نامه‌ای به پدربزرگ

116
0

نویسنده: مریم محمدخانی

نمی‌دانم این چندمین نامه‌ای است که برای شما می‌نویسم اما به دستت نمی‌رسد.

چند روز پیش در خواب عصرگاهیم شما را دیدم، خانه‌ی شما بودیم، آنقدر بوسیدمت که جبران همه‌ی این شش سال نبودنت شد، بعد از رفع دلتنگی، رو به شما گفتم حاجی بابا یک عکس دو نفره در آینه‌ی اتاق پذیرایی‌تان بگیریم، عکس این مدلی نداریم. شما هم قبول کردی و عکس دو نفره‌‌ی ما در خواب ثبت شد.

آن روز در خوابم مهمان خانه‌ی خودت بودی، خانه‌ی خودت، خانه‌ای که دیگر صدایت در آن نمی‌پیچد.

دیگر عصایت در بین پیچ و خم پله‌ها آرام نمی‌گیرد و جایش را به عصای حاج خانم داده است. حاج خانم هم دیگر با عصا به مسجد می‌رود تا کمتر به پاهایش فشار بیاید. یادت هست آنموقع برای استفاده از عصا چقدر مقاومت داشت؟

دیگر فرش‌های خانه‌تان قرمز نیست، مادربزرگ امسال برای عید عوضشان کرد، زیبا هستند اما می‌دانم که اگر بودید هیچ خوشتان نمی‌آمد و مثل همیشه با فلسفه‌ی همیشگی‌تان که این دنیا به کاهی نمی ارزد، دیگر با کسی هم صحبت نمی‌کردید.

اتاق پذیرایی که مخصوص مهمان‌ها بود هم دیگر مثل گذشته نیست؛ بخاری‌ قدیمی که سال‌ها روی دیوار نصب شده بود را برداشته‌اند، طاقچه‌های قدیمی هنوز برقرارند و از عکس‌های ماه‌های آخر حضورت در کنارمان، زیارتتان، کودکی نوه‌ها و سفر دسته جمعی‌مان پر شده‌اند، اما رادیوی کوچکت دیگر نیست تا بعد از ظهر به برنامه‌های مورد علاقه‌ات گوش دهی.

کت شما هنوز در کمد لباس‌های خانه‌تان آویزان است و حاج خانم کارت حقوق بازنشستگی و پول نقدهایش را در جیب آن کت می‌گذارد و معتقد است که شما و حتی لباس‌هایتان، برای خانه برکت هستید.

درخت زیتون گوشه‌ی حیاط را بریدند، امیر یک درخت انبه جای آن کاشت که آن هم به بار نمی‌نشیند، یک درخت انجیر هم برادر خودتان کاشته بود که مادربزرگ می‌گوید مناسب آن گوشه‌ی حیاط نیست، اما عمه اجازه‌ی قطع آن را نمی‌دهد چون که عمویش  را هم چند سال پیش از دست داد.

راستی کریم آقا از آن کوچه رفتند، صاحب بعدی هم خانه را کوبید، عقب نشینی کرد و کوچه کمی پهن شد، اسم کوچه هم به نام برادرزاده‌ی شما تغییر کرد.

هنوز اما چراغ خانه‌تان روشن است.

هنوز همه‌ی عیدها را کنار هم هستیم، در لحظه‌ی تحویل سال یکدیگر را می‌بوسیم، سفره‌های طولانی پهن می‌کنیم، از شما می‌گوییم.

می‌خندیم و بغض‌هایمان را قورت می‌دهیم.

دیگر سبد داروهایت بالای یخچال نیست که یکی از ما را وسط غذا خوردن مجبور کنی تا داروها را برایت بیاورد، به جایش کیسه‌ی داروهای فشار و خواب مادربزرگ به گوشه‌ی صندلی آشپزخانه آویزان شده است.

امیر بزرگ شده، هنوز عاشق ماندن در خانه‌ی شماست اما دیگر به جای بازی چهار برگ با شما، با تلفن همراهش گیم می‌زند.

زهرا در خانه‌ی شما عروس شد، در همین خانه جشن کوچکی گرفت و همه بدرقه‌اش کردیم به جز شما، مینو طبق نظر شما وکیل نشد اما طراح خوبی می‌شود، پسرعموهایم را هنوز دیر به دیر می‌بینیم و منتظر و مشتاق ازدواج محمد هستیم.

من هنوز دلتنگم اما دیگر وقتی به خانه‌تان می‌آیم شب‌ها را در اتاق می‌خوابم چون کسی نیست تا کنار خودش برایم رختخواب بیاندازد و من در آغوشش به صدای نفس‌های او و بقیه‌ی خانواده گوش کنم و فکر کنم چقدر خوشبختم.

حافظه‌ام پر است از تصاویر کنار هم بودن در خانه‌ی شما، از زمانی که سه اتاق داشت و رنگ دیوارهایش با یک خط سیاه افقی ممتد از یکدیگر تفکیک شده بود و من کودک بودم تا همین حالا که هر کدام از ما آنجا را متفاوت نامیده ‌است، خانه‌ی حاج خانم، خانه‌ی مریم، ماله دا، یا من که هنوز هم می‌گویم خانه‌ی حاجی بابا، حال که تو کمی دور‌تر از ما و خانه‌ات، کنار یک درخت چنار به خواب رفته‌ای.

پاییز 1402

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *