نامه‌ای به همزاد دوست داشتنی‌ام

127
0

نویسنده: علی محمد خداشناس

گیرنده: برادرم

تاریخ: 07/11/1402

از اولین لحظه‌ای که به یاد می‌آورم، تو همیشه در کنار من بودی. از همان نخستین لحظه زاده شدن یا شاید حتی قبل‌تر از آن، قبل از این که حتی چشم به این جهان بگشایم. چهره تو در همه خاطراتم نقش بسته است و فکرت همیشه همراه من است. رد پای تو در تمام گذشته‌ام وجود دارد و بروی آینده‌ام سایه‌ای بزرگ انداخته است. تو همزاد منی. تو همیشه در کنار من حضور داری. حتی اگر واقعا در کنارم نباشی.
همگان تنها پا به این جهان می‌گذارند و من همراه کسی دیگر. از همان اولین سال‌های زندگی می‌دانستم که موهبتی بزرگ به من اعطا شده اما نمی‌دانستم برای چه. ولی همیشه، قدردان و سپاسگزار آن بودم. بعضی اوقات فکر می‌کردم که حتما خداوند مرا بیشتر دوست می‌دارد.
مرا ببخش بخاطر همه ناراحتی‌هایی که به تو روا داشته‌ام و همه سختی‌هایی که تو را مجبور به تحملشان کرده‌ام. متاسفم من هیچ گاه برادر خوبی برای تو نبودم. از همان موقع که بخاطر نادانی و اشتباهاتم تو را سرزنش می‌کردند و تو هر بار می‌پرسیدی: چرا؟ و آنها به تو می‌گفتند: تو بزرگتری، تو باید مراقبش باشی و تو به خاطر بار این بزرگتری هر کاری را انجام دادی؛ همه مشق‌ها را می‌نوشتی تا از تو رونویسی کنم، صبح‌ها که دیرم می‌شد برایم لقمه می‌گرفتی و همزمان که مرا راهی مدرسه می‌کردی، خودت هم به همراهم می‌آمدی. مهم تر از همه اینها، همیشه مرا می‌خنداندی. گویی به این جهان آمده بودی تا رنج مرا کمتر کنی. آری تو بزرگتر بودی خیلی بزرگ‌تر، بزرگ‌تر از نام نوشته شده بر سر در مدرسه، بزرگ‌تر از حیاط دبیرستان، بزرگ‌تر از کل دنیا.
حالا می‌فهمم چرا وقتی کودک بودم می‌خواستم شبیه تو باشم. از تو تقلید کنم و دنباله روی تو باشم. تو الگوی کاملی بودی. همه چیز داشتی. تو برای من به مانند یک مادر بودی. من مادر داشتم اما تمام مدت، تو در کنار من و همواره مراقب من بودی. تو خود نیز به مادر نیاز داشتی اما با من همچو یک مادر رفتار می‌کردی و من در عوض همه این‌ها، هیچ نداشتم که به تو عرضه کنم. دستان من همیشه خالی بودند بر عکس تو، که همیشه چیزی برای بخشیدن داشتی.
زندگی کردن با تو دلپذیر بود و دوست نداشتنت مشکل. من فقدان بسیاری از چیزها را در زندگی احساس کرده‌ام و می‌دانم که زندگی‌ام آسان نبوده است اما خوشحالم که توانستم زیستن را، این یگانه موهبت الهی را، در کنار تو تجربه کنم. من خوشبختم. من با وجود تو خوشبختم. من در گوشه‌ای کوچک از این جهان برزخی، با تو در بهشتم.
تو برای من نه فقط یک برادر، بلکه همه چیز و همه کس بودی. یک دوست صمیمی و یک معلم صبور. مادری مهربان و مشوقی دلسوز. زندگانی بدون تو معنایی نداشت، حداقل اگر مقدر بود که در نبود تو سپری شود. عشق تو از روی نیاز و تمنا نیست، آگاهانه و بدون غرض‌ورزی است. بی پایان و کامل است، چون آفتابی شدید است. قلب تو از طلا نیست، از الماس است. ارزشمند است و می‌درخشد. روح تو چون بلور است، پاک و شفاف است. آلودگی ندیده است.
شاید بگویی که این حجم از احساسات برای تو زیاد است و شایسته نیست. نه، زیاد نیست و بلکه کم است. تنها من می‌دانم که تو چه‌ها در حق من کرده‌ای و چه رنج‌هایی به جان خریده‌ای. تو بارها از خودت گذشته ای. هر روحی اینقدر والا نیست.
آرزو می‌کنم که در زندگانی بعدی هم در کنارم باشی. کاش در تمام زندگی‌هایم حضور داشته باشی.
من تمام تلاشم را کردم که احساسی که به تو دارم را در این نامه به تصویر بکشم اما نتوانستم. چون نقاشی که از به تصویر کشیدن گرمای انوار خورشید ناتوان است. احساسی که من به تو دارم در قالب هیچ داستان، شعر، نامه و حتی کلمه‌ای نمی‌گنجد. احساسی که من به تو دارم فراتر از آن چیزی است که بتوانم شرح دهم یا روی زمین وجود داشته یا دارد یا کسی تا بحال احساس کرده است. اما معمولا آدم‌ها آن را اینگونه به یکدیگر بیان می‌دارند: دوستت دارم.



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *