نامه‌ای به برادرم

40
4

نویسنده: ریحانه خالقی

نامه ای به برادرم
سلام برادر عزیزم عباس جان
از زمانی که مهاجرت کردی ، تا به حالا تقریبا ۷سالی می‌گذرد. البته در این چند سال خیلی چیزا فرق کرده است ،الان دیگر خواهر کوچولویت نیستم  خیلی بزرگ شدم ، دیگر کفش هایم را چپه نمی پوشم و بند کفش هایم را خودم میبندم .خودم  تنهایی  به مدرسه می روم .دیگر نیستی که موهایم را ببافی و صورتم را آرایش کنی دلم برای آن روز ها لک زده است .میدانی خواهر کوچولو ات مثل قدیم از تاریکی و تنهایی نمی رسد.راستش نمیدانم چطور انقدر زمان گذشت انگار همین دیروز بود که با کامپیوتر گیم میزدیم البته تو همیشه مرا گول میزدی و در آخر دسته بازی خاموش نصیبم میشد.می دانی گاهی اوقات می‌دانستم دسته خاموش است اما نمیدانم چرا تظاهر میکردم  اینکه میخندیدیم و وقتمان به خوشی می‌گذشت خیلی برایم دلگرمی بود. گاهی وقت ها یاد مزه خوراکی های که برایم می‌خریدی می افتم مزه بهشتی داشتند.از همه آن خوراکی ها که بگذریم آن شکلات های کاکائویی که بسته بندی زرشکی رنگی  داشت را از همه بیشتر دوست داشتم واقعا خیلی خوشمزه بودن مزه شان را با دنیا عوض نمیکنم . الان که برایت مینویسم هم مزه اش را زیر زبانم حس میکنم . بعد از ان یک روز که باز هم از آنها خریدم دیگر آن مزه را نداشت  ، مزه معمولی به خود گرفته بود .انگار اصلا خاص نبود آن زمان کمی دلم گرفت اما خودم را قانع کردم که هر چیزی در زمان خودش خاص و خوشمزه ست . بگذریم ، چند وقت پیش دوباره از جلوی مهد کودکی که وقتی کوچک بودم به آنجا میرفتم گذشتم آنجا نیز یاد خاطره ها فکرم را مشغول کرد یادم آمد مرا با دوچرخه به مهد می‌رساندی و به همه پز میدادم که برادر بزرگترم مرا به مهد  می‌رساند، آنقدر پز میدادم که نگو آخه میدانی بیشتر دوستانم در مهد برادر بزرگتر نداشتن و تک فرزند بودن و البته بچگی بود دیگر و همه کارهایم از بی تجربگی بود  بعد بزرگتر شدم و از مدرسه مرا می‌رساندی خانه همه چیز خوب بود تا زمانی که یک روز به خانه آمدی و چهره ای بی رمقی به خود گرفته بودی خیلی دست دست میکردی چیزی بگویی به مادر که  سرانجام آخرشب  گفتی میخواهی به خارج بروی ، یادم میایید دلم هوری ریخت آخه من فقط با تو در خانه خیلی حرف میزدم   راستش دلم نمیخواست بروی خارج بخاطر همین اشک هایم بی اراده سرازیر شدن انگار کنترلی  نداشتم مثل دختر بچه ها .همیشه از آخرین چیز ها بدم می‌امد مثل آخرین بغل !آخرین حرف! آخرین نگاه ؛،آخرین بغلت هم به خوبی یادم است ، و اشک های که بی اراده در آغوشت ریختم ، ولی میدانم به زودی دوباره میبینمت و آن اشک ها که همه بخاطر غم دلتنگی بودن اشک شوق می‌شوند از دوباره دیدنت . وقتی مرا دوباره دیدی تعجب نکن خیلی قدم بلند شده، ببخشید نتوانستم خودم را فریز کنم کوچک بمانم که دوباره خواهر کوچولویت باقی بمانم اما به جایش الان هم قد هستیم و می‌توانم بهتر در آغوشت بگیرم .
دوستدارت خواهر کوچولو
ریحانه خالقی
کلاس یازده گرافیک
۰۹۳۰۰۴۸۲۸۱۳

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

4 دیدگاه برای “نامه‌ای به برادرم

  1. · 29 دی 1402 در 8:32 بعد از ظهر

    زیبا ترین ها را برایتان آرزو میکنم و بی شک روز های خوب همیشه در راه هست

  2. بهترین نامه به یه برادر خیلی عالی بود خانوم خالقی

  3. بسیار عالی متن بسیار زیبا بود همراه با خوانش متن لحظه ای گریه ام گرفت ان شالله موفق باشید

  4. عزیزم تمام نامه ات سرشار از احساس بود بهترین ها برایت اتفاق بیفته و زندگیت سرشاز از لبخندهای از ته دل