نامه‌ای به بادی‌: نجسه!

42
0

نویسنده: مرجان نصرالهی

سلام بادی جان خوبی؟ امروز به سرم زد برایت نامه بنویسم، می دانی چرا؟ اینجا توی مونیخ آسمان از ابری که روی سرش خیمه زده، دلش گرفته و من از دوری تو دلم گرفته،  زمین هم بخاطر برگهای خشک و زردی که زیر پای آدمها خرد می شوند، حالش خوب نیست.

نمی دانم تو یادت هست؟ درست ماه آخر پاییز بود، 12آذر بعد از هشت سال کلنجار رفتن با پدر و مادرم مخصوصا پدرم، راضی شدند تو را از زنی که کارش فروختن توله سگهای چند روزه با ترس و لرز، توی زیرزمینش بود، بخرم. راستش قبل از اینکه آدرس زیرزمین را پیدا کنم، توی تنهایی نفس کشیدن برایم سخت بود.

توی آپارتمان طبقه دهم، توی یک اتاق شیش متری روی تخت، با یک عالمه عروسک و خرس و خرگوش، همه آنها به درد چند سال پیشم می خورد، ولی آن وقت 18سال داشتم.

می دانی از وقتی که چشم باز کردم تنها بودم، توی چهاردیواری خانه، چهاردیواری مدرسه و کلاس، توی پیچ و خم دیوارهای بلند و کوتاه خیابان و کوچه ها، یادم هست از پشت همین دیوارها به هر کس که رسیدم اول لبخند زدند! ولی بعد پشت آن لبخند چیز دیگری را نشانم دادند، دو تا چشم سیاه با دندانهای تیز! جوری که تیزی دندانها را زیر گوشت لبم حس می کردم.

از روی ناچاری چند وقتی خودم را توی چهاردیواری خانه حبس کردم. تنها صدایی که به گوشم می رسید،  صدای همه روزه پدر و مادرم بود، پدرم سر مادرم داد می زد. ” همه این ضررهایی که می کنیم، تقصیر شماست! تو بلد نیستی مدیریت کنی! بلد نیستی حرف بزنی! با هرکس معامله می کنی، گند می زنی، گند! “.

با اینکه روی تخت بودم و در اتاقم بسته بود، می توانستم قیافه مادرم را مجسم کنم، گوشی سیار بین دوش و گوشش گیر داشت. دستکش به دست داشت، یک دستش توی سینک ظرفشویی بود، با دست دیگرش داشت پیاز داغ خورشت نهار را بهم می زد، صدا می پیچید توی چهاردیواری. ” آقای مهندس تو رو خدا انصاف داشته باشید! با این خواسته شما ما هر روز داریم ضرر و زیان می بینیم! چند تا چک شوهرم برگشت خورده! چند ماهه که پول کلاس دخترم عقب افتاده، هر شب با شوهرم بگو مگو داریم، کارمون داره به جدایی می کشه. چی؟… این مملکت هیچ قانونی نداره هر روز از خواب بیدارمی شم یه قیمت داره! “.

وقتی صدای تلفن قطع می شد صدای مادرم می ریخت توی گوشم. “آهای نازی ما داریم می ریم، صبحانه روی میزه، جایی نری!” کجا را داشتم که برم! دوسال بود که درس دانشگاه آزاد را رها کرده بودم،  اول حال و حوصله نداشتم و بعد هر شب به خاطر شهریه سنگینش با چماق کوبیده می شد وسط فرق سرم، که چرا نتونستم توی دانشگاه سراسری قبول بشم.

از در اتاق که می زدم بیرون، چهار دیواری پر بود از سکوت و تنهایی،  فقط تیک تیک ساعت دیواری بود که داشت برای خودش می نالید، نگاهم به هر جا که می افتاد بهم ریخته بود! روی میز پر بود از بشقاب پوست میوه و پوست تخمه یک هفته پیش! پتو و بالش و تشک وسط حال داشتند جولان می دادند! سینک ظرفشویی پر بود از کاسه و بشقاب و لیوان نَشسته! شیشه نمک و زردچوبه و فلفل و رب روی اوپن داشتند به هم چنگ می زدند!

دلم نمی خواست به صبحانه روی میز نگاه کنم. وقتی رفتم توی دستشویی، نگاهم از توی آینه ی لک و پیس دار افتاد به خودم! دیدم وای! صورتم پر بود از جوش های قرمز و چرکی! روی دماغم چند تا از جوش های رسیده و آب دار داشتند داد می زدند! ناخوداگاه دو تا انگشت اشاره ام رفت بطرف دماغم . یاد سفارش دکتر افتادم! ” اگر دست بره روی جوش دماغت،  صورتت برای همیشه نابود میشه دختر گرفتی؟” .

داشتم توی هوای چهار دیواری خفه می شدم که رفتم طرف پنجره. دستگیره را کشیدم پایین. سوز هوای سرد پاییزی  نشست روی صورتم. نفسی تازه کردم. نگاهم از طبقه دهم افتاد به خیابان و پیاده رو. زن مسنی را دیدم قلاده سگی را به دست داشت، نگاهی به جلوی راهش می انداخت و نگاهی به عقب، سگش را با لبخند صدا می زد، “لوسی لوسی بیا، حواست کجاست؟” انگاری لوسی حرف حالیش می شد! پا تند می کرد و دور پای زن چرخ می زد یا شایدم داشت می خندید.

دست خودم نبود. مثل برق شال و کلاه کردم. کلید را برداشتم و در را به هم کوبیدم. خودم را به پیاده رو رساندم. با فاصله چند قدمی پشت سر پیرزن و لوسی قدم می زدم. زن وقتی به چهار راه رسید لوسی را زد زیر بغل. وقتی رد شد لوسی را گذاشت زمین. لوسی وقتی فضای سبز پارک کنار خیابان را دید، گوش تیز کرد و قدمش را تندتر! پا که گذاشت روی چمن! قلاده اش را از دست پیرزن کشید و فرار کرد به طرف چند تا سگی که جثه شان از خودش بزرگتر بود! بو کشید و پارس کرد! به سر و کولشان پرید! صدای خاصی از خودش در آورد که با صدای پارسش جور در نمی آمد! انگاری به کل پیر زن را فراموش کرده باشد! یک حسی به من گفت می بینی لوسی چه راحت حرف دلش را به هم جنس هایش می گوید.

 تنها کاری که کردم، لبه کلاه بنفش رنگ کاموایی را کشیدم تا روی چشم هایم. دسته موی بلندم را بردم به طرف راست صورتم. جوری که بشود آن همه جوش چرکی را یک جوری قایم کنم. شال هم رنگ کلاهم را دور گردنم جابجا کردم. رفتم جلوی پای سگها روی سنگ ریزه ها زانو زدم. گفتم ” بچه ها سلام، ناز نازیها سلام، چقدر شماها قشنگ هستید! اسم تون چیه؟ هر روز میاید اینجا؟ ” صدای مرد ژنده پوش از روی صندلی پارک ریخت توی گوشم. ” خیلی خوب می شد اگر هر روز اینجا دور هم جمع می شدیم، ولی از ترس مامورهای شهرداری و آدمهای جاسوس، توی هفته یک روز با ترس و لرز جمع می شیم”. پیرزنی که موهای سفید سرش را با کش بسته بود، با دست به کنار خیابان اشاره کرد. ” اون ماشین قراضه رو که درش بازه می بینی؟ به خاطر اینه که تا دیدیم دارند به طرف این سگها نشانه می گیرند، زود فرارکنیم توی ماشین و پا بزاریم به فرار”.

دخترجوانی که موی سرش را دو تا گیس بافته بود از روی نیمکت بلند شد. دست کشید روی سر ِسگ پا کوتاه سفید. “این مال منه!” بعد سگ را از روی زمین بلند کرد، دکمه کت قهوه ای رنگش را باز کرد، سگ را لای کتش قایم کرد. ” می بینی؟ تا ببینم این آدمهای بدجنس می خواهند سوسو را اذیت کنند، دوتایی جیم می شویم”. سوسو را گرفتم توی بغل. قلبش داشت تندتند می زد. یک گرمی خواصی از تنش ریخت توی تنم. یک جوری شدم! از صاحبش پرسیدم ” سوسو را از کجا خریدی؟ ” آدرس یک زیرزمین را داد. سفارش کرد، شب باید بری سراغ فروشنده.

وقتی رسیدم خانه، حسابی گرد و خاک کردم و افتادم به جان پدر و مادرم. هر چی سرم داد زدند، هر چی جلوی دست پدرم بود خرد شد روی سرم، یک سره داد می زدم و اشک می ریختم. من  باید یک سگ بخرم مثل سوسو،  یکی، دو – سه ماه طول کشید. نه غذای درستی می خوردم، نه با کسی حرف می زدم، نه جایی می رفتم. توی چهار دیواری اتاق، خودم را زندانی کرده بودم. از همه بدتر وقتی این خبر به گوش پدربزرگم رسید! سرم فریاد کشید. “دختر سگ چیه؟! سگ نجسه! توی خانه ای که سگ باشه، نماز نداره، روزه نداره! برکت از اون خانه میره بیرون!”.

دست آخر مادرم پول را جور کرد. دوتایی رفتیم دنبال آدرس فروشنده. در ِزیرزمین که باز شد. یک زن پنجاه ساله با عینک ته استکانی گفت بفرمایید! خوش اومدید!. با مادرم یک راست رفتیم کنار تخت سفیدی که رویش ده – دوازده تا توله سگ که بیشتر از کف دست نبودند، کنار هم خواب بودند و شیشه شیر به دهان داشتند. زن نگاهی به درجه حرارت بالای تخت انداخت. دخترم کدوم رنگش را دوست داری؟ دستم یک راست نشست روی تن تو که سفید و کرم قاطی هم بودی! یک جورایی به رنگ عسلی می خورد. وقتی زن تو را بلند کرد و گذاشت کف سبد چوبی و داد دستم، پلک زدی و خمیازه کشیدی. اونجا بود که داد زدم مامان! می دونی اسم سگم چیه؟ بادی!

مادرم با زن فروشنده زدند زیر خنده! زن همینطورکه پول را شمارش می کرد گفت، از در که زدید بیرون حواستون باشه. اگر من را پیدا کنند حتما جایم پشت میله هاست! مادرم سری تکان داد و قوطی شیرخشک را گذاشت توی کیفش.

وقتی رسیدم خانه، اول حمام ات کردم و بعد طبق گفته های زن، شیر برایت درست کردم، سبد چوبی را گذاشتم روی عسلی کنار تختم. وقتی تو آمدی توی زندگی من، از تنهایی درآمدم، دیگر نیازی نداشتم توی خیابان و کلاس درس و دانشگاه نگاهم دنبال کسی باشد که دوستم داشته باشد. درسته که با آمدن تو خیلی ها از من دور شدند،  مثلا پدر بزرگم که تا یک سال حاضر نبود به من نگاه کند! ولی در عوض وقتی می دیدم تو پشت در همیشه منتظر من هستی و صدای کلید و پای من را می شناختی، وقتی از پشت در داد می زدم. بادی! بادی! پارس می کردی و صدای پارست می پیچید توی پاگرد پله ها، حسابی دلم را می بردی. حالا دل من را که بردی هیچ، دل پدر و مادرم را بیشتر می بردی! جوری که وقتی پدرم می نشست روی مبل راحتی، صدات می زد بادی بادی بیا بغل بابا ببینم بیا!.

وقتی برایت قلاده خریدم، شب ها با ترس و لرز با هم می رفتیم توی فضای سبز آن طرف خیابان می چرخیدیم. یاد حرف صاحب سوسو می افتادم! وقتی قلاده ات توی دستم بود، با دیدن سایه خودم هم دلم هوری می ریخت! با دیدن ماشین نیروی انتظامی فرزی می گرفتمت لای کُتی که به تن داشتم یا زیر شالی که به سر کرده بودم. می دانی، بدترین زمان برای من وقتی بود که مادرم قرار مهمانی شب را می گذاشت. از ده تا مهمانی یک شب را می رفتم به خاطر تو! چراکه هیچ فامیلی قبول نمی کرد که تو را با خودم به خانه شان ببرم. وقتی می دیدی دارم لباس می پوشم دورم چرخ می زدی و زوزه می کشیدی! می رفتی پشت در. دراز می کشیدی و به موکت زیر پایت چنگ می کشیدی. التماس می کردی من را با خودت ببر! ولی مجبور بودم در را پشت سرم به هم بکوبم و صدای زوزه ات را درست تا پارکینگ بشنوم و دم نزنم.

با خودم فکر کردم اینطور نمی شود. تنها راه حلی که به نظرم رسید؛ فرار از این جهنم بود. به خاطر تو سخت افتادم به جان ِیادگیری زبان. درعرض دو سال توانستم مدرک تافل زبان را بگیرم . با مدارک فرستادنم مونیخ برای پذیرش. خدارو شکر قبول شدم. وقتی داشتم ویزا می گرفتم مسئول کنسول، تو را همراه من دید و گفت تا اقامت دائم نگرفتی، حق بردن سگت را نداری! آنجا بود که ساختمان سفارت روی سرم خراب شد! ولی ناامید نشدم. چمدانم را بستم و راه افتادم. توی سالن پرواز دو تایی اشک می ریختیم. اول سپردمت به خدا و بعد به پدر و مادرم.

بادی جان می دانی، هر جای این دنیا که باشی یک نفر قانونی برای خودش ساخته است تا دو نفر را از هم جدا کنند! اینجا هم دارم درست مثل آن جهنم تلاش می کنم و درس می خوانم، تا توی کالج دولتی قبول بشوم و اقامت دائم بگیرم و بیایم دنبالت.

بادی الان نشسته ام روی صندلی، توی پارکی که نزدیک آپارتمانی ست که اجاره کرده ام. درست روبروی من یک عالمه سگهای قشنگ و ناز مثل خودت دور هم جمع شده اند، بازی می کنند، به سر و کول هم می پرند. چیپس و پفک و بستنی می خورند … خاطر جمع باش وقتی اقامت دائم گرفتم، با اولین پرواز، پرواز می کنم بطرف آن جهنم! تو را با خودم می آورم توی همین پارک، کنار این همه دوست های قشنگ و ناز، تو با آنها دوست می شوی و با آنها  چیپس و پفک و بستنی می خوری،  باشه بادی؟ … .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *