نامه‌ای به میم. نون

148
2

نویسنده: رزا اویسی

گیرنده: میم. نون

۱۰/۱۰/۰۲

سلام میم نون عزیز

دلم می‌خواست مثل تمام انشاهای دهه شصتی نامه‌ام را با «اکنون که قلم در دست می‌گیرم» شروع کنم تا لبخندی به روی لبت بنشیند؛ اما موضوعی که می‌خواهم برایت روایت کنم، جدی‌تر از این حرف‌هاست.

وقتی داستان مشاهیر و آدم‌های معروفی را می‌خواندم که بعد از یک فاجعه در زندگی یا فرورفتن در باتلاق بدترین شرایط ممکن، از خاکستر خودشان دوباره بلند شده و زندگی را به نفع خودشان تغییر می‌دادند، کیف می‌کردم و می‌گفتم: «همینه…، این یعنی بزرگی، موفقیت و خوشبختی..»

فکر می‌کردم داشتن یک زندگی عادی، نمی‌تواند، راهی برای سیمرغ شدنم باشد و دلم می‌خواست من هم کاری کنم وقتی به گذشته برمی‌گردم، به خودم افتخار کنم که در سالتوباراندازِ دنیا، کسی که خاک می‌شود دنیاست و نه من!

اما حالا، دلم یک زندگی عادی می‌خواهد. از همان‌هایی که تا به سی‌سالگی نرسیده، دو بچه قدونیم‌قد در آغوشم وول می‌خورند و دغدغه‌ام تمیزی خانه و انتخاب غذا برای وعده ناهار و شام است و درحالی‌که از شیطنت بچه‌هایم غر می‌زنم، دنبال وقت گرفتن از آرایشگاهی باشم که کلیپ‌هایش در اینستاگرام، شیفته‌ام کرده و در فکر این باشم که چطور از همسرم دلبری کنم تا هزینه زیاد آرایشگاه را تقبل کند.

روزگار من، طور دیگری رقم خورد. جوان‌تر که بودم سر پرشوری داشتم که آرزوهایم را دنبال کنم؛ اما تا به خودم جنبیدم، دیدم نه رؤیایی مانده نه تاب و توانی برای تحمل و نه اکسیر جوانی که بتواند، بار همه ناملایمات زندگی را یک‌تنه به دوش بکشد. البته، دست‌کشیدن از آرزو، تنها مشکلم نبود!

من، زایش، طبیعی‌ترین اتفاق هستی را در سخت‌ترین حالت ممکن، تجربه‌اش کردم و باز هم نتیجه، سه بر هیچ به نفع دنیا شد!

وقتی «نامه به کودکی که هرگززاده نشد» اوریانا فالاچی را می‌خواندم با خودم گفتم: «افتضاح‌تر از این وجود ندارد! فاجعه است که وجود بچه‌ای در شکمت را حس کرده باشی اما ندیده و در آغوشْ گرفتنش را نچشیده، مجبور به خداحافظی شوی!»

اما فاجعه عمیق‌تری از آنچه فالاچی نوشته بود؛ منتظرم بود . من و بدن زخمی‌ام، تجربه در آغوش کشیدن، بوسیدن و دل‌بستن به کسی را داشتیم که فقط چند روز، آغوشم را تاب آورد و رفت و درست، در همان روزگار که هرچه را سال‌ها برای ساختن و داشتنش تلاش کرده بودم؛ از دست دادم؛ یک نقل‌قول کورسوی امیدم شد: «شهری که زلزله‌زده و خراب شده را رها نمی‌کنند، دوباره همان شهر را محکم‌تر می‌سازند»

میم. نون عزیز؛ دلم می‌خواست به این نقطه از داستان که رسیدیم، بگویم: «بلند شدم، قوی شدم، دیگر ناملایمات اذیتم نکرد و به آدمی موفق‌تر از قبل از فاجعه تبدیل شدم»؛ اما نه!

من فقط فهمیدم، همه چیز به‌سرعت در حال تغییر است: آدم‌ها، این دنیا، کوچک‌ترها بزرگ می‌شوند، راه‌رفتن یاد می‌گیرند، بچه‌مدرسه‌ای می‌شوند و در دانشگاه، نچشیده‌ها را تجربه می‌کنند، بزرگ‌ترها پیر می‌شوند و انگار به ریل قطار کوچ، نزدیک‌تر و من در رخوت و خستگی مثل یک آب راکد و بی‌رمق، فقط به تماشا نشسته‌ام. تنها کاری که برای خودم توانستم انجام دهم، این بود که تماشاچی نباشم.

نلغزیدم؟ بارها لغزیدن و رفتن به لاک تنهایی و انزوا را تجربه کرده و می‌کنم!

پایم نلرزید؟ پاهایم سست‌عنصرترین عضو بدنم بعد از چشم‌های آبروبَرم، به شمار می‌آیند و با هر تلنگر و هر خاطره و هر مناسبتی، غم درونم را فریاد می‌زنند؛ بااین‌حال، درست مثل فیلم‌های هالیوودی که ابرقهرمان، تیر هم بخورد و زمین بیفتد، در سکانس بعد، برخاسته و خاک روی بدنش را تکان می‌دهد و مأموریتش را تمام می‌کند؛ من هم دوباره تکه‌هایم را جمع می‌کنم و ادامه می‌دهم.

تلاش‌هایم نتیجه هم داشته است؟ معلومه که نداشته! این زندگی واقعی است نه فیلم و داستان که یک پایان شاد، حق اول‌شخص قصه باشد! خرابی‌ها برجاست، رفتنی‌های زندگی، رفته‌اند و من مانده‌ام و یک زخم عمیق…

تنها کاری که توانستم این بود که منفعلانه، سیلی که نه بلکه شلاق‌های دنیا را تحمل نکنم. وقتی نمی‌توانم از زیر این شلاق‌ها فرار کنم، باید قلاب ذهنم را به جایی گیر دهم تا فراموش کنم و احساس نکنم درد عمیق شکنجه دنیا را!

ماجرای من به اینجا ختم نمی‌شود، خودم هم نمی‌دانم به کجا ختم می‌شود؛ اما خوب می‌دانم، شاید هیچ‌کس جز خودم، هیچ‌وقت نفهمد که من دست‌کمی از آن مشاهیری نداشتم که آرزو داشتم جایشان باشم. من برای زندگی از دست رفته‌ام یک قهرمانم؛ چون در رکود نماندم، دست روی دست نگذاشتم و نظاره‌گر جور زمانه نبودم و تو میم. نون عزیز، این‌گونه نخواهی ماند..

نامت را میم. نون می‌نویسم و این دو حرف کوچکت را از هم جدا می‌کنم، چون داغ بزرگ زندگی‌ات همچون پتک آهنگری، دو حرف گداخته‌ات را تکه‌تکه کرد.

تکه‌هایت را با آرامش و احتیاط جمع کن؛ با چسب دلسوزی برای خودت، آن‌ها را کنار هم چفت کن و بدان این اولین و آخرین بار تکه‌تکه‌شدن نیست، اما مثل یک قهرمان، تا پایان برای خودت بجنگ…

میم. نون عزیز دوباره طعم «من» بودن را خواهی چشید

تا ابد دوستدار تو

رزا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 دیدگاه برای “نامه‌ای به میم. نون

  1. چقدر با احساس