نامه‌ای به جان جان، گربه‌ی خیابان شماره پنج

170
0

نویسنده: سیده پریسا موسوی

جان جان بلا، قد و بالا، پسر مهربان

سلام

شنیده ام در نبود من هنوز اهالی محله به تو غذا می دهند. ازدواج کردی؟ امیدوارم تو مثل گربه های پدر دیگر، بچه هایت را رها نکنی. هرچند توقع زیادی است. تو وقتی بودم هم آنچنان گربه ی خونگرمی نبودی. یادت هست می آمدی در پادری  و تا غذا میخوردی می رفتی سمت در تا در را باز کنم و بروی؟ وقتی هم که ناز می خواستی می رفتی در جا کفشی قایم می شدی که نگویم  بیرون بروی. انگار می دانستی به خاطر پیشول جان عذاب وجدان دارم و دیگر دلم نمی خواهد هیچ گربه ای را از پادری به بیرون هدایت کنم.

راستی اینجا پیشول جان را هم دیدم. من را بخشیده است. هنوز همانطور با چشمان درشتش به من خیره می ماند. مثل آدمها که وقتی کسی را دوست دارند دلشان می خواهد چشم ازش بر ندارند. با جیمی جان اما نمی سازد.

 تو جیمی جان را هیچ وقت ندیدی. اگر جیمی جان، سگ نگهبان، بزرگ گله سگ ها و آن لوتی بامرام نبود من هیچگاه هیچ حیوانی را ناز نمی کردم. دنیا برایم تمام شده اما هنوز اینجا جیمی جان فکر      می کند که باید از من محافظت کند. هنوز به لبم خنده می آورد.

عسل خانم اما از او می ترسد. عسل عزیز، بله، عسل تمیز، او را هم اینجا دیدم. شب ها دوباره غیبش می زد و صبح زود ظاهر می شود. مثل قدیم که صبح ها می آمد دم پنجره می نشست بی صدا و منتظر می شد.

راستی جان جان خواهشی داشتم. می توانی بروی پشت پنجره ببینی بقیه چه می کنند. دلم تنگ شده، می دانی که همیشه دلتنگ بودم. هر جا که بودم برای آن یکی جا دلم تنگ می شد.

دلم تنگ است جان جان، اما آرامش دارم. خیلی ها اینجا هستند. این خوب است. احساس تنهایی          نمی کنم. اینجا مرتب می آیند و می پرسند که دلت چه می خواهد و چه آرزویی داری. من هر بار و هر روز مجبورم یک آرزو به آنها بگویم تا برآورده کنند. می دانی اگر آرزویم را نگویم دلشان          می شکند، ناراحت می شوند.

جان جان بلا، قوربون قد و بالا، تو که دلبستگی در دنیا نداری، یعنی تا آن موقع که بودم نداشتی.      می گویم می خواهی آرزوی بعدیم آمدن تو پیشم باشد؟

بهرحال تصمیم با خودت است. این را مد نظر قرار بده که جایت اینجا خیلی راحت خواهد بود.          نمی خواستم بگویم که دلتنگ شوی یا در تصمیمت اثر بگذارد. اما هر چه فکر می کنم بهتر است بدانی که میو میو، مادرت، هم اینجاست. ما هنوز همدیگر را دوست داریم. تا رسیدم اینجا آمد جلویم و مثل همیشه اعتراض کرد که چرا دیر آمدم. هنوز طلبکارانه با من صحبت می کند. خوشبختانه اینجا غذا به وفور یافت می شود. برای همین چاق شده است. یک بار داشت غذا می خورد که یادم به روزی هایی افتاد که می آمد دم خانه صدا می کرد و من از شرمندگی بی غذایی در را برایش باز نمی کردم. او فهمید که یاد چه افتادم. نگاهم کرد. آمد روی پایم نشست و گفت که عیبی ندارد و تقصیر من نبوده ام. خیلی با شعور است. عزیز خداست.

جان جان بلا، ابرو بالا، عزیز دل، قوربونت حالا. فقط جای تو اینجا خالی است. می آیی؟

اگر از من بپرسی اینجا خیلی خوب است. فقط  خدا یکبار سوال و جوابم کرد که در دنیا چه کرده ام. من گفتم که کار زیادی برای من نبود. دنیا فرصت زیادی به من نداد. گاهی سگی را غذا دادم و گاهی کبوتری را برنج و گربه ای را درمان و سطل آبی دم در کوچه…؛ به اینجا که رسیدم حرفم را قطع کرد و گفت که این هم خودش کار بزرگی بود. به خدا گفتم اما ای کاش فرصت داشتم کار بزرگتری در دنیا انجام می دادم مثلا…؛ خدا نگذاشت جمله ام تمام شود و گفت که همین ها را که انجام دادی باید انجام می دادی، غیر ازین قرار نبود کار دیگری بکنی. بعد از آن دیگر هیچکس اجازه نداشت که از من سوالی بپرسد.

بگذریم منظورم این است تو که کار بدی نکرده ای که از اینجا آمدن بخواهی نگران باشی. یکی دو خراش نا قابل بر روی دست من، آن هم من، من که اعتراضی ندارم، نباید تو را از آمدن منصرف کند.

جان جان منتظر پاسخت هستم.

از طرق پریسان

ده آذر هزار و چهارصد و دو

به جان جان گربه ی خیابان پنج

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *