نامه‌ای به منِ گمشده

231
0

نویسنده: فاطمه وفائی نژاد

سلام منِ عزیزم

حقیقتا الان که تکیه زده‌ام به کمدِ چوبی و سرمای مطبوع از لای شکاف پنجره پاکِش می‌کند داخل اتاق، می‌خواهم برای تو بنویسم؛ برای تویی که انگار در قعر این یکی دره‌ی عمیق زندگی گیر افتاده‌ای و دست‌هایت، دست‌های یخ‌زده و تنهایت را به سمتم دراز کرده‌ای!

برای تویی که بلاتکلیفی از قدم‌هایت شره می‌کند و غم از سر و رویت چکه.

حالم؟ حالم بد نیست اما خوب هم نیست عزیزم، از تو ممنونم، از تو ممنونم که هنوز مهربانی در رگ‌هایت می‌جوشد و حال منِ تبر به دست برایت مهم است! تبر به دست؟ این منم، همان که با تبر به جان ریشه‌ی خود افتاده است و میل شدیدی به پاک کردنِ اثر خود دارد.

نمی‌دانم چرا اما انگار هنوز بالارفتن از شیب دره‌ها را یاد نگرفته‌ام و الا هر چندماه یک‌بار زندگی به دست و پایم نمی‌پیچید و با سر زمین نمی‌خوردم!

این کسی که انگشت می‌چرخاند و با دست‌های لرزان برایت می‌نویسد همان بُعدِ خسته، بی‌قرار، غمگین،  گیج و بلاتکلیف و عاشقِ من است.

شدم آدمی که همه چیز را می‌داند اما در سکون و

تنهایی فرورفته و نقابِ بی‌تفاوتی و پوچی را از کنجِ کمد بیرون کشیده و دوباره روی صورت زده.

از تو معذرت می‌خواهم، برایِ تمام کارهای کرده و ناکرده، برایِ این دوستی‌ عمیقم با غمی که انگار آرام‌آرام شبیهش شده‌ام، از بابتِ جازدن و توقفم، من از تو به خاطر تمام لحظاتی که باید می‌جنگیدم و قوی ‌می‌بودم اما نبوده‌ام معذرت می‌خواهم، از اینکه تنم نحیف بود و گاهی زیرِ بارِ رنج‌ها خم شد و ترک برداشت، از اینکه همیشه آرام بودم و کوتاه آمدم، من از بابت تمامِ مهربانی‌ها و لطف‌های نابجایی که تحت عنوان مُهرِ وظیفه بر پیشانی‌ام کوبیده شدند و قدم‌های اشتباهِ بی‌فایده‌ام از تو معذرت می‌خواهم.

من عمیقا برایِ از دست دادن و سرخوردن این سال‌ها از میان دستانم و فراری دادنِ دقایق معذرت‌خواهی می‌کنم.

راستش باید بگذرد…اما دوست دارم بدانی من بعد از این روزها دوباره کوله‌‌ی پر امیدم را بر دوش می‌اندازم و این‌بار فقط و فقط برای تو می‌جنگم؛ آخ، ببخشید من‌جان بازهم بغض و اشک پرید در گلویم، خب…می‌گفتم، آهان! می‌دانم هیچ خبری نیست اما من دلم می‌خواهد یک‌بار هم که شده برای خودم تا تهِ این بی‌خبری پیش بروم.

باید با همین پاهای لرزان و تنِ وصله پینه خورده بدوم حتی اگر آخر تمام این دویدن‌ها به بی چیزی ختم شود!

از دلخوشی‌ها و امید‌های کوچکم خودت میدانی پس چیزی نمی‌گویم اما لطفا با همان صدای آرامت در گوش خدا، همان عزیزِ دور و نزدیک بگو این‌ها نه! این نوشتن و خواندن و قلب زخمی‌ای که خودم آجر آجر و زخم به زخم دوباره از نو ساختمش نه! نمی‌دانم از آن بالا در نگاه او و تو چطورم اما همین امید، عشق و آرزویی که در میان وجودم قد می‌کشد را ببین! زیبا نیست؟

خب باید بروم، باید بروم سراغ پرواز در تاریکی و جستجویِ فصلِ جدیدی که میان اوراق دفترِ غبارگرفته‌ اما سبزِ زندگی‌ام جا گرفته!

دوستت دارم منِ غریب.

؛

؛

نهم‌آبان‌ماهِ‌هزاروچهارصدو‌دو، ‘۱۱:۳۰

از فاطمه وفائی نژاد به منِ گمشده.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *