نامه به دوست عزیز و نازنینم

169
1

   نویسنده: عزیزالله محمدپورمیر

فهیمه عزیزم، نمی دانی چقدردلم برایت و آن دوران خوش دانشجویی تنگ شده؛ آخر کلاس نشستن و از دیوار گوشتی و بلند همکلاسان حسن استفاده را کردن و تنقلات به دندان کشیدن و جک و لطیفه گفتن. کافی بود یک سوژه ای به پستمان بخورد، دیگر ول کن معامله نبودیم؛ آنقدر لودگی می کردیم و قهقهه می زدیم که از چانه می افتادیم و از خنده روده بر می شدیم. همه کس و همه چیز برای مان سوژه بودند؛ از چشمان هیز بوفه چی سیاه سوخته، تا ادا و اطوارهای استاد شاهرخی با آن ژست شومنش که تا یکی از ما دختران قربان صدقه اش می رفت، قند تو دلش آب می شد و لحنش تغییر جنسیت می داد و صدایش از زمختی به نازکی می زد. ای کاش هنوز حال و هوای آن روزها را داشتیم و از هیچ و پوچ، قهقهه مان دیوارصوتی را می شکست!

     راستش را بگویم، وقتی از سارا شنیدم که با محسن ازدواج کردی، بدجوری یکه خوردم و توقع نداشتم که رهزن راهم شوی و معشوقم را بقاپی. آخر از دختر محجوب و بامرام و معرفتی چون تو بعید بود. خودت می دانی که واله و شیدایش بودم. یادت می آید وقتی استاد ماهیار حکم می کرد که قبل از شروع درس، محسن غزل حافظ را بخواند، من با آوازش دم می گرفتم و همنوایی می کردم و به رقص و سماع می آمدم؟ بیشتر بچه های کلاس این راز مگویم برای شان فاش شده بود. من، اول عاشق صوت داوودی اش شده بودم، بعد شیفته رفتار و منش و کنش آرام و با وقارش. چند بار تله پهن کردم برایش؛ اول هی تعریف و تمجید کردم از صدایش و او را همسنگ شجریان و افتخاری جلوه دادم. بعد، جزوه درسها را کپی می کردم  و لایش کارت پستال منقش به گل و بلبل می گذاشتم و تقدیمش می کردم. اما انگار با سنگ مواجه ام! یک مدتی چادری شدم، آن هم من! چاروق چاقچور می کردم و می رفتم دفتر بسیج آفتابی می شدم. اما شازده حتی سربلند نمی کرد تا با من چشم تو چشم شود. دیگر طاقت نیاوردم؛ لابد یادت می آید که یک روز، تو حیاط دانشگاه، سد راهش شدم و صاف و پوست کنده گفتم: «آقا محسن، دوستت دارم و عاشقتم.» عین لبو سرخ شده بود و از شرم و حیا عرق از صورتش سر می خورد روی ریش حنایی اش. یه هو نفس عمیقی کشید و محکم گفت: «خواهر پازوکی، شما خانم خوبی هستین، لطفا از این حرفها نزنین.» انگار پتکی کوبیده باشند بر سرم، چشمانم سیاهی رفت. آشکارا مرا خواهرخطاب کرده بود. ناگهان همه عشقم به او تبدیل به نفرت شده بود. فردایش وقتی شنیدم رفت جبهه، دروغ چرا؟ آرزو کردم که دیگر بسلامت برنگردد.

     سرتان را درد نیاورم؛ بعد از مدتها ناامیدی و روان پریشی، چراغ سبزنشان دادم به فریبرز. همان همکلاسی فکلی و گیس دم اسبی، با آن پیراهن گل درشت و پالتوی سفید بلندش که تا  نیم پوتش را می پوشاند و ما کارآگاه گجت صدایش می زدیم. همانی که وقت و بی وقت تو حرف استادها تیکه می انداخت و فضل فروشی می کرد و نخود هر آشی می شد. حتی چند بار استاد ماهیار و خانم خواجوی عذرش را از کلاس خواستند، اما آزرو نرفت. ماه ها بود که برایم دلبری می کرد وگاه و بی گاه تو کوچه و خیابان تعقیبم می نمود و به من مجله فیلم پیشکش می کرد و عکسهایی را که با سلبریتی ها گرفته بود، نشانم می داد و از گعده شبانگاهی اش با آن جماعت دم می زد. هر چه آقا محسن خوددار بود و سنگین و وزین، فریبرز به همان اندازه جلف بود و سبک. به همین خاطر تو دلم نمی نشست و زیاد با او جیک تو جیک نمی شدم. تا اینکه، یک روز به من مژده داد که با یکی از کارگردان ها صبحت کرده و نقشی برای بازی ام در فیلم در نظرگرفتند. باورکن از شادی در پوستم نمی گنجیدم. من که از خانواده اعیانی بودم و تنها دغدغه شهرت و دیده شدن را داشتم، در رویاهایم خود را سلبریتی می انگاشتم که عکسم را با فیگور پشت مجلات هنری و زرد می زنند و انگشت نمای خلایق می شوم. اما چشمتان روز بد را نبیند! نقشم تنها دو دقیقه بود. وقتی اعتراض کردم، فریبرزگفت: «همه سوپراستارها از همین نقش کوتاه شروع کردند.» بلاخره، با جناب ایشان ازدواج کردم و راهی ایتالیا شدیم. من بازیگری خواندم، فریبرز کارگردانی. بعد برگشتیم وطن. فریبرز خواست فیلمش را کلید بزند. اما وقتی فیلمنامه را خواندم ،گفتم :« این چیه؟ اصلا قابل فهم نیست.» برایم افه آمد و گفت:« سمبلیکه، ژانر سینمای روشنفکری.» گفتم:« محتواش که پر از صحنه های اروتیکه.» خندید و گفت:« خب، روشنفکریه دیگه. » گفتم: « اینکه تو کشورمون اجازه اکران نمیدن.» گفت: «می فرستیم اون ورآب، اونا خوب فهمش می کنند و قدرشو میدونن.» والله چه بگویم؟ فیلم یک شلم شوربایی درآمد که در هیچ جشنواره پذیرفته نشد. حالا من ماندم و کرورکرور طلبکارها. که اگر بابایم به دادم نمی رسید، الان توی زندان بودم. وقتی گفتم که دیگر هوس فیلم ساختن نکند، آقا دوقورت و نیمش بالا بود و روی سرم فریاد کشید:« درست مثل بابات تاجری. دریغ از یه جو فهم و درک هنری.» از بی غیرتی اش همین بس که؛ هر از چندگاهی غیبش می زد و پری رویی را به بهانه هنرپیشه کردن تور می کرد و…‌

     دیگر طاقت نیاوردم، از او جدا شدم و جانم را آزاد کردم.

شرح این هجران و این درد جگر

 این زمان بگذار تا وقت دگر….

             فدای تو، سیما/ دوشنبه،۲۷ آذر ۱۳۷۲

*************

  فهیمه جان سلام

     گرچه مدتی است که برایت نامه ننوشتم، اما مدام به یادت بودم. تا اینکه امروز، دمدمای ظهر، جلوی مدرسه شرف، چشمم به جمالت روشن شد؛ با همان چادر و مقنعه و متانت و وزانت، ویلچر را به جلو می راندی. چشم که تیز کردم، فریاد و آهم به آسمان رفت، محسن بود. سارا به من گفته بود که محسن زخمی شده، اما فکر نمی کردم که جراحتش او را زمینگیر کند. با آنکه سر و ریش محسن جوگندمی شده بود و کمی قوز برداشته بود، اما سیما و چشمهای آبی روشنش، طراوت آن روزها را داشت. دروغ چرا؟ یه هو، دلم به تپش افتاد برای صدایش، لبخندش، آرامش و متانتش. نتوانستم، شاید هم از حسادت نخواستم بیایم جلو احوالپرسی کنم؛ خجالت می کشیدم. همان طورکه خوش خوشان و دلبری کنان از کنار ماشینم رد می شدید، به سارا زنگ زدم و شاکی شدم که چرا نگفتی محسن ویلچرنشین شده؟ سارا سراسیمه از مدرسه آمد توی ماشین نشست و گفت:: محسن بعد از چند بار زخمی و شیمیایی شدن، در عملیات مرصاد نخاعش صدمه دیده.» بعد گفت که این تو بودی  رفتی به خواستگاری اش. باورکن نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورم. آن فهیمه سروقد ماه نشان بیاید با مردی که زمین گیر شده، خواستگاری کند؟ جل الخالق! آن هم در بیمارستان و آسایشگاه جانبازان! تازه چی؟ آقا انگار نافش را با انکار بریدند و قبول نمی کرد و می گفت:« من آرزوی راحتی و سلامتی و خوشبختی تو را دارم. زندگی خودت را با آدم ناقصی چون من گره نزن.» اما تو از رو نرفتی و شاید هم آنقدر دلبری کردی و قربان صدقه اش رفتی که بلاخره، یخ جنابشان آب شد و لابد، با منت بعله را گفت. باز سارا می گفت که گاه و بیگاه حال محسن به هم می خورد و ناچار می شوی حتی نیمه شب آمبولانس خبرکنی و برسانی اش بیمارستان. صبح هم از آنجا راهی مدرسه شوی. آخر دخترجان، نانت کم بود، آبت کم بود، ادای قهرمان بازی ات چه بود؟ حتم دارم، کوه هم باشی، بلاخره می پاشی!  والله نمی دانم چطور شماتت کنم؛ از قول خواجه حافظ می گویم: که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها….

     جالب است که سارا می گفت، از زندگی ات رضایت داری و احساس خوشبختی می کنی و هر دوی تان مثل دو قوی عاشق، همدم و همنفس هم روزگار می گذرانید. این حرفش را نتوانستم انکارش کنم؛ وقتی توی پیاده رو‌، عشقولانه با هم دل و قلوه داد و ستد می کردین، یک لحظه، البته فقط یک لحظه، آرزو کردم که؛ کاش جای تو بودم. همنفسی با محسن، وای چه دنیای شیرینی! اما یه هو، به خودم نهیب زدم: همنشینی با شیران، لیاقت می خواهد و قلبی گشاده و روحی آزاده. تازه فهمیدم دلیل بی توجهی محسن را از خودم….

             دوستدار تو، سیما / شنبه،۲۲ دی ۱۳۷۲

*****************

        عزیز دلم، فهیمهجان

     الهی قربان صبر و سکوتت بروم! دیگر باورم شده است که تو اسطوره ای، یگانه ای و دردانه. اصلا خودِ محسنی، خودِ خودِ محسن.

دیروز، در انبوه جمعبت داغدار و عزادار، تو را دیدم که ایستاده و استوار، پیشاپیش تابوت، همچون سروی خرامان می روی و قطره های اشک از گونه همچون ماهت می تراوید. نه شیون زدی، نه فغان بر آوردی. اما من هق هق گریه ام آنقدر بلند شدکه جماعت نگاهم می کردند و چند خانم محجبه دورم کردند و دلداری ام دادند و به من شربت خوراندند. راستش خیلی غبطه خوردم به احوال و مقامت! آن دختر شیرین و نمکین دیروزکجا و این همه وقار و سنگینی امروز کجا؟ عزیزم! این کمالات و معنویت را از کجا آورده ای که این گونه استوار و خود نگهدار، با وجود آن همه خاطرات خوش با محسن؟ ای کاش یادگاری از آن عزیز داشتی تا در اوقات تنهایی و غربت، با بازیگوشی ها و شیرین زبانی اش، خاطرات همنفسی با محسن در جان و روحت تازه می شد و هر روز و هرگاه، او را می بوسیدی و می بوییدی و غم دوری و دلتنگی را با او واگویه می کردی!

     یار دیرین و شیرینم! اعتراف می کنم که این سومین نامه ای است که برایت می نویسم. دوتای اولی را هنوز برایت نفرستاده ام. درنامه اول همه شکایت از زندگی ام کردم. نخواستم خاطرت را مکدر کنم. اما وقتی پی بردم از بزرگی روحت، هر سه را یکجا برایت پست می کنم. یک ساعت پیش زنگ زدم، تلفن روی پیغامگیر بود. با موبایلت هم تماس گرفتم، خاموش بود. عزم جزم کردم، قایم موشک بازی را کنار بگذارم و همین روزها به سراغت بیایم. قول می دهم زبان به دندان بگیرم و هیچ از تلخی زندگی ام نگویم. می خواهم از محسن برایم بگویی؛ از حرف ها و سلوک و رفتارش. البته سارا به من گفته بود که؛ در مدرسه ، جفت شما دردانه معلم ها و دانش آموزان بودید و حتی در زنگ تفریح بچه ها دورتان می کردند، چون نگینی در حلقه انگشتری. این بار می خواهم آب از سر چشمه  بنوشم؛ از زبان تو….

    دوست گرمابه و گلستانت، سیما / جمعه ۱۴ فروردین ۱۳۷۳

    

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک دیدگاه برای “نامه به دوست عزیز و نازنینم

  1. سلام و احترام، قشنگ بود ولی به هم ریخته، انیمیشن کارآگاه گجت بعد از جنگ پخش شد، محیطی که از دانشگاه و ادمها وصف کردید مال بعد از جنگ است