نامه به پرتره پنج سالگی دخترم

56
2

نویسنده:نیلوفر اشرافی

در را که باز میکنم تمام چشم ها به سمت توست.نور از تمام زوایا روی تو پهن شده است.عطر موهایت هنگامی که لابلایشان سیر میشوم .وقتی تمام شب مثل عطر اقاقیا خاطرم را مست می‌کنند.موهایت دست های مادر را خوب می دانند. پیشانی ات کهکشان راه شیریست. ستاره باران می‌شود لب هایم هنگام بوسیدنش.باور کن که جهان بر باور چشم های تو می تازد.نگاهم به قریه چشمان توست.در چشم های تو ژاله ها فریاد می کشند و مرا برای ابد گرفتار می کنند.چشم هایت آشوب زمانه است.عصر جدیدیست که پیدایشش را زندگی میکنم.دروغ چرا دخترکم ،آنها آشیانه من هستند که گرمایشان وجودم را می سوزاند . چشم هایت مُقارنه ماه و خورشید است. داستان هزار و یک شب من است. تمام هم شود باز دلتنگ شب هایش می شوم.چشم هایت حوریان بهشت را دیده اند و اشک هایت را وقتی بمبارانیست که قلبم را همچون سوریه می کند.من چشم هایم را با نگاه تو شسته ام وقتی ،وقت و بی وقت مرا شکار می کنن.می دانی دخترکم آخر در چشم هایت نغمه ها شور می کنند و شادی وصال می خوانند.دلم می‌خواهد شیشه ای که نفس هایت را به قاب چسبانده خُرد و خمیر کنم تا سرزمین برف هایت را لمس کنم.  گونه هایی که گرمای لب های مرا خوب می ‌دانند. راستش را بخواهی آنها سرزمین پهناوری هستند که تنها قبیله ساکنشان من خواهم بود. نمی دانی چطور چال گونه ات قند در دلم آب می کند.مروارید هایت  همان ها که میان ایوان های کماندار سُرخَت به دام افتاده اند و از لابلای آنها زبانت سَرَک می کشد تا مادر را صدا کند و زمزمه های کودکی ات مرده را زنده می کند.امان از خنده هایت که دچارم می کند و صید می کند هر کمان افسرده ای را و حتی تبسم هایت شکاف دلتنگی را پر می کند .نفس هایت مثل نفس های برگ ها در خفاست. خون شریان هایت از لاله سرخ تر است.شانه های تو منزلگاه بی قراری های من است.باور کن شانه هایت با آن کوچکی دروازه‌ ایست که از درونش عشق پر می کشد.شانه هایت قبله گاه من است.در هیاهوی رنگی این زمانه تنها نقطه آرام همان آشوب آغوش توست و تو همانی که موج ناآرامی ها درگیرش می‌شود.برای با تو بودن فکر نمی خواهد .آغوش می‌خواهد و آغوش و قلب توست که چهار فصل سال مهربان است.دیدی که چطور رخسار تو دل از کف هر مغروری می برد و تماشایت نیایش صبح و شب می شود. بزرگ شدنت قطار سریع السیریست که از جلوی چشمانم می گذرد.حضورت گنجینه اَدوار را بی اعتبار می کند.سَبُکبالی رفتارت هر بیقراری را رام می‌کند و بی پروایی وجودت هر دچار شده ای را گوشه ای مُعتَکِف می کند.تو را از دیار عشق می سرایم از روزگار جوانی ام .مثل بهاری که برای آمدن طاقت ندارد ،من هم طاقت دوری تو رو ندارم و دلهره آور تر از همه از دست دادن توست که به زیبایی بهار میمانی و به تازگی شکوفه هایش و به زلالی چشمه ها وقتی روانند.وقتی زمستان تمام شود بهار از دیدنت شرم دارد و شکوفه ها به اجازه تو خواهند نشست. تو را به باور آسمان به شب نشینی ستارگانش و به باور دشت به گستردگی سبزه هایش تو را به رقص شقایق در باد قسم بمان .بمان که رفتنت شاخه ی درخت را می شکند و نفس هارا از گل های ایوان می‌گیرد.بمان که رفتنت چشمان آسمان را خیس می کند و چراغ کوچه را خاموش می کند. رفتنت  طوطی اتاق را لال می کند و خون رگهایم را سیاه می کند.بمان که جهان چشم به وجود تو دارد راستش را بخواهی هنوز پشت پنجره ای چای مینوشم که تو را بغل میکردم و شبها کنار همان گلدانی میخوابم  که عطر تو را به من می‌دهد . 

فرستنده:مادرت

گیرنده:برسد به دست دخترم نهال

پاییز ۱۴۰۲

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 دیدگاه برای “نامه به پرتره پنج سالگی دخترم