگر نمیتوانستم حرف هایم را در دلم نگه دارم آزارت داد…نه،معذرت خواهی نمیکنم.

حتی اگر علاقه ای به تجدید دیدار و آشتی نداری و همه چیز را فراموش کرده ای…فقط آن بچه ی خیره سر باش و برای کم نیاوردن و جواب دادن به حرف هایم بیا.

دوستدار تو سام

۱۳۹۹/۷/۱۶

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *