نامه ای به دوست عزیزم طلا

162
11

نویسنده: شاداب خداجو

طلای عزیزم، خواسته بودی برایت بنویسم.

 با تمام دلتنگی برای تو مینویسم. دوری این روزهایمان شبیه به همان زمانی ست که بعد از کلاس هشتم از هم جدا شدیم. هر کدام به مدرسه دیگری رفتیم و تا بعد از کنکور، از هم بی­خبر بودیم. تا اینکه جستجوی من برای تو آغاز شد. و بعد از تماس، یخ بینمان دوباره آب شد. برگشتیم به دوران دوستی. قرار در کافه، آمدنم به خانه­ی تو، پذیرایی گرم مادرت. هر چه میگذشت دلتنگی چند ساله بیشتر آب میشد و حرارات این دوستی بیشتر میشد. تو برای من نمونه­ی یک انسان کامل، بدون کوچکرین خودنمایی هستی. دوستی بدون نقاب، در نهایتِ شفافیت. دوستی که تمام آنچه گذراندم را میداند. تو همیشه مشوقم هستی برای حرکت، برای درجا نزدن و برای ابری نشدن. تو آنقدر زلال هستی که برای یادآوری­ات نیاز به هیچ آدرسی ندارم. وقتی به آسمان نگاه میکنم تو را میبینم. وقتی به آدم­ها نگاه میکنم تو با لبخند همیشگی از کنارم عبور میکنی مثل یک نسیم…

این روزها احوالم شبیه پاییز شده. هر لحظه که میگذرد، برگی از امید از روحم جدا میشود. درختان میدانند دوباره سبز خواهند شد و سردی کوتاه است اما من…

میان هزار راه ذهنم، وقتی به تو میرسم تابلوی ایست بلندی در برابرم ظاهر میشود. کنار تابلو مینشینم و دفتر شانزده سال خاطراتمان را مرور میکنم. مرور میکنم که وقتی کنار هم بودیم چه آرامشی در وجودم موج میزد.  وقتی کلاس ششم به مدرسه آمدی همه برای دوستی با تو سر و دست میشکستند.

چند شب پیش، از دلتنگی زیاد دفترچه خاطراتم را میخواندم. بلند بلند میخندیدم. فکر میکنی خاطره مشترکی که همه بچه های برایم نوشته بودند کدام بود؟ آفرین درست فکر کردی!

همان لیوان آبی که تا آخر پر میکردم و درش را میبستم که مثلا میخواهم آب نریزد! اما تا به بچه­ها نزدیک میشدم جوری آب را به همه میریختم که انگار مسلسلی قدرتمند در دست گرفته بودم! صدای جیغ و خنده­ی بچه ها حیاط را بر میداشت و جالب تر آنکه اگر یادت باشد به ندرت میتوانستید مرا خیس کنید چون من همیشه مجهز بودم. این بازی آنقدر ادامه  پیدا میکرد که با سوت ناظم به وحشت می­افتادیم و در دستشویی ها یا همان اتاق تو در تو که به کلاس سفال گری میرسید قایم میشدیم. تازه اگر یادت باشد اکثراً در اتاق قفل بود و ما با لباس های خیس، زیر آفتاب مینستیم تا آفتاب خشکمان کند!

بعد؟

در حال خشک شدن که بودیم، آهنگ سرزمین من را میخواندیم:

سرزمین من، دنیای من تویی تو، سرزمین من

بی آشیانه گشتم خانه به خانه گشتم

بی تو همیشه با غم شانه به شانه گشتم

عشق یگانه ی من از تو نشانه ی من

بی تو نمک ندارد شعر و ترانه ی من

سرزمین من خسته خسته از جفایی

سرزمین من…

چه دورانی بود.

وقتی وسط امتحان­ها تقلب میکردیم، وقتی وسط درس حرفه و فن میرفتیم کارگاه و با چوب و سیم و لامپ و … اختراعات جالب میکردیم. وقتی وسط کارگاه، هویه داغ را در دستم گرفتم و داد زدم: خانم هویه­ام داغِ!

وقتی پشت چرخ سفال­گری مینشستیم و با گِل بازی میکردیم و گلدان میساختیم.

طلای عزیزم، دلم برایت تنگ شده. بررای روزهایی که زمان از دستمان در میرفت. برای اتاق رو به حیاط تو، آن درخت زیبا و خطاهای عاشقانهءمن. هر بار از تو میشنیدم:

هنوز آدم نشدی؟ بعد قهقهه میزدیم. وسط خنده ها اشک­هایم جاری میشد برای آدم های اشتباه و تو به تمام آدم های اشتباه زندگی بیست سالهء من فکر میکردی.

تو مثل یک قایق آرام روی آب شناور بودی. آرام، صبور و در نهایت بدون خشم. تمام چیز هایی که بر عکسش در وجود من داد میکشید.

مدرسه برای ما سراسر خاطره است. مخصوصا خانم بهرامی. وقتی وارد کلاس میشد، برایش شعر میخواندیم، برایمان نسطعلیق مینوشت. هیچوقت یادم نمیرود چقدر تلاش کردم تا با قلم بنویسم. وقتی بابا اولین قلم و مرکب را برایم خرید، انگار به تمام چیزهایی که آرزو داشتم رسیده بودم. تو خوش­خط و زیبا مینوشتی اما لرزش دستهای من برای زیبا شدن تمرین­های سخت میخواست. من به دست تک­تک بچه ها خیره میشدم و میگفتم نوشتن کاری نداره!

اما وقتی شروع میکردم، با تمام زیبایی در سختی غرق میشدم.

به قلم رسیدیم کمی خاطره بازی کنیم.

هرگز یادم نمیرود کجا عمیقاً دلم میخواست تو کنارم باشی.

دبیرستان، سر درس زبان فارسی بودیم. معلم با هیچ کسی تعارف نداشت. از خوش خطی و صاف نوشتن در برگه امتحانی گفت و یکی از بچه ها بلند گفت شادی چطوری بتونه؟ بعد صداهای ریز خنده مثل مشت وسط گلویم نشست. معلم نگاه تندی به او کرد و گفت چه خوبه حرف و مزه مزه کنیم! بغل دستی من سعی میکرد آرامم کند و دلم شدیدا برایت تنگ شد. بغضم را خوردم وجوری وانمود کردم که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده.

همان لحظه خانم بهرامی مثل نور در ذهنم درخشید.

به خانه که رسیدم فوری با پدر تماس گرفتم که برایم قلم و مرکب بخرد.

شعر را دقیق یادم نیست اما راجع به غرور آدم ها بود. نوشتم و دور کاغذها را سوزاندم و به مقوا چسباندم. آنقدر زیبا شد که پدر میخواست در خانه نگهش دارم.

روزیکه زبان فارسی داشتیم روی دیوار نصبش کردم. معلم، مبهوت شعر و خطاطی فقط به دوستم نگاه کرد و تحسینم کرد. دنبال تحسین نبودم. میخواستم فقط نشان بدهم که کمی متفاوتم اما چیزی کم ندارم.

هنوز وقتی به خانم بهرامی فکر میکنم همان شعر در سرم تکرار میشود:

شمع شدی، شعله شدی، سوختی، تا هنرت را به ما آموختی…

من هنوز پشت همان نیمکت­ها، وسط خنده­های بی­پایان مانده­ام.

دفتر خاطراتم را زیر و رو کردم هیچ نوشته ای از تو نبود!

باز زیر تابلوی ایست ذهنم نشستم اما اینبار فقط یاد آخرین مکالمه تلفنی­مان افتادم. یکسال از رفتنت به کانادا میگذرد. اول که گفتی:

– میخوام بهت خبری بدم، آماده­ای؟

دلم ریخت و بعد گفتم وای چقدر عالی. هیجان زیادی داشتم که آرزویت را بغل کردی اما بعد از چند ثانیه پرسیدی:

-الو… الو…

-شادی هستی؟

نمیتوانستم جلوی هق هق گریه­ام را بگیرم. یک ترس بزرگ مثل گردباد مرا در خودش کشاند.

هر دو گریه کردیم. بعد از قطع تماس اشکهای من تا فردا ادامه داشت. قرار شد برای آخرین بار ببینمت.

اما…

آنقدر بیماری بر بدنم غالب شده بود که نمیخواستم آخرین تصویرت از من کسی باشد که هنوز برای خودم غریبه است. دوست داشتم همان دختر  خندان باشم.

آخر هم نشد ببینمت و این حسرت تا روزیکه نفس میکشم با من است. حتماً از بی­معرفتی من برای تماس نگرفتن میخندی اما راستش را بخواهی هنوز خودم را نبخشیدم و برای ندیدنت خودم را محاکمه  میکنم.

بگذار از این روزهایم برایت بگویم.

تمام نوشته­هایم سیاه شده. گاهی که روحم پرواز میکند، خاکستری میشوم و تونلی به آسمان میزنم. نزدیک آسمان دستانم سُر ميخورد و به تونل سیاه برمیگردم. رفت و آمد های هر روزم، سرم را مثل ماهی، لیز کرده. انگار ماهی ها در سرم تخم ریزی میکنند. انگار تمام تخم‌ها رها شده­اند ‌و‌ در مغزم ولوله میکنند.

نمیخواهم به غم مجال ابراز بدهم اما ریشه های افکارم زیر ستون های سنگین جا مانده.

گاهی ریشه ها عذابم میدهند و نه تنها ماهی ها که احساس میکنم میلیاردها دشمن در سرم رژه میروند. صدای شلیک های ممتد میشنوم. مرگ صد ها ماهی، مرگ احساسات و بعد سوگواری برای تمام آنچه از دست رفته.

بعضی ، به ناسپاس بودن خطابم میکنند. بعضی ها فرار میکنند. تمام جملاتی که برایم میگویند، انگیزشی زرد متمایل به قهوه­ای بد بو ست! بوی تعفن آنجایی به مشام میرسد که هیچ چیز  از احوالاتم نمیدانند، نمیدانند جنگی تمام عیار وجودم را در بر گرفته. آنچنان که گویی سرب داغ به لانه مورچه ها میریزند.

اعتراف میکنم سالهاست در خستگی به سر میبرم. اما نه خستگی­ای که با خوابی عصرگاهی و دلنشین رفع شود، نه…

من از تمام نفهمیدن ها، اشتباه فهمیدن­ها و دیر فهمیدن ها خسته ام.

تماماً در تعارض خوب و بد، بین ماندن و رفتن، حافظ باز میکنم:

“حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح

ور نه طوفانِ حوادث بِبَرَد بُنیادت!”

دست و دلم میلرزد:

طوفانِ حوادث بِبَرَد بُنیادم؟

از این بیشتر؟ تا کجا؟ احساس میکنم وسط اقیانوسی بی انتها رها شده­ام.

با هر ترس، گرمای مغزم بیشتر میشود و ماهی جدیدی متولد میشود.

چرا میگویند کم آبی مغز را کوچک میکند؟

کم آبی، ماهی ها را میکُشد! میلیاردها جسد در سرم، صحرا به پا میکند!

وقتی آب میخورَم، ماهی ها غوطه ورند و سنگینی کمتری به مغز میزنند.

شاید وقت آفرینش دریاها، قسمتی از آبشان در سر هر انسان ریخته شد که لب دریا، صداهای ذهنش آرام میشوند.

طلای عزیزم، فکر میکنم از شیشه ساخته شدم. حالا که برایت مینویسم ساعت 12:27 شب است. اختلاف زمانی زیاد نیست اما فاصله…

امان از فاصله­ها که گلوی آدم را فشار میدهند و یادت می­آورند آدمی در ذات خود تنهاست. حتی اگر دورت شلوغ باشد یک لحظه آنقدر ته دلت خالی میشود که دوست داری داد بکشی:

آی آدم ها، آدمیزاد چقدر تنهاست…

گفته بودی از احوالم برایت بنویسم و چه سخت که تا به اینجا با ناراحتی های من آمدی اما واقعیت این است تُهی بودن را عجیب حس میکنم. گویی در دنیایی هستم که هیچکس نمیداند درونش چه چیزهایی پنهان شده. گاهی مثل ماه پشت ابر ها پنهان میشوم. بعد صدای شکسته شدن بغضم مثل رعد، همه را آگاه میکند!

آگاه میکند که خسته ام، که کم آورده­ام، که برای تمام شدن این بازی رضایت کامل دارم.

اما امان که نه آمدنمان با اجازه بود و نه رفتنمان.

اشرف مخلوقات؟ کسی که حتی نتوانسته هنگام تولد، نه بگوید اشرف مخلوقات نیست بلکه بیشتر شبیه رباتی از پیش ساخته است که برنامه های فراوانی را به سرش ریخته اند و گاهی فراموش میکند کدام برنامه را اجرا کند. این زمان همان وقت هایی ست که صدایت میزنند:

-هی! مگه گیجی؟

گیجم و خسته. خسته از تکرار روزمرگی ها، خسته از درد های نامعلوم.

خیابان های این شهر از دو دستگی به ستوه آمده.

دسته ای خوشحال و خندان به زندگی چنگ زده اند و تا بینهایت میخواهند ادامه­اش بدهند. دسته ای برای فرار به چرخه­ای باطل فقط دور خودشان میچرخند. من جزء دسته دوم هستم…

دوست دارم به کودکی برگردم. جایی که تنها دغدغه­ام، گیر کردن نخ در چرخ خیاطی صورتی و نیمه­کار ماندن لباس عروسک هایم بود. جایی که بالشت­ها را مثل سنگر بالا میبردیم و برای عروسک­هایمان خانه میساختیم. روزهایی که برف می­آمد و مدرسه ها تعطیل میشد و تا گردن غرق برف میشدیم. روزهایی که صدای خنده هایمان مدرسه را برمیداشت و ما را با گفتن هیس و صدای سوت آرام میکردند. ما خندیدم اما نه آنقدر که برای امروز جیره داشته باشم. یادت هست همیشه میگفتند هیس، مدرسه جای  دلقک بازی نیست؟

مدرسه جای خندیدن نبودن، خیابان جای رقصیدن نبود و کسی به ما نگفت هر چه قد بکشیم، مشکلات قد میکشند.

بگذریم که هر چه بگویم فقط دریای چشمانم را طوفانی­تر میکند.

عکس های زیبای کانادا را میدیدم.همان هایی که برایم فرستادی تا از خاکستری بودن دورم کنی.

خانه هایی زیبا رو به برف های بی انتها. من عاشق برف هستم.

آدم غرق میشود میان برف و بعد که به آسمان نگاه میکند احساس میکند دستش را بلند کند، وسط آسمان کسی منتظر است تا برای رقص تانگو، ویالون بنوازد…

بعد از تانگو، سراسر عشق و مستی به آغوش معشوق، آرام میشود.

صبح، کوهِ لوگان را میبیند که پیراهنی تماما سفید به تن کرده اند و مانند عروسی زیبا هزاران ساقدوش، ادامه پیراهن را گرفته اند. چه ضیافت شکوهمندانه ای.

در عکسهایت قطاری را دیدم که روی دو پل بلند میرفت و پشت آن نوشته بودی:

جوری شتاب گرفته که زندگی را دور بزند. دوست داشتم در همان قطار که از مسیر های برفی میگذشت، زندگی را دور بزنم.

اینها را اگر به جز شکوه معنا کنم قطعا بی­انصافی کرده­ام…

از تمام خاکستری­ها، سفیدی­ها و اندوه که بگذرم باز جای خالی تو میرسم.

جای خالی تو و تمام کسانیکه یک روز چمدان بسته­اند و سفر به دنیا را آغاز کرده­اند. این سفر هم دو سو دارد. یک سو کوله باری از زیبایی و زندگی جدید آنچنان که گویی از نو متولد شده ای و یک سو کنار آمدن با جای خالی همه کسانیکه میروند. مسافر در آخرین لحظه برمیگردد و عزیزانش را میبینند، دفتر زندگی به سرعت برایش ورق میخورد. دوست دارد برگردد اما قول قوی بودن به خود را داده.

میدانی هر ماه عکسی از دوستانم به دستم میرسد که در کشور دیگری لبخند میزنند. سوالی در سرم آژیر میکشد:

واقعا حالش خوب است؟

آژیر دوم بلند تر به صدا در می آید:

مردم همیشه مقابل دوربین لبخند میزند…

در همین افکار، مغزم داغ میشود و صدای دست زدن ماهی را برای تولد ماهی جدید را میشنوم!

با هر ترسم، ماهی جدیدی متولد میشود اما ماهی ها بی خبر از من، پایکوبی میکنند.

نمیدانم پشت عکس های تو کدام حس قوی تر است. خوشحالی یا اندوه؟

آنچنان که برایت همه چیز را گفتم باز هم با من صحبت کن. از زندگی جدید، از تمام آنچه تجربه کردی برایم بنویس. اینجا یک نفر چشم به راه توست.

حتی اگر انتهای نامه هایمان به تولد ماهی های جدید ختم شود.

طلای عزیزم منتظر تو هستم…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

11 دیدگاه برای “نامه ای به دوست عزیزم طلا

  1. با احساس نوشته شده 👏👏👏

  2. طلا خوشحال میشه براش بفرستی

  3. بسیار روان و زیبا و دلنشین بود

  4. شاداب عزیزم
    ممنونم بابت این نامه .
    چقدر زیبا نوشتی .. دوستی با تو خیلی برام با ارزش عزیز جانم❤️

  5. چقدر خوب حس‌هاتون رو کلمه می‌کنید خانم خداجو 👏👏👏👏