نامه‌ای به‌ حِسیاتا، الهۀ سیاهی و افسردگی

125
0

نویسنده: کیانا واعظ

حِسیاتای عزیز

تو هنوز هم در نظرم زیبایی. مثل شکوه انکارناپذیر یک تئاتر تراژدی و مثل لمس آهستۀ حزن‌انگیزترین نوای موسیقی.

آن‌ها می‌گویند که مثل نوای “یکشنبه غم‌انگیز”، مردم را به کام مرگ می‌کشانی. در چشمان من اما، تو مرگ‌آور نیستی. تو زنی هستی با موهای مشکی و چروک‌های کوچک پاکلاغی کنار چشم‌هایت. پرده‌های اتاقت از ضخیم‌ترین پارچه‌هاست. تا غروب آفتاب در رختخواب می‌مانی و با واپسین تلألو نور، به نرمی از آن برمی‌خیزی. چشمان گشوده‌ات برقی ندارند، شوری ندارند اما من را به درون خودشان می‌کشند. موهای موج‌دارت را روی شانه‌ها می‌ریزی، سیگار می‌کشی و زیر گودی چشم‌هایت دنبال برنامۀ امروز می‌گردی. گرامافون را روشن می‌کنی. “یکشنبه غم‌انگیز” را گوش می‌دهی.

من تو را تحسین کردم. طول کشید تا باهم کنار بیاییم. اوایل تو بودی که ناخوانده می‌آمدی. بعد من بودم که دنبالت می‌کردم. درگیر پوچی شدن، افزودن چاشنی معنا به زندگی‌ام بود. تو پوچی معنادار من بودی حسیاتا. پیش از تو خالی بود ولی بعد از تو همه چیز اسم داشت. زندگی خالی نبود چون غم بود، گریه بود، تو بودی.

یادت هست؟ همه جا خاموش بود و دنیایی وجود نداشت. لحظه‌ای بیدار شدم و سراغ آینه رفتم. تو را اطرافم دیدم. حسیاتای عزیز. من تو را حتی درون خودم هم دیدم. موهایم را کشیدم، به صورتم سیلی زدم. از صورتم بدم آمد. تو آنجا بودی و گویی تا همیشه، اگر همیشه‌ای وجود داشته باشد، آنجا خواهی بود.

مادرم زنگ زد. برق در رگ‌هایم جریان یافت. بلند شدم و چراغ‌ها را روشن کردم. ظرف‌ها و قابلمه‌هایی که هرکدام حاوی ته ماندۀ چیزی بود را یکی‌یکی جمع کردم. کسی نباید می‌فهمید تو مهمانم بوده‌ای. خنده‌ام گرفت. در آن ظرفی که دوستش داشتی، سس خاطراتم کنار رشته‌های ماکارونی کپک زده بود. ملحفه مچاله شده را صاف کردم تا معلوم نشود از بیست و چهار ساعت روز، بیست و سه ساعتش را در دنیای خیال غرق می‌شوم و اندک زمان بیداری هم سعی در یادآوری رویاهای بی‌رنگم دارم.

بعضی خاطراتمان را به یاد می‌آورم. روزی که نشسته بودم، دو دستت را دو طرف صورتم گذاشتی و با ترحم نگاهم کردی. گفتی: «عزیزم. تو ناراحت به نظر می‌رسی. خیلی آزرده و بسیار پوشالی. دلم برایت می‌سوزد دخترکم. نگاهش کن. بدن ضعیفش را ببین.» بعد انگشت هایت را لای موهای کنار شقیقه‌ام بردی. ناگهان چنگ زدی. «به هیچ دردی نمی‌خوری عزیزکم، به هیچ دردی. دنیا بی‌معنا بود و تو فقط بی‌معناترش کردی. اندک هوای موجود را هدر می‌دهی و اندک غذای موجود را بی‌مصرف می‌کنی. عزیزکم! دنیا به اندازه کافی زشت هست، تو چرا بیایی و آن را نازیباتر کنی؟ شاید بهتر است نباشی. عزیزکم، می‌دانم چقدر دوست داری نباشی.» و محکم‌تر چنگ زدی.

موهایم ریختند. مشت‌مشت ریختند. خانه را جارو می‌کردم و فقط موهای خودم را می‌دیدم. گاهی که جارو کُند می‌شد، دست می‌بردم و از فرچه ته آن موهای خودم را بیرون می‌کشیدم. آنها موهای من بودند حسیاتا. موهای من.

عقلم زوال میافت. هرروز کندتر می‌شد و من میان تار موهای ریخته شده روی زمین، دنبال شعور بیرون افتاده از مغزم می‌گشتم. حرف‌ها می‌آمدند و مثل همیشه در هوا قِل می‌خوردند اما من نمی‌شنیدم. دیدنی‌ها را نمی‌دیدم و اگر اندک گفتنی‌ای بود، نمی‌گفتم. از دنیا خبر نداشتم. شاید حل کردنی‌ها هنوز حل می‌شدند و کشف کردنی‌ها هنوز کشف می‌شدند. شاید عاشق‌ها هنوز عاشق بودند و شاید نه. اما من میان هیچکدام نبودم. اگر کل دنیا گروه‌گروه می‌شد و هرگروهی نامی می‌داشت، من باز هم میان هیچکدام پذیرفته نبودم. حتی تو هم گاهی مرا نمی‌پذیرفتی و این از همه سخت‌تر بود. من کور شدم، کورترین حالتی که می‌توان بود. کر شدم، کرترین حالتی که می‌توان شد. تا مرز نیستی رفتم اما خودت نجاتم دادی. حسیاتا، هنوز هم نجاتم می‌دهی.

موقعی که مهمانم می‌شوی و در خانه‌ام دنبال زیرسیگاری‌ات می‌گردی، تو را از خود نخواهم راند. آرام آرام وابستگی‌مان به یکدیگر کم خواهد شد. زمانی که غرق در سیاهچالۀ چشمانت، راه خاکستری زندگی‌ام را زیرنظر می‌گیرم. تو سیگارت را دود می‌کنی و من در افکارم حرف کامو را به یاد می‌آورم: «وقتی انسان آموخت که چگونه با رنج هایش تنها بماند و چگونه براشتیاقش به گریختن چیره شود، آن وقت چیز زیادی نمانده که یاد نگرفته باشد.»

با احترام درونی

کیانا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *