نامه‌ای به من کمال‌گرا

52
0

نویسنده: مریم دستجردی

 تاریخ: ۳۰/۰۹/۱۴۰۲

سلام حالت چه طوره؟ من که حالم خوبه خیلی خیلی خوب چون تو الان پیشم نیستی شایدم باشی اما سکوت کردی، ازت متشکرم برای سکوتت، وقت‌هایی که هستی چیزی جز رنج و درد برام نداری. تمام سال‌های زندگیم می‌پرستیدمت و بهت افتخار می‌کردم. هرجا می‌رفتم تو رو معرفی می‌کردم سر هر موضوعی ازتو می‌گفتم. بهتر بگم خدای زندگی من بودی. چیه مگه دروغ می‌گم! همه جا فقط تو بودی منی وجود نداشت؛ حتی الانم داری تو گوشم ویز ویز می‌کنی اما نه، دیگه نمی‌خواهم به حرفت گوش کنم حداقل امروز و این ساعت نه، حالا وقتشه تو گوش کنی به حد‌کافی به حرفات گوش دادم الان نوبت من که حرف بزنم نه تو، اصلا شوخی ندارم کاملا جِدییَم.

انگار همین دیروز بود که زیر پام نشستی و گفتی “دانشگاه نرو بدرد نمی‌خوره برات کوچیک، بزرگ‌تر از این حرف‌هایی برو دنبال کاری که دوست داری.” با همه جنگیدم و به حرفت گوش کردم، از دانشگاه نرفتنم زیاد پشیمون نیستم از این پشیمونم که پنج سال در به در مثل گنجشک روی این شاخه و اون شاخه می‌پرم و به هر حرفه‌ای یک نوک می‌زنم، وسط راه رهاش می‌کنم. ” گویندگی مناسب تو نیست، ممنوعیت غذایی داره تازه دم و دستگاه می‌خواهد که نداری” چَشم، دیگه ادامه نمی‌دهم نظرت راجب نقاشی چیه؟ ” خوبه برو شروع کن حداقل نیاز به ابزار خاصی نداره اما نه، اصلا تا حالا نقاشی خیلی زیبا و خفنی نکشیدی هرچی گذشته رو نگاه می‌کنم فقط یه مشت کله‌های جور واجور با یه دهن گشاد می‌بینم. بعدشم برای دوره و کلاس‌های مختلف باید هزینه کنی، پولش می‌خوای از کجا بیاری؟ قول دادی برای شروع کسب و کارت یک ریال هم از خانواده نگیری”

پس نظرت چیه یه کار پیداکنم و با پولش هزینه کلاس هام رو بدم؟ ” نه، تو باید روی یه موضوع تمام تمرکزت رو بزاری وگرنه نمی‌تونی رشد کنی؛ خانم خانما مگه جناب عالی نبودی که دانشگاه رو ول کردی تا کاری که دوست داری انجام بدی! اگه بری سرکار وقت کافی برای نقاشی نداری این فکر هم که از نقاشی پول دربیاری از سرت بنداز بیرون چون تو وسایل لازم رو نداری از طرفی مبتدی هستی نه برو دنبال یه شغل دیگه “

اولش یک مقدار مقابلت ایستادم و با همان قلم و کاغذ و دیدن دوره‌های رایگان شروع کردم به یادگرفتن نقاشی از صفر اما مدام ویز ویز می‌کردی استعدادش رو ندارم و طرح‌های اولیه‌ام رو با افرادی که سالیان سال هست دارند تمرین می‌کنند مقایسه کردی، حتی وقتی که کتاب آموزش نقاشی گرفتم در تلاش برای منصرف کردنم بودی “ببین تو هیچی از این سبک‌های مختلف نقاشی که در این کتاب اومد نمی‌دونی تازه برگه هات سفید نیست و پاکن اتودی و ذغالی و آب رنگ و…. نداری” با این که دفتر نقاشی سفید و مداد رنگی ۱۲ رنگ و پاکن اتودی و مداد‌های طراحی هم گرفتم. آرام آرام دلسردم کردی.

دوباره شدم آدم سرگردانی که تکلیفش با خودش روشن نیست. حسابداری، چرم دوزی، خیاطی، فتوشاپ، استوری برد خیلی کارهای دیگه که شمارشش از دستم در رفته به طرق مختلف مجبورم کردی ولش کنم. خداییش چی می‌شد میزاشتی حداقل اصول ابتداییش رو یادبگیرم یا تا ته یک دوره رو برم ببینم چی هست، نمی‌مردم که به مهارت‌هام اضافه می‌شد …

پنج سال هرچی گفتی گوش کردم هرکاری گفتی انجام دادم بدون این که سوالی ازت بپرسم یا‌ به درست و غلط بودن حرفات فکر کنم، شدم برده حلقه به گوشِت اما دیگه سر این یکی کوتاه نمی‌یام این تو بمیری از اون توبمیری‌ها نیست حتی شده تا پای جونم هم جلوت می‌ایستم من می‌خواهم یه نویسنده بشم یه نویسنده ماهر ولی قدم به قدم بدون هیچ عجله‌ای بدون هیچ کدام از قضاوت‌ها و داوری‌های نا عادلانه تو. تا تهش میرم و بهت نشان می‌دهم که موفقیت و زندگی خیلی راحت‌تر از چیزی هست که تو فکرش می‌کنی.

فرستنده: من حقیقت جو

گیرنده: من کمال گرا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *