نامه ای برای آوا و من کودکم

20
0

نویسنده: طیبه حیدرزاده

گیرنده: آوای کوچک ارومیه ای

سلام آوا جانم. سلام من کودکم.

آوا، آوا ! می خواهم برای تو و خودم مرثیه ای از عشق بخوانم.

آوا جان وقتی فیلم آزار دیدنت را در فضای مجازی دیدم؛ به اندازه تمام اشکهای که در کودکی ریخته بودم، برایت گریه کردم.

آوا جان می دانی وقتی تو را گریان در کف سیمانی حیاط دیدم، برای طفل کوچک درونم که برای فرار از کتک های برادرانش در گوشه حمام کز می کرد؛ مویه ها کردم.

آوا تو چقدر خوشبخت بودی که خاک چون مادری مهربان تو را در آغوش گرفت و لالاییت موسیقی طرب انگیز باد و باران شد.

آوا گاهی فکر می کنم بهترینها برایت همان مرگ بود. چون اگر دست بی رحم زمانه تو را زنده نگه می داشت، اسیر دیو صفتان این عالم می شدی.

آوا آوا!

 باور کن اگر درکودکی زندگیت جنهمی از تحقیر و کتک باشد هیچ تراپیستی روح زخم خورده ات را درمان نمی کند.

آوا برای تو می نویسم، ای فرشته آسمانی…برای تو و طفل سرخورده درونم.  من و تو در دنیای کودکیمان بی گناه ترین بودم. تو به واسطه اینکه در مکانی و زمان اشتباهی به دنیا آمدی و من برای بیماریم.

آوا، آوا!

 باور کن زمستانهای زیادی خواهد گذشت و تقدیر و مردم هم ما را فراموش خواهند کرد؛کودکان رنجوری که زیر جور دیو سیرتان زمانه در دنیای مه آلود رشد می کنند.

آوا من به تو می گویم هیچ گلستانی خلنگ زار وجودم را زیبا نکرد.

آوا چه روزهای بی شماری که من در دنیای مه آلود کم بینایم، تحقیرها و زجرها کشیدم.

آوا تعجب نکن. اگر برایت این قصه پرسوز را باز کنم تو برایم ناله ها خواهی کرد.

آوا با بغض این کلمات را برایت می نویسم. کاش زندگی این چنین با ما بازی نمی کرد.

حال که سالها از ان روزگار تلخ می گذرد؛ اما چه کنم که با دیدن مظلومیتت چند وقتیست که حال دلم بارانیست.

آوا من دستهایم برای کمک به تو خالیست، جز مرثیه نامه ی خشک و خالی!

آوا به تو می گویم هیچ چیزی ابدی نیست؛ نه خشم ها، نه گریه ها، نه بدی ها..

آوا می دانی تو الان در بهشت درآغوش خدا راحت آرمیده ای و من می دانم که طفل کوچک درون من از طوفانها سالم به ساحل امنش خواهد رسید.

آوا کاش می توانستم همه دنیا را پر از شعر خوب انسانیت کنم. کاش می توانستم رویاهای دیوصفتان را رنگ نیلگون بزنم تا اشک به دیده ضعیف ترین موجودات دنیا بیاورند.

آوا می توانستم هزاران واژه برایت بنویسم؛ اما کلماتم ته کشیده اند. زبانم از ثقیلی کلمات سنگین است و چشمهایم از اندوه بازی های نکرده و نقاشی های ناتمامت بارانیست.

تو را به خدای می سپارم که مهربانترین مادرست.

خداحافظ پاک ترین فرشته آسمانی!        

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *