نامه ای به خود کودکی ام

22
0

نویسنده: مریم کارگر

روز سه شنبه 7 دی ماه 1402

ساعت 18:00

دخترم ،قشنگ ترینم

نمی دانم چند وقت است که سراغت را نگرفته ام

به راستی چند سال داری ؟شش،هفت یا هشت سال ؟

اما حدس میزنم بیش از هشت سال نداشته باشی .دلم برایت خیلی خیلی تنگ شده است و به اندازه همه ی این سال ها حرف های ناگفته زیادی  دارم که به تو بزنم ،بدان دوست دارم همه ی حرف هایم را به تو بگوییم اما میدانم که نمی شود، کوچکی حوصله ات سر می رود  

پس آن را برایت تا قسمتی که میتوانم و حوصله داری میگویم و میدانم که،درک میکنی

مثل تمام این سال ها

دوست داشتیم

چقدر در این سال ها سکوت کرده ای و مدام نگران و پریشان حال بوده ای .

قلبت را سراسر نا امیدی فرا گرفته و گوشه ای کز کرده ای و در انتظار دیدار هستی

ببخش که تو را وادار به مدارا با هرچیزی کردم که دوست نداشتی ،گاهی دلت بچگی میخواست ،زود بود که بزرگ شدی زمانه تو را بزرگ کرد وگرنه میدانم دوست داشتی بیشتر بچگی کنی و لذت ببری و از اعماق وجودت خوشحالی کنی ،دوباره پارک بروی و تاب سواری کنی.بیخیال از هر غصه ،و غمی با صدای بلند قهقه بزنی و برای هر چیز کوچکی.گریه کنی و جیغ بزنی تا ناز تو را بخرند بدون اینکه نگران قضاوت مردم باشی

ببخش که مجبورت کردم با ان دست های کوچکت به دستگیره سفت ،سخت و بی رحم اینده ییاویزی و مدام نگران آن باشی .بغضت را وقتی هنوز کودکی ،هنوز  در دلت غوغاست برای پروانه بودن پنهان میکنی .هنوز با تمام وجودت دلت میخواهد میان کوچه ها دوان دوان لی لی بازی کنی وانچنان با سرعت از روی نرده ها و پله ها بپرس و آزادانه بدون هیچ نگرانی از ته دل بخندی و بدون شرمساری و خجالت از اینکه دیگران به تو بخندند و یا حتی با دست های زخمی شده تو را ببینند و بی خجالت ها های اشک بریزی .لرزش صدایت را ،ام نگاهت را را میفهمم میل وقتی که با حالی بد به دکتر مراجعه میکردی و از ته دل تقاضای هرچیزی جز آمپول داشتی اما وقتی برایت می‌نوشت انگار ام عالم به دلت فرود می آمد و عاجزانه میخواستی کل مطب را روسرت بگذاری ،اما وادارت میکردم سکوت کنی و نقش آدم های بزرگ رابازی کنی و توی خودت باشی و وادارت می کردم که حالت خوب است اصلا از سرم و آمپول  نمی ترسی .میفهمم تو را که گاهی دلت نمی خواست به آینده فکر کنی ،به دغدغه های بیش آمده به درگیری های که هر روز بیشتر و بیشتر میشود ،گاهی آنقدر کلافه می شوی که دیگر تحملت تمام می شود و آرزوی مرگ می کنی ولی سعی میکنی خودت را قوی. نشان دهی .می دانم گاهی دلت را میشکنند و مجبورت میکنم که آرزو هایت را فراموش و در دلت دفن کنی و درگیر سختی و روزمره ها شوی .می دانم گاهی دلت می خواهد مانند گذشته ها به کوچه بروی و با دختر بچه های همسایه دور هم جمع شوید و خاله بازی کنی و با لذت آن ظرف های کوچکت را برداری و یا خوشی بازی کنی .اگر ان موقع ها می‌دانستی که چه لذتی دارد که بدون دغدغه و فکر در دنیای بازی غرق شوی و در آرزوی هایی که آینده برای خودت داشتی زندگی کنی بی خبر از ان که بدانی روزگار برایت چه خواب هایی دیده است ،زمان  دستت در برود و در  اخرروز به زور کتک به خانه می آمدی و از خستگی بیهوش می‌شدی چه لذتی داشت هیچگاه آرزوی بزرگ شدن نمی کردی

ای کاش می توانستم آن موقع ها بگوییم دنیای آدم بزرگ ها دنیای جالبی نیست و دیگر خبری از بازی های کودکانه ،خاله بازی و رفیق های با وفا نیست .خنده از ته دل معنایی ندارد .درکت میکنم گاهی وقتا دلت میخواهد مانند آن بچه های که از پشت پنجره میزنی با حسن به آنها را میزنی و آه می‌کشی و من قطرات شبنم نشسته در عمق نگاهت را میبینم.مرا ببخش که میبینم سرسره بازی دختران همین و سالت را میبینی و پرمیکشی بروی و با آنها بازی کنی اما دستانت را محکم می‌گریم که مبادا دلت بخواهد به سوی آنها پرواز کنی و بروی بازی کنی .می دانم چقدر دلت میخواهد بازی کنی و میدانم تو هنوز سیر نشده ای برای بالا و پریدن های از شادی ،خوشی های کوچک از بازی کردن با آنها و عشق ورزیدن بی حد و اندازه و بدون چشم داشت .بدون از استرس نگرانی از آینده ما معلوم و پر از ابهام .من صدای بغض آلود تو را می‌شنوم وقتی که کودکانی که راهی مدرسه میشوند را با چه اشتیاقی نگاه می‌کنی. که چگونه اینقدر خوشحالند و حاظری شرط ببندیم که از ذوق زیاد تا صبح خوابشان نبرده است .اما باز من تورا با این واقعیت آشنا میکنم که دیگر مدرسه ای وجود ندارد و دیگر ذوقی برای رفتن به اردوها نیست .ببخش اگر مجبور می شوی که بیشتر از آنچه که هستی قوی باشی .ببخشکه باعث شدم دیگران ازت توقع داشته باشند ،ببخش که بیش از اندازه تو را تحت فشار قرار دادم .می دانم گاهی وقتا دلت میخواهد از زندگی و همه چیز دست بکشی و پناه ببری به گوشه ای و از این همه قوی بودن یک دل سیر گریه کنی و زانوی غم بغل بگیری و فریاد بزنی اما فقط فقط به خاطر من تحمل میکنی .ببخش که مجبور بودی بیشتر از سنت رفتار کنی و همه را از خودت راضی نگه داری که مبادا ناراحت شوند

کودکم ببخش. اگر مادر خوبی برایت نبودم ،ببخش که می دانم اما کاری از دستم بر نمی آید ،ببخش به خاطر من همه غریزه و احساساتت را سرکوب کردی و از همه دوری میکنی وخود واقعیت را  پایمال کردی

ببخش برای تمام جبر های زندگی که میدانی مقصرش من نبودم   

مریم کارگر

زمستان 1402

1402/10/7

ساعت 18:00

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *