نامه‌ای به جسم عزیزم

155
2

نویسنده: فرانک کُلابی
از طرف روح کوچک بی¬قرار؛

امروز چهلمین روز از چهلمین سال از حضور من در جسم توست. نمی¬دانم حضور من را احساس می¬کنی یا نه؟ نمی¬دانم به وجود من اعتقاد داری یا نه؟
مدت زمان زیادی را منتظر ماندم. منتظر تلنگری، جرقه¬ای یا اتفاقی که من را حس کنی که به من اعتقاد پیدا کنی. اما هر¬چه زمان رو به جلو می¬رود و تو آرام¬آرام تغییرات فیزیکی را در خودت می¬بینی، کمتر به لایه¬های عمیق¬تر وجودت رجوع می¬کنی.
آهاااای من اینجا هستم!
نه نه اشتباه نکن، من یک شَبَه نیستم، از آن¬هایی که شب¬های سیاه با شمایلی سفید در کوچه و خیابان پرسه می¬زنند. من خون¬آشام نیستم و نمی¬خواهم با دندان¬های درازِ پیشین بیایم و تو را گاز بگیرم و در¬حالی¬که تو از ترس، یاتاقان زده¬ای، دلم غنج برود و لذت ببرم.
شاید نامم ترسناک باشد. “روح” کلمه¬ی ترسناکی است. دوست داری اسمم را عوض کنی؟
مثلا به من بگویی رود، یا نور، خاک یا نسیم؛ چون مانند رود در جریان هستم، مانند نور روشنایی بخش اصل ذات تو هستم، مانند خاک صبور و مانند نسیم گذرا هستم.
من کل وجود تو هستم. گاهی در قلبت من را احساس می¬کنی، وقتی که به موجودات عشق می¬دهی و عشق می-گیری من آن¬جا هستم. گاهی من را در سرت می¬یابی؛ درست وقتی یک فکر خوب به سرت می¬زند و ایده¬ای به فکرت می¬رسد من آن¬جا هستم.
من همه¬جا هستم. هم بیرون تو و هم درون تو را در می¬نَوردم. وقتی که می¬خوابی از تو دور می¬شوم و به عوالم دیگر سر می¬زنم، وقتی می¬میری، بالای سرت شناور می¬شوم و تو را آماده می¬کنم که به “دیگرسو” هدایت شوی.
مطلبی می¬خواهم بگویم که تو را می¬ترساند، تو بیشتر از آن که خودت باشی، من هستی. نه اینکه بخشی از من باشی؛ مثلاً نصف من باشی؛ نه. تو تماماً “من” هستی. اما من تماماً “تو” نیستم. من تمام تو را در بر¬دارم و تو بخشی از من را.
وقتی به خواب می¬روی از تو بیرون می¬آیم، من خیلی سریع این کار را می¬کنم، انتخاب با من است. گاهی ناگهان از سرت خارج می¬شوم و گاهی از دلت، گاهی از قلبت. اما وقتی می¬خواهم وارد تو شوم معمولا از انگشت¬های پاهایت وارد می¬شوم. وقتی از تو بیرون می¬روم آزاد می¬شوم. نفسم بالا می¬آید. می¬دانی گاهی جسم تو برای من خیلی کوچک می¬شود. گاهی که خیلی ناگهانی خوابت می¬گیرد باز هم کار من است. آن زمان¬ها که دوست دارم زودتر از تو خارج شوم، کاری می¬کنم احساس خوابالودگی کنی.
امروز وقتی که خواب بودی از تو بیرون آمدم. بالای سرت پرواز کردم. رفتم و آمدم و از آن بالا به جای تو به فکر فرو رفتم. با خودم فکر کردم که چهل سال است که من درون این جسم هستم. مدت¬های زیادی را به یاد آوردم. لحظات شیرینی را گاهی با تو سَر¬کردم و گاهی وقتی درون غم¬ها غوطه¬ور بودی، دلت را تسکین دادم. وقت¬های زیادی به آم¬ها کمک کردی، از مال و جانت بخشیدی، احترام گذاشتی، به انسان¬ها یا حیوانات و گیاهان خدمت کردی؛ زمان¬های زیادی هم از مراحل پرت شدی، گاهی سقوط کردی، وقت¬هایی خیانت کردی، نبخشیدی. من در همه¬جا حضور داشتم. دیدم، شنیدم و لمس کردم. خودمانیم مگر نه این¬که من “تو” هستم، بین ما پرده¬ای نیست.
حالا که بزرگ¬تر شدی، درست امروز که چهل ساله شدی؛ از تو می¬خواهم که من را ببینی. نه نه اشتباه نکن تو نمی¬توانی با چشم من را ببینی، برای دیدن من باید به قلبت رجوع کنی. به بخش¬هایی از فیزیک جسمانی¬ات برو و روی نقاطی تمرکز کن، مثلا بالای پیشانی درست در نقطه¬ی بین دو ابروهایت متمرکز شو.
هی رفیق! من نمی¬خواهم من را ببینی که از من بترسی یا مثل یک مزاحم به من نگاه کنی. چون من خود تو هستم. وقتی توجه¬ت را به درونت می¬دهی، من را احساس می¬کنی. آن موقع از لایه¬ی سطحی که قبلاً در آن بودی کمی عمیق¬تر فکر می¬کنی.
می¬دانی امروز چندصدمین تولد چهل سالگی توست. تو شاید یک فرد چهل ساله به نظر برسی، اما من به اندازه¬ی صدها بار در وجود تو چهل ساله شدم. تو بارها به دنیا آمدی و من هر¬بار در تو رسوخ کردم. تو هر بار با کالبدی جدید متولد شدی اما من هربار همان بودم.
هر¬بار که تو به دنیا می¬آیی، هر¬بار که عمیق¬تر فکر و عمل می¬کنی. هربار که برای کمک و بخشش به دیگران پیشقدم می¬شوی، هر بار که مادری می¬شوی که برای فرزندانش فداکاری می¬کند، هر بار که پدری می¬شوی که سخت می¬کوشد، من بزرگ¬تر می¬شوم.
حالا من به اندازه¬ی صدها چهل ساله در وجود تو جای دارم. درست به خاطر همین است که تصمیم¬هایت پخته-تر به نظر می¬رسد. بخاطر همین است که گاهی سر بزنگاه خطر از بیخ گوشت عبور می¬کند.
جسم نازنینم؛ بارها وقتی در تاریک¬خانه¬ی وجود تو محبوس بودم، از اعماق درونت به بودن در وجود تو به خودم بالیدم. زمان¬های زیادی که از سختی¬ها عبور کردی من به بودن در تو افتخار کردم.
یادت هست چندین سال پیش وقتی در اتوبوس صندلی¬ات را به زن کهنسالی دادی، فریادهای شادی من را از درون نمی¬شنیدی. حالا برایت می¬نویسم که آن روز اعماق وجودت لبریز از شادی¬های من بود.
یادت هست وقتی کودک بودی و یک روز در مدرسه یکی از دفترهای جلد شده¬ات را به کودکی که دفتر نداشت بخشیدی؛ آن روز من از شادی می¬گریستم. یادت هست؟ هر دو باهم از خوشحالی گریه می¬کردیم.
جسم نازنینم؛ یادت باشد زیبایی¬های زندگی¬ات در این کالبد خاکی، تو را پربار می¬کند. وقتی تو پربار می¬شوی من معنا پیدا می¬کنم. من به اندازه¬ی تمام خوبی¬های تو در صدها زندگی تو پربار هستم.
خواستم بگویم من روح صدها بیست ساله، سی ساله، چهل ساله و چندین ده ساله در تو هستم و تو به اندازه صدها انسان چهل ساله بزرگ هستی.
مهم نیست که اشباه کنی و راه را خطا بروی، مهم این است که تو در مسیر رشد و آگاهی هستی و من به تو افتخار می¬کنم.

تاریخ نامه:
1/10/1402
فرستنده: روح کوچک بی قرار
گیرنده: جسم عزیزم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 دیدگاه برای “نامه‌ای به جسم عزیزم

  1. و همه ما به این درون بیقرارموم نیاز داریم و خیلیهامون اونو فراموش کردیم….مرسی بابت این یادآوری فرانک جان

  2. مگه میشه آخه تا این حد هنرمندی رو در چند سطر گنجاند
    جسم عزیزم بسیاری من باش من دیریست که به تو با لحن های مختلف حرفها گفتم تو در این دنیا جانی جهانی .قلبا سپاسگزارم برای خالق این متن واقعا زیبا والنتین بود