نامه‌ای به منِ گمشده

180
0

نویسنده: اسما عسکرپور

به نام دریای نُه احساس

درونم یه اقیانوس ، اشک گریه نکرده جمع شده. قطره هایی که هیچ وقت گریشون نکردم ولی دیگه اقیانوس اشک های دلم به قدری پر شده که تبدیل به طوفان شدن. طوفانی که بی اختیار شروع به باریدن می کنه.

آسمون چشمام رو دیگه نمی تونم پیش بینی کنم،  نمی تونم خودِ قویم رو پیدا کنم مثل این می مونه که تو سیل اشکام غرق شدم، دیگه حتی نمی تونم خودمو پیدا کنم،  نمی دونم چی خوشحالم میکنه و چی ناراحتم میکنه…

روحم خسته شده، جسمم دیگه نایی نداره، نمیدونم چرا ولی هنوزم ادامه میدم شاید دارم دنبال مقصری که وجود نداره می گردم، حس میکنم دیگه زندگی نمی کنم فقط زنده هستم و دارم نفس می کشم وهر نفسی هم که میکشم برام سنگینی میکنه.

من از درون مُردم، خیلی خستمه!! تو بی سکوت ترین و خاموش ترین صدام، تو تنهاییم دارم با خدا صحبت میکنم، دردمو نمیدونم انگار ناشناخته است.

خدایا خواهش میکنم صدامو بشنو، برام معجزه کن لطفاً، خواهش میکنم.

تاریخ نگارش نامه: 19/09/1402

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *