نامه ای به دوست خیالی عزیزم، مالیک!

22
0

نویسنده: رها باقری مطلق

سلام!

اکنون که این نامه را برای تو می نویسم یک آبنبات پرتقالی در دهانم است که مدام آن را با زبانم به این طرف و آن طرف هدایت می کنم. آفتاب هم با شدت زیادی می تابد و این صفحه را روشن می کند؛ خورشید خانم خیلی فضول شده است! نمی دانم این که بداند من برای تو چه می نویسم، چه سودی برای او دارد؟!

بگذار در شروع این نامه، یک عذرخواهی جانانه تقدیمت کنم. البته که این عذرخواهی نمی تواند زمان های از دست رفته را جبران کند. به قول محمود درویش: «چگونه می شود به شاخه ی شکسته فهماند که باد عذرخواهی کرده است…» اما از تو می خواهم که حتی اگر نمی توانی مرا ببخشی، حداقل تا پایان این نامه همراه من باشی. خواهش می کنم!

دوست عزیزم! من حالا سیزده سالم است؛ یعنی حدود هشت سال است که از تو خبری ندارم. نمی دانم کجایی یا در چه حالی؟ زمان خیلی زیادی است، نه؟! این که چه شد من تو را به فراموشی سپردم، ماجرای غم انگیزی است که برای بیشتر آدم ها اتفاق می افتد. می دانی، وقتی که بزرگتر می شوی ناخودآگاه ماهی های رنگارنگ داخل حوض ذهنت، کمتر به جنب و جوش می پردازند و آرام آرام خاموش می شوند. اینطور می شود که آدم ها  چیزهای زیادی را از یاد می برند؛ حتی چیزهایی را که در گذشته خیلی برایشان عزیز بوده است، مثل دوست های خیالی شان، برخی از وسایل مورد علاقه شان یا حتی خودشان را!

مالیک! چیزی از دوران کودکی ام یادت است؟ می آيي با هم به سرزمین خاطرات سفر کنیم و مروری بر اتفاقات خوش و ناخوش گذشته داشته باشیم؟ راستی، خیلی وقت است که با هم به سفر نرفته ایم!

بگذار بیینم، یادت هست آن روزی را که من با مداد سیاهم روی دیوار سفید زیر پنجره ی هال، نقاشی کشیدم؟ اگر گفتی چه نقاشی ای؟ یک خانه، خانه ی من و تو! نمی دانم چرا این کار را کردم! فقط برایم جالب بود. البته تو هم بی تقصیر نبودی. به هر حال تو بودی که مرا وسوسه کردی تا کمی شیطنت کنم! تازه، بعد هم خودت بودی که از من خواستی بروم و به مادرم اعتراف کنم! مادرم که فهمید عصبانی شد و دعوایم کرد. بعد هم از من پرسید که چرا چنین کاری کرده ام؟ من که جواب قانع کننده ای نداشتم، گریه کردم و پشت آن درختچه ی بید مصنوعی کنج هال قایم شدم، البته با هم قایم شدیم. بعد هم مادرم با اسپری چند منظوره به جان نقاشی ام افتاد. فکر کن! خودم بازیگوشی کردم و خودم کارم را لو دادم و بعد هم گریه کردم. خیلی عجیب است، نه؟!

یا آن روزی را که آزمایش پرواز راه انداخته بودیم، به یاد داری؟ همان روزی که من یکی از عروسک هایم را که بال های صورتی رنگ بزرگی داشت، از پنجره بیرون انداختم تا ببینیم آيا می تواند پرواز کند یا نه؟ که البته با شکست مواجه شدیم. چون نه تنها پرواز نکرد، بلکه بر سر آقایی که در حال رد شدن از آنجا بود، فرود آمد! من و تو سریع زیر تختم قایم شدیم. تازه، بعدکلی به مادرم التماس کردم که برود و عروسک را برایم بیاورد. نمی دانم آن وقت ها چه فکرهایی با خودم می کردم!

کاش می دانستم الان که این ماجراها را می خوانی در چه حالی؟ اصلا یه یاد می آوریشان؟ می خندی یا گریه می کنی؟

راستی، چقدر زود گذشت! چقدر دوران کودکی، معصومانه و لذت بخش بود.

بچه که بودم، آرزو داشتم زودتر بزرگ شوم. برای چه؟ برای مدسه رفتن، تنها بیرون رفتن با دوستانم، یک گوشی پُر از بازی و…

حالا همه ی این ها را دارم، اما هنوز احساس می کنم چیزی کم است، تو می دانی آن چیست؟

بگذریم… نمی خواهم ناراحتت کنم!

اگر دوست داری بدانی اوضاعم در مدرسه -همان کلاس ۱/۸ که از شانس خوب ما دقیقاً کنار دفتر است و تا کمی صدایت در می آید، ناظم بالای سرت است- چطور است؟ باید بگویم با همه دوست هستم. تازه دو رفیق پایه مثل تو دارم. مدیر جدید مدرسه مان هم ما را دو بار به اردو برد، برخلاف مدیر قبلی که ما را به حیاط کوچک مدرسه محدود می کرد. هنوز هم مثل گذشته شیطان و بازیگوش هستم و یک عالمه حرف می زنم!

به گفته ی بچه ها، من خرخون کلاس هستم. البته در کنار درس، کتاب هم زیاد می خوانم. چه کسی حاضر است بلیط مجانی برای سفر به سراسر دنیا را رد کند؟ هنوز دست به قلم دارم؛ تازه، به شعر هم علاقه پیدا کرده ام و البته به ندرت چند بیتی می سرایم. چند موفقیت ریز و درشت هم به دست آورده ام.

همه چیز خوب است. هر از چند گاهی دلم می گیرد و بی دلیل گریه می کنم اما بعد، در آیینه به خودم نگاه می کنم و یک لبخند گنده تحویل خودم می دهم. می دانی چرا؟ چون من رها هستم! همان دختر شادی که بی دلیل می خندد و رویاهای بزرگی در سر می پروراند.

به هر حال زندگی پر از روز های خوب و بد است؛ مهم این است که تو چه چیزی را انتخاب می کنی یا با چه دیدی به دنیا نگاه می کنی. به قول چارلی چاپلین: «شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حالا که به آن دعوت شدی تا می توانی زیبا برقص!»

البته کمی از ریسک کردن می ترسم اما در تلاش هستم تا از دایره ی اَمنم بیرون بیايم چون قرار است مثل ماه شوم و یاد بگیرم که حتی وقتی کامل نیستم،‌ بدرخشم!

آری، این است روزگار من! نمی خواهم بگویم همه چیز بی نقص و عالیست؛ چون ما در دنیای افسانه ها زندگی نمی کنیم، اما بد هم نیست. به قول یک نفر: « بیخیالِ اخبارِ غمگینِ جهان! تو بگو در دنیای کوچکت، چند دلیل برای خوشحالی داری؟!» هزاران دلیل!

مالیک! می دانی چرا این اسم را برای تو برگزیدم؟ خودم هم نمی دانم! فقط این را می دانم که انگار تو برای من از همان اول وجود داشتی. من تو را خیلی دوست دارم!

نمی دانم بعد از خواندن این نامه، می توانی مرا ببخشی یا نه؟ در هر صورت تو همیشه دوست خوب من هستی و خواهی ماند!

در آخر، می خواهم بدانی من در حال حرکت به سوی روزهایی بهتر هستم، تا بتوانم خودم وَ خواسته ها و نیازهایم را بهتر بشناسم. به هر حال من رها هستم، دختری آزاد از قید و بند!

حرف های زیادی برای گفتن دارم اما این نامه را همین جا به پایان می رسانم و امیدوارم دفعه ی بعد که قصد نوشتن کردم، از مشکلات آدم های موفق و پولدار برایت بگویم! به امید دیدار…

دوستدار تو: رها

۱۰/۱۰/۱۴۰۲

فرستنده: رها باقری مطلق

گیرنده: مالیک (دوست خیالی من)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *