نامه ای به ابراهیم عزیزم

22
0

نویسنده : صدیقه پورعلی فومنی

نشسته ام توی اتاق نمور کنج باغ.حوصله مهمان ها و نگاه های سنگین شان را ندارم. دست خودم نیست.مردم که نگاهم می کنند ،خیال می کنم ازهمه چیز باخبرند.ولی نه!

این ها فقط خیال های پلاسیده توی ذهنم است.باران یکریز به شیشه می زند.مانده ام حکمت باریدنش چیست که حتی یک قطره هم در نیمه های آن شب، برسر آن کمپ لعنتی، نبارید!؟

درست چند روز بعد از آن اتفاق لعنتی که توی کمپ افتاد،لباس عقدم را آوردم توی همین اتاق.حتی چمدانی که حمیدرضاو خانواده اش برایم خریده بودند، آورده ام توی همین اتاق.چهل روز است که بین کمپ و قبرستان و اتاقت گیر افتاده ام.درست مثل همان شبی که تو ودوستهایت پشت درهای کمپ، گیر افتاده بودید.

همین الان که دارم این نامه را برایت می نویسم ، چشمم افتاد به کتانی هایی که قرار بود برای روز عقدم بپوشی.دارم به کت تکی که با حقوق خودم برایت خریده بودم، نگاه می کنم.شاید می دانستی این کت را هیچ وقت روز عقدم نمیپوشی، که اینطوری با خاکه های سیگار چند جایش را سوزاند ه ای.مثل بقیه لباس های سوراخ سوراخی که دور و بر این اتاق نمور ، آویزان هستند.آخرین باری که لنگه ی در “خانه باغ” را محکم گرفته بودی، لباس آبی تنت بود.فقط آمده بودی به قول خودت، یک لقمه غذا زهرمار کنی و دوباره برگردی توی همین پاتوق کوفتی ات. نفهمیدم چرا آن روز که مامورها افقی ات کرده بودند و چهار دست و پایت را قفل کرده بودند،چشمت فقط به بابا اتابک بود!؟اصلا با من چشم تو چشم نمی شدی.چشمت به بابا اتابک بود و با لگد زدی شیشه اتاق را خرد کردی.هرچه فحش هم بود بارش کردی.اما چرا! می دانم.خیالت از بابت من راحت بود.می دانستی که زیر آن نامه کوفتی کمپ اجباری را فقط بابا اتابک باید امضا کند.اصلا من چه کاره بودم آن وسط؟درست است توی بچگی هایم زیاد گولت زدم.مثلا اسمالتیزهایی که مامان برایمان می گرفت، با هم قاطی می کردم.و بعد ادای خواهر بزرگای مظلوم و دلسوز را در می آوردم و می گفتم :”بیا توخاله بازی ، اسمالتیزهامون وتقسیم کنیم.یکی من یکی تو داداشی …”

به آخرها که می رسیدم، سه اسمالتیز بیشتر را می گذاشتم کف دستت.و تو داداش کوچیکه، بی آن که بدانی یک مشت اسمالتیز را از قبل، توی جیب هایم قائم کرده ام، سر ذوق می آمدی.من را حسابی می بوسیدی.گاهی هم رو حساب همان سه دانه اسمالتیز بیشتر ، برایم معرفت به خرج می دادی.حتما مادر حمید رضا الان توی جمعیت “خانه باغ” دنبالم می گردد.نه از سر دل سوزی.فضولی هایش از وقتی کمپ آتش گرفت و فهمید توهم آن جا بودی، گل کرده.تمام این چهل روز را به هوای دلداری مامان زنگ می زد وحال و احوال می کرد.مطمئن بودم اگر این چند شهر از ما دور نبودند، حتما هر روز می آمد برای سرک کشیدن. یادم می آید توی بازار ، موقع خرید وسایل عقد بود که به مادرش گفتم برادرم برای یک سفر کاری به مسافرت رفته.آن موقع مادرش باورش شده بود.حتی حمید رضا هم باور کرده بود که برادرم شغل آبرومند و دهن پر کنی دارد ومدام توی سفر است.

راستی داداش ابراهیم! یادم رفت بگویم چرا دارم برایت نامه می نویسم.تمام این چهل روز را بین قبرستان وخرابه های کمپ، در رفت و آمد بودم.وقتی می آمدم سر قبرت، احساس می کردم، تکه دیگرت توی کمپ جا مانده.وقتی هم می رفتم پشت میله های سوخته کمپ، دنبال تکه های دیگرت می گشتم که پیدا نبودند.همین شد که امشب تصمیمم را گرفتم. دور از خانه باغ .دور از همه آنهایی که الان توی مراسمت دور سفره شام نشسته اند.میخواهم آبی روی آتش دلم بریزم.با توحرف بزنم.اما نه رودر رو.می خواهم امشب بیایم توی خرابه های کمپ.میله هایی که پشتش ضجه زدی و گیر افتادی، با همین دستانم بگیرم.صدایت کنم.نامه ام را بندازم توی یکی ازهمان سنگ های بلوک سوخته.وبعد برگردم.می خواهم تنها نامه ام را بخوانی، بدون اینکه من آنجا باشم.می خواهم تکه هایت را جمع کنی وبا تمام زخم های روح وجسمت نامه ام را بخوانی.وبعد باور کنی که من خسته شده بودم.از ترک کردن های هرماه و هر سالت.از روزهایی که مجبور بودم، ریش گرو بگذارم برای کارهای جدیدت.از روزهایی که صاحب کارهایت بعد از پیدا کردن بساطتت پرتت می کردند بیرون.داداش ابراهیم ! چیزی به آخر شب نمانده.حتما همه، الان توی خانه باغ غذاهایشان راخورده اند.ماست وقیمه دور لبشان را پاک کرده اند.حتما فاتحه نصف و نیمه ای هم برایت خوانده اند.شاید از همان زمزمه  هایی که  توی این چهل روز،  از فک و فامیل و دوست وغریبه شنیده ایم ،هم توی مهمانی گفته اند .”راحت شد .آدم معتاد، همون بهتر که توی آتیش بسوزه و خودش وخانواده اش را از این زندگی نکبتی یک جا خلاص کنه.”

ولی بگذار هرچه می خواهند بگویند.بگذار با کاتر زبانشان سرزنشت کنند.تو نیستی که ببینی.ولی می دانم میشنوی…حرفهایشان را…حرفهایم را.

داداش ابراهیم ! قبل از انداختن این نامه توی پاکت، لباس گلدوزی شده عقدم را تنم می کنم.چادر سفیدگلدارم را سرم می کنم.می دانم  اگر امشب با لباس عقدم بیایم کنارت، من را میبخشی.میبخشی که در بچگی ،مشت مشت اسمالتیزهایت را به جیب می زدم  و به روی خودم نمی آوردم.میبخشی از سادگی هایت پلی ساختم برای رسیدن به خواسته های خودم.خواسته هایی که بوی تن سوخته ات رامی دهد.میبخشی… !  بخاطر اینکه می دانی همه راه هایم بن بست بودند.وقتی هم به بن بست رسیدم، پول بیشتری به بابا اتابک دادم تا بیشتر در آنجا بمانی.تازیر آن برگه کوفتی را امضا کند.برگه کمپ اجباری…

آن وقت که بابا اتابک را توی تنگنا گذاشتم، تمام فکرم این بود.تو! داداش ابراهیم… تلو تلو خوران وسط خواستگاری وعقدم ظاهر نشوی.اما الان…الان به هیچ چیز فکر نمی کنم.به هیچ چیز.به جز اینکه این نامه را به دستت برسانم.

از طرف خواهرت

آدرس گیرنده:کمپ لنگرود

تاریخ نگارش نامه:18/09/1402

———————————————————————–

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *