نامه‌ای به پدر

50
6

نویسنده: عاطفه بهارلو

برای تو، که صرف فعل هجرت را به من آموختی …

   این بار که برگشتی سری به خانه ی حقیرانه ی من بزن. می‌دانم مهمانی آسمان مجلل است و به دلت می نشیند. می‌دانم آدمی به جایی می رود که به آن تعلق دارد و تو متعلق به آسمانی. ولی به زمین که آمدی به یاد بیاور که سال ها تو را بی آنکه حتی از فرصت هایم استفاده کنم و دهن بگشایم دوستت داشته ام. پس این بار که نامه ی مرا از فرشته ی نامه‌بر آسمانی گرفتی سری به من بزن و به خانه ی کوچکم بیا. منزلی مزین شده به غم نبودنت با پنجره های آبی غمگین و باغچه ای از نیلوفر های مردابی.

   من با سفره ی کوچک دونفره ای منتظر تو هستم تا برایت چای با لیوان مخصوص خودت بیاورم با قند و نان خامه ای،شیرینی محبوبت. و برایت از شیرینی هایی بگویم که می‌توانست هنوز شیرین و دلپذیر باشد ولی رفتنت آن ها را تلخ کرده است.

به خانه که می آیم،در را که باز میکنم و بلند سلام میکنم صدایت نمی آید‌. در کمد را که باز میکنم از تو آخرین پیراهن و در جا کفشی آخرین کفش هایت مانده‌اند.

بابا، نمی‌دانی چقدر سخت است از قید آخرین برای کسی استفاده کنی که باید روز ها و شب ها را با او سپری میکردی ولی اکنون با یادش باید سپری کنی.

از دختر محبوبت ((فرزانه)) نمیپرسی؟ بابا تو که غریبه نیستی، راستش را بگویم غمگین است. چای را با غم می‌خورد،غذا را با غم. با غم هایش راه می رود، می‌نشیند و می‌خوابد.

از مامان چطور؟ 

حالش همچون غروب جمعه است. با شکوه برایت عزاداری میکند. سلام می رساند و هنوز از عشق تو در دلش مراقبت می‌کند‌.وقتی کسی را شبیه تو می بیند،اشک هایش همدمش می شوند،غذا می‌پزد با اشک،خانه را تمیز می‌کند با اشک و مرا با موهای کوتاهم که همچون تو شده ام با حسرت می نگرد.

 ای کاش این بار همچون گذشته نباشی،حال مرا از خودم بپرسی و بگویم :(( خوبم،مثل برفی که تیر ماه بر زمین می نشیند!)).

تو چطوری بابا؟  خاک با بدن مجروح جنگی ات چه کرده است؟  حالا تو به من بگو که غم هایت تمام شدند؟

خداروشکر که این پائیز باران نیامد، نگران بودم نفست زیر خاک نم زده بگیرد و دیگر نتوانی از جایت بلند شوی.

راستی دیگر نیازی به اکسیژن و اسپری های تنفسی نداری؟

اگر حالت خوب است دیگر لازم نیست برگردی. تو که خوب باشی حال من خوب است. اگر دوست داشتی سری بزن.

 روی نامه ام دسته ای گل نرگس گذاشتم و آن را به فرشته نامه‌بر می‌سپارم تا به تو بدهد.

مراقب خودت باش!

روزگار که با تو مهربان نبود امیدوارم خاک با تو مهربان باشد.

از طرف: دختر کوچکت عاطفه.

به : بابا (آقای مهاجر)

روز دوشنبه  27/09/1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

6 دیدگاه برای “نامه‌ای به پدر

  1. خیلی قشنگ بود دوست خوب و قشنگم♥️

  2. عاطفه جان قشنگم با قلم قشنگش که می‌شینه به عمق وجود 🥹❤️

  3. بسیار زیبا و تأثیرگذار 💖

  4. بسیار زیبا و تاثیرگذار

  5. زیبا نوشتی روزهای تلخ نبودن پدر را….

  6. ميدانم كه تو متعلق به آسماني . بسيار زيبا و حكيمانه بود