نامه‌ای به کودکی ام ؛ ثمین کوچک!

130
0

نویسنده: ثمین اقدامی
گیرنده : کودکی ثمین
تاریخ نگارش :۲۹/۹/۱۴۰۲

همیشه در رویا های خود ، یا حتی وقتی عکس ها و فیلم های دوران بچگی ام را میدیدم؛ از خود میپرسیدم آیا واقعا این منم؟ که این چنین زیبا و دوست داشتنی در قاب یک تصویر به دل همه می نشینم؟ همیشه دوست داشتم حتی در قالب یک خواب با کودکی ام ملاقات کنم ، کودکی ام را همچون فرزندم به آغوش کشیده و اورا ببوسم با او ، یعنی در واقع با کودکی ام از زندگی حرف بزنم و با او آنچنان که لایقش است بازی کنم تا دیگر تنها نباشد. اما نه من خواب کودکی ام را دیدم نه ماشین زمان داشتم تا به کودکی ام سفر کرده و کودکی ام راببینم. پس نامه ای برایش مینویسم، برای کودکی عزیزم تا بداند که چقدر دوستش دارم و بداند کودکی همیشگی نیست .کودکی من تویی. تاریخ امروز شاید از قبل تعیین شده بود. اما به وقت زمانی که می نویسم و تو می خوانی. به وقت مقصد همان جای دلآرام.
زیبای من به من بگو امروز چه روزی است؟ بگذار خودم حدس بزنم شاید امروز روزی باشد که مادر و پدر از مکه می آیند. خانه عجب دلهره دارد. همه پیِ کارند و تو کوچک ترین بچه ی این خانه. بین همهمه ها همه صدا میزنند: ثمین!
و تو با آن موهای لخت مشکی و با لبخند به سمت شان برمیگردی تا جوابی درخور بدهی! در دستان کوچکت که هزاران بوسه بر آن ها ، سبد گل داری ! گل هایی بهشتی برای پدرومادر دوست داشتنی ات .
شاید تو ندانی ولی چقدر زیبایی با پیراهن صورتی ات با کفش قرمز و مشکی.
همان زمان که پدر و مادر بر میگردند به خانه و تو با اخم دل انگیز ات و با غریبی بچگانه ات دوری میکنی.
صدای دویدنت را میشنوم وقتی برای بازی به اینطرف و آن طرف میرفتی.
چقدر زیبایی! لپ قرمزی ترین بچه ای که تا به حال دیده ام.
چقدر شیرین زبانی! وقتی درباره روزگار صحبت میکردی.
مثل بابا وقتی قربان صدقه ات میرفت. زندگی من خطابت میکنم ؛ بزرگ شدن . گرچه میدانم که هیچوقت آرزوی بزرگ شدن را نداشتی؛ ولی کمی غیرقابل تصور است. میدانی مثل همین نقطه. نقطه یعنی پایان ولی چه کسی میداند شاید در ادامه اش جمله ای باشد!
ای کاش تو را به آغوشم میکشیدم. از زندگی خوشی که در سر داشتم برایت میگفتم. زندگی خوشی که در آن آرزو نباشد، آرزو ها تماما زندگی باشد. زندگی ای که غبار روی پنجره دل ننشسته باشد. زندگی ای که روزی ملاقات با تو باشد.
خوشبختی شاید همین اکنون است. زمانی که گذشت و نفهمیدم چطورگذشت. زمانی که حتی نتوانستم تو را آنچنان خوب ببینم که سیر شوم از ندیدنت.
قلب من می رسد آخر نخستین گام آخر. تو نترس. زندگی روی خوشی هم دارد. راستی به تو گفته بودم؟ من تو را بیشتر از زیاد و یک عالمه دوستت دارم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *