نامه‌ای به دخترم

252
1

نویسنده: نفس سلیمانی

به نام خدا
دختر عزیزم سلام.
این لحظه که در حال نوشتن این نامه برای تو هستم در استانه ی سی سالگی ام هستم ، نمیدانم تورا
روزی به دنیا خواهم اورد یا نه اما میخواهم این روزها که دهه سوم زندگی ام را به پایان میرسانم
تجاربم را با تو در میان بگذارم.
سه دهه از زندگی ام را گذرانده ام.دو دهه اول زندگی ام را بیشتر در خانه و مدرسه گذراندم و
عمیقا مشغول درس خواندن بودم.از دوران مدرسه ام برایم دوستانی خوب،اعتماد به نفس و اگاهی
مانده است .بیشتراوقات را درمدرسه میگذراندم و اینکه همکلاسی ها و معلم هایم مرا دوسداشتند به
من احساس ارزشی میداد که امروزهم ان راهنوز در زندگی ام احساس می کنم.
و اما دهه سوم:
اغاز دهه سوم برای من اغازتحول بود…
مدرسه ام که تمام شد و وارد دانشگاه شدم خواستگارهایی برای من می امدند اما من از خودم
میپرسیدم ایا زندگی فقط این است!؟ درس بخوانم ،ازدواج کنم، بچه دار شوم و در اخر بمیرم…؟!فکر
میکردم که حتما این دنیا برای هدف بزرگتری خلق شده است!..شروع به پرسیدن سوال از خودم
کردم .
من که هستم؟!
در این دنیا چه میکنم؟!
دران زمان من میخواستم بین ادم هایی که بخاطر ترس از قضاوت یا طرد شدن، شبیه به هم زندگی
میکردند ، خودم باشم و مطابق ارزش هایم زندگی کنم.روزهای سختی راگذراندم که پر بود ازتنهایی
هایی که جز کتاب ها یار و یاور دیگری نداشتم..روزهایی که پر بود از احساس کم
ارزشی،نگرانی،دل شکستگی و سوال.. به اواسط دهه سوم که رسیدم تجربه ای را بسیار نزدیک به
مرگ تجربه کردم.یک شب اتفاق عجیبی افتاد که چنان واقعی بود که هنوز نمیدانم خواب بوده است یا
واقعیت!به پشت روی تختم خوابیده بودم که روحم از پاها شروع به بالا امدن کرد،دونفر که فقط
صدای خنده های ان ها را می شنیدم در حال جدا کردن روحم از جسم بودند.روح بالا می امد تا در
گردن شبیه یقه تنگ یک لباس گیر کرد،التماس میکردم که رهایم کنند و پیوسته می گفتم اگر اشتباه
زندگی کرده باشم چی؟!اگر اشتباه زندگی کرده باشم چی؟!خدایا کمکم کن .خدایا کمکم کن….به
ناگهان روحم را رها کردند و از خواب بیدار شدم ..یادم هست که چقدر گیج شده بودم ..خواب بود یا
واقعیت؟! بعد از ان تمام زندگی گذشته ام را پوچ دیدم،آن همه تلاش برای اول بودن ،رقابت برای
دیده شدن…با پوچی روبرو شده بودم . بعد از آن ذهنم با این سوال درگیرشد که چگونه زندگی کنم که
دوباره با چنین لحظه ای روبرو نشوم؟!احساس افسردگی میکردم و همچنان تنها کاری که از دستم بر
می امد دعا و مطالعه کردن بود.پس از گذراندن این تجربه به این نتیجه رسیدم که چیزی جز خوبی

کردن و عشق ارزش چندانی ندارد پس شروع کردم به دوسداشتن و کمک به دیگران چنان چه گویی
خودم هستند.
مدتی نگذشته بود که توسط کسی که انتظارش را نداشتم به من دست درازی شد،اسیب جسمی ندیدم
اما روحم به شدت اسیب دید.در آن لحظه من بخاطر مراقبت از نزدیکانم بخاطر اینکه ابروی خانواده
اش نرود و اسیبی نبینند و به خواست انها سکوت کردم . برای یک سال هرروز گریه میکردم ،از
هرکسی به غیر خودم میترسیدم و همه چیز را تنهایی به دوش کشیدم ،حتی یک نفر کنار من نبود
،من به خاطر کسانی سکوت کردم که در همه این سالها حتی یک بار حال مرا نپرسیدند …
در این دهه از زندگی ام سعی میکردم با ادم ها روابطی را بسازم ،با عشق و پر از گذشت اما هرچه
با از خودگذشتگی بیشتری رفتار میکردم بیشتر بی ارزش میشدم …
به نظر تو رفتار من درست بود یا دیگران؟!ایا خوب بودن و خوبی کردن واقعا ارزش دارد؟ایا این
همه تلاش برای انسانیت در دنیایی که همه سعی میکنند همدیگر را له کنند و از هم پیشی بگیرند
ارزشی دارد!؟
تبدیل شدن از دختری که خودش و منافع خودش به چیز دیگری فکر نمیکرد به دختری که بتواند با
عشق به دیگران هم خدمت کند تلاش زیادی طلبید.
به این نتیجه رسیدم که هرانسان دردنیا برای انجام وظیفه ای امده است و جایگاه مخصوص به
خودش رادارد.اگر کل جهان هستی را مانند یک دوچرخه درنظر بگیری هر انسانی یک قطعه از آن
است .یکی فرمان،یکی زنجیر،یکی صندلی،یکی روغن و …همه این قطعات از نظر موقعیت
،ظاهر،عملکرد و هدفی که برای ان خلق شده اند متفاوت هستند اما همه انها با ارزش هستند و دقیقا
سرجای خودشان. اما اگر روغن از خودش بدش بیاید چی؟ااگر روغن حس کند به اندازه کافی خوب
نیست و ارزش عملکرد خودش را نداند و بخواهد خودش را حذف کند چی؟ان موقع کل دوچرخه
دچارعیب و نقص میشود ..شاید روغن خودش را کثیف بداند و احساس کند از نزدیک شدن به او
لذت نمیبرند اما اگر همین روغن نباشد دوچرخه از کار می افتد..
دخترم ! ارزش خودت را بدان و خودت را در هر موقعیت وتحت هر شرایط دوست بدار.
ارزیابی ما از خودمون از کودکی مشروط به جواب مثبتی است که دیگران به ما میدهند یعنی ارزش
ما از بیرون و خارج شکل میگیرد و این اشتباه محضی است که در تمام طول زندگی مان ماندگار
است.انقدر وقت صرف پنهان کردن زشتی های خودمان میکنیم که وقت نمی کنیم از قشنگی هامان
لذت ببریم.برای سالیان درازی وقتی توی اینه نگاه میکردم چیزی جز عیب و نقص نمیدیدم و فقط
بخاطر این موضوع خودم را بی ارزش تلقی میکردم .من درس خوان ،مودب،باهوش،با
استعداد،مهربان بودم ولی فقط بخاطر جوشهای طبیعی دوران بلوغ خودم را لایق دوست داشته شدن
نمیدیدم و این به خاطر حضور ادمهایی در اطرافم بود که ارزش های درستی نداشتند..
دخترم! مجبور هستی وقتی داری خودت را تغییر میدهی انسان های اطرافت را هم عوض کنی
.هرقدر هم تلاش کنی خودت را تغییربدهی به تکرار چیزی که انها هستند خواهی پرداخت .یادت
باشدهر چیزی روزنه ای دارد و از درون این روزنه است که نور به درون رخنه می کند.اشکالی

ندارد اگر چاق بشی یا لاغر ،اشکالی ندارد جوش بزنی،اشکالی ندارد گاهی عصبی شوی،حتی
میتوانی ناکافی باشی ..با همه اینها باز تو یک تکه از خدایی هستی که در روح خود در تو دمیده
است.
دختر قشنگم! در زندگی گاهی با ادمهایی هم مسیر می شویم که علارغم همه خوبی هایمان و
تلاشهایمان برای خوشحال کردنشان هیچوقت به چشم انها نمی اییم و نمی توانند دوستمان داشته باشند
. یادت باشد ارزش هر چیزی را فقط کسی میداند که اهلش باشد،هر چیزی نزد کسی که بهایش را
می داند ارزش می یابد،از این رو هرگز اجازه نده که دیگران در مورد تو تصمیم بگیرند اگر کسی
تورا بی ارزش خطاب کرد خود را بی ارزش حساب نکن .چرا که قدر زر زرگر شناسد ،قدر
گوهر گوهری
عزیزم!تلاش برای اینکه فرد بهتری باشیم ساده تر از انست که بکوشیم همان کسی باشیم که هستیم
.اگر تلاش کنی براساس ارمانها زندگی کنی همواره درک غیرواقعی از پیرامون خواهی داشت و این
به آفت زندگی تو تبدیل خواهدشد ،فکر می کنی جایی باید خوشی ای وجود داشته باشد.در تلاش برای
زندگی براساس ارمانهای کمال طلبانه انچه از دست می رود همان چیزی است که بیش از همه
اهمیت دارد.
چندی پیش شنیدم که کسی که به من دست درازی کرده بود به زندان افتاده .من در ان روزبخاطر
کسانی که دوستشان داشتم سکوت کردم اما دخترم تو سکوت نکن .نباید به این دلیل که دیگران
ناراحت می شوند ترجیح بدهی که خودت را ناراحت کنی ،به این ترتیب به همه احترام میگذاری اما
یکی را فراموش می کنی .می دانی چه کسی را؟! خودت را..
اما دخترم یادت باشد که بخاطر رفتارهای غلط دیگران تو خودت را عذاب ندهی .نکته این است
افرادی که در زندگی ات مخالف میل تو کاری انجام می دهند در زندگی ات به تو اسیبی
نمیرسانند.امروز که زندگی ام را مرور می کنم تمامی افراد زندگی ام هدایایی به من بوده اند.هدایایی
بی نظیر تا سبب شوند من به یاداورم چه کسی هستم….این روزها که لحظه های اخر دهه سوم
زندگی ام را میگذرانم وقتی به گذشته ام نگاه میکنم به خودم افتخار می کنم .. من به تنهایی برای
خوب بودن تلاش بسیاری کردم ،تنها ماندم،اذیت شدم،گریه کردم ،زمین خوردم اما.یاد گرفتم به
خودم عشق بورزم و پس از آن به انسانهای دیگر،به طبیعت،به حیوانات .امروز برای هر لحظه از
زندگی ام سپاسگزار هستم .تمامی ازارها ،غم ها،شادی ها،یکایک لحظه های زندگی ام برای من
همچون گنجینه ای بود زیرا امروز که به زندگی ام نگاه می کنم از زیبایی ان اشک شوق میریزم.
دختر قشنگم !این را بدان که تو سرچشمه ان عشق و ارامشی هستی که از دیگران می طلبی ،همان
نوری هستی که می خواهی با ان دنیایت را روشن کنی و همانی هستی که در جستجوی انی .تا
خودت را دوست نداشته باشی نمیتوانی هیچ موجود دیگری راهم دوست داشته باشی وبا عشق است
که میتوانی دنیا را زیبا تر کنی.
خودت را دوست داشته باش
من هم تورا دوست دارم

1/8/1402 امضا: مادرت نفس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک دیدگاه برای “نامه‌ای به دخترم

  1. بسیار زیبا و آموزنده 👌👌