نامه‌ای به رفیق ازلی

126
0

نویسنده: نایی‌جان شاهد!

می‌خواستم بنویسم ملالی نیست جز دوریِ شما. اما حقیقت این است که این روزها همه از ملال و اندوه سرشاریم. جانِ رفیق‌اش، امیدِ این دارم که علی‌رغم لبریز بودن از خشم و حزنِ روزهای اخیر، شعله‌ی امید و سرزندگی‌ در اعماق دلت روشن باشد.

 برای تو می‌نویسم رفیقِ اَزَلی؛ داشتم به یکی از قدیمی‌ترین خاطره‌ی آشنایی‌مان فکر می‌کردم؛ البته که تو نیز به خوبی به خاطر داری. آن‌طور نزدیک شدنت و خرما تعارف کردنت به من، که غرق شده بودم بینِ آرشیو روزنامه اطلاعات.

 هیچ‌وقت مصرانه در پیِ ساختنِ دوستی‌های جدید نبوده‌ام. این روزها اما سر هر نخی را گرفتم تا بتوانم در این دیری و دوری یک نهال دوستی بکارم و درختش کنم. نه هر درختی. نشد. یعنی به آن کیفیت نمی‌تواند که بشود. آن‌طور که درختِ دوستیِ ما است. درخت تنومندی که زیر سایه‌ی سطبرش پای و چای داریم و نسیم ملایمی می‌وزد. قابلیت دوستی باکیفیتِ چیزی که بین ماست، در جای دیگر و فرد دیگر امکان ندارد. در این دوری که من توهمِ تمام شدن همه‌ی خاطرات خوب مشترک‌مان را داشتم، دیدم که نه، ریسمان دوستی‌مان هنوز هم جان دارد و جان می‌گیرد. به نظرم می‌رسد آدم‌ها یا مناسب دوستی هستند یا نیستند. برمی‌گردد به مجموعه خلقیاتِ آن آدم. ماریِ قشنگم، تسلایی برای کم‌مایگی گروهی از آدم‌ها نیافته‌ام. هر قدر که بخواهند خود را آدم محترمی جا بزنند، با این وجود باز هم موفق نمی‌شوند. از آن‌ها ناامید شده‌ام؟ بله‌. از ادامه دادنِ روند منصرف شده‌ام؟ ابدا. مطمئن هستم؟ قطعا. حقیقت‌ این است که آدم‌های زیادی اطراف من نیستند. حالا دریافته‌ام که این ربطی به زندگی در اصفهان یا هرات ندارد. دایره‌ی آدم‌های من بسیار محدود است. ترس از آدم‌ها را درک می‌کنم. درک می‌کنی؟ ترسی که هیچ احترام و اعتباری به همراه ندارد. خیلی از آدم‌ها چیزی که هستند را پنهان می‌کنند ولی در شرایط بحرانی آن را لو می‌دهد. زمان، هویتِ آدم‌ها را برملا می‌کند.

دوستِ شیرینِ من، دلم به کوچکی دلِ گنجشک شده‌است. ایستاده‌ام کنار پنجره و نفس می‌کشم. ماه توی‌ آسمان کرشمه دارد. ستاره‌ها در پس‌زمینه‌ی دورتری چشمک می‌زنند و‌گویی همه عالم را تحقیر و تمسخر می‌کنند. من این‌جا احساس عمیقی دارم و به یادِ درختِ پربارِ دوستی‌مان لبخند می‌زنم. به یادت هستم. از نامه‌های قبلی که فرستادی سپاس‌گذارم. قلبم را تسکین می‌دهی. چشم به راه کلماتت هستم.

 با مهر، نایی‌جان!

نویسنده: نایی‌جان.

گیرنده: فلامینگو.

تاریخ نگارش: ۱۷/۷/۱۴۰۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *