نامه ای به ننه جان قشنگم

132
0

نویسنده: مهرداد فراهانی

سلام ننه جان
حالت چطوره؟
اینجا بهت خوش می‌گذره؟
باورت نمیشه ننه، دیشب خوابت رو دیدم!
واقعی بود خیلی!
بذار برات تعریف کنم.
فصل زمستون بود ننه.
دسته جمعی رفته بودیم جنگل.
هوا خیلی سرد بود.
باد سرد استخونامونو بدجوری می‌لرزوند.
انگار برای شکستن آمادش می‌کرد.
ننه جون من و بقیه نوه‌هات توی جنگل راه می‌رفتیم.
جنگلش ازین تاریکا بود که دم به دقیقه یه شاخه تیز سیخونک می‌زد تو دست و پامون، حتی یکیش رفت تو چشمم.
کلی راه رفته بودیم و پاهامون‌ درد می‌کرد.
نگم برات که هی رفتیم و هی رفتیم یهو به خودمون اومدیم و دیدیم که جایی برای رفتن نداریم.
جنگل دور سرمون می‌چرخید.
ننه ما گم شده بودیم.
دیگه جونی برامون نمونده بود.
زمین گیر شده بودیم.
گِلا بدجوری دست و پامونو بسته بود.
تو اون میون ولی بی‌خبر بویی آشنا اومد و برق امید رو تو چشمامون انداخت.
توی تاریکی جنگل از لای آخرین برگایی که هنوز سبز مونده بودن پرتوی نوری بیرون اومد.
ما نفهمیدیم چی شد ولی نور سوی چشمامون رو ازمون گرفت.
چیزی ندیدیم و ندیدیم تا این که ناغافل تو رو دیدیم.
ننه باورت میشه، تو اون تاریکی تو از کجا اومدی اخه؟
با دستای چروک و نرمت که هرشب موهامو برام می‌بستی پرده تاریک جنگل سیاه رو کنار زدی.
بوی عطری قدیمی و آشنا هوش و از سرمون برد و مستانه ما رو به جهانی دیگه برد.
شاد و مستانه می‌خندیدیم و با خودمون گفتیم:
گور بابای سرما و گرما، اصلا گم شدیم که شدیم تا وقتی مامانی هست غم نداریم.
مثل همیشه برامون آش درست کرده بودی، کنارشم برامون چایی نبات گذاشته بودی و می‌گفتی بخور ننه برات خوبه.
منم می‌گفتم ننه جون
اخه کی آش رشته رو با چایی می‌خوره؟!
تو هم جارو دستیت رو برمی‌داشتی و با لپای آویزونت اخم می‌کردی و می‌گفتی:
بچه بد!
یا چاییت رو میخوری یا جاروی من رو.
خودت انتخاب کن.
مادربزرگ،
به نظرت تعبیر خوابم چیه؟
یعنی بازم برام آش درست می‌کنی؟
شایدم چایی می‌خوای بهم بدی.
ولی ننه
اون روزا یادم رفت بهت بگم:
اصلا آش رشته مزش به وجود شما بود.
دستای قشنگ شما بود که اون رو مزه می‌داد.
ننه، چایی کنار شما بود که می‌چسبید.
تو بودی که اون رو برا بچه‌هات‌ شیرین می‌کردی.
ننه جون،
اصلا گور بابای چایی و آش
گور بابای سرما و گرما
اومدم بهت بگم که
خبر نداری
از وقتی نیستی، اوضاع یکم عوض شده
بابا گفت نگم بهت ولی
ننه جون،
دنیا دور سرمون می‌چرخه
پاهامون درد گرفته
چشمامون رو درشت میکنیم تا بهتر ببینیم.
ولی بی‌فایدست ننه
ما بدجوری گم شدیم.
پاهامون تو‌ گل زندگی گیر کرده
شاخه‌هاشم پشت هم میره تو چشمامون.
ننه‌،
میشه مثل خوابم بیای پیشمون
به خدا
نه ازت چایی می‌خوایم نه آش.
دنیا با وجود تو قشنگ‌تر بود.
اصلا دنیا چیه ننه
با تو جهنمم قشنگه.
مادربزرگ،
می‌خوام یه کاری کنم.
ولی گفته باشم این بار دیگه من رییسم.
بیا مثل قدیما بازی کنیم.
من چشمامو می‌بندم.
تو دستای نرمتو بزار رو پلکام.
تا ۲۰ می‌شمارم.
بعد چشمامو باز می‌کنم.
اگه اومدی که هیچ
وگرنه قسم میخورم،
دست به آشت نمی‌زنم ننه.
تا مجبور شی بیای با
دستای قشنگت بهم آش بدی.
نکنه از دهن بیفته.
می‌دونم که میای❤️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *