نامه‌ای به رژان عزیزم

76
0

نویسنده رها کریمی

رژان عزیزم سلام. ساعت 4 بعد از ظهر هدیه زیبایت به دستم رسید. ممنون که به یاد خواهر فرشته کوچولویت بودی.  امروز 3 خرداد سال 1388 تصمیم گرفتم این نامه را برایت بنویسم .

این نامه شاهد حوادث تلخ و شیرینی است از اتفاقاتی که برایمان پیش آمد. از تلخی این رویداد ها حتی قلم زیر دستم خون گریه می کند و قلبش از درد و رنجی که کشیدم ٬ خراش برداشته است .

رژان یادت می آید در یکی از روز های گرم تابستانی مزرعه پدرم خوب اداره می شد و از فروش گندم وجو و باغ ها زندگی مان رونق گرفت. یادت می آید زیر آفتاب می نشستیم و از دیدن منظره ها لذت می بردیم .آفتاب با دست های نوازشگرش ما را در زیر سایبانش گرم می کرد . نوازش های گرم مادرمان را هرگز فراموش نمی کنم که ما را در دریای محبت مادرانه خویش غرق می کرد . هر شب با امواج صدایش برایمان  لالایی  می خواند . قصه های رویایی از داستان شاه پریان برایمان می گفت که دل انگیز بود .

اما لعنت بر همان روز که آرامش و خیالمان را از بین برد.  لعنت بر جنگ با تیغ های کشنده اش جان مردم کشورم را در گراداب مرگ فرو برد.  همان روزی که دشمن با هجوم سربازانش همه جا را با خاک یکسان کرد .

 همان روزی که دشمن با خمپاره هایش و تانگ ها زندگی مردم را به تلی از خاکستر تبدیل کرد. ای کاش آن لحظه تلخ را نمی دیدم .  ای کاش کسی روی جنگ را نبیند اما حیف این یک خیال باطلی است . چهره جنگ بی رحم است . بچه های هم سن و سال من با اسباب بازی های رنگارنگشان در دنیای کودکانه غرق می شدند . کودکان در آن طرف ها در کشور های دیگر سرگرم بازی بودند اما من اینجا صحنه ای دیدم که هیچ وقت از یادم نمی رود.  وقتی می دیدم مردم از گرسنگی زیاد افتاد بودند به جان هم و هم دیگر را می دریدند و پوست هم را می خورند . کاش واقعیت تلخ جنگ را نمی دیدم. مادرم هرچه سعی می کرد تا نگذارد من همان جا بمانم و این تصیویر تلخ را شاهدش نباشم . همیشه مادرم به من می گفت وقتی یک صحنه مناسب ما نبود تا  آن ببینیم دست بر چشممان می گذاشت .

اما چه بگویم از صحنه مرگ پدرم که در صف مقدم جنگ بود وقتی حواسش نبود روی مین رفت . زندگی من همانجا خالی تر از گذشته شد . همانجا فهمیدم دیگر شانه های پدرم را ندارم . مثل کوه محکم  بود  و استواریش برای من آرامش بخش. از دست دادن عزیز خیلی سخت است . به راحتی نمی شود با آن کنار آمد  . گفتن این جملات برایم راحت نیست . رژان عزیزم مادرم افسانه بی بدیل تکرارنا شدنی من بود که هرگز زمانه مانند او را ندیده است .  دلم می خواست مثل بقیه بچه ها با اسباب بازی ها غرق می شدم . چگونه می شد معصومیعت یک کودک اینگونه  نابود شود؟ بچگی و کودکیمان در جنگ با دشمن گذشت .

حالا درست است جنگ تمام شده خیلی وقت است اما آدم بعضی صحنه ها و اتفاقات را نمی تواند فراموش کند . مرگ پدر خیلی برایمان درد ناک بود و من جای خالی اش را هرروز بیش تر از دیروزاحساس می کنم اما همیشه در قلبم یادش باقی می ماند . هیچ  وقت فراموشش نمی کنم. یاد این شعر افتادم : این دل زخم خورده ام درمان ندارد قصه شرح غمم پایان ندارد ….

بعضی ها می گویند زخم و درد را به زمان واگذار کن تا او علاج درد باشد . اما من این طوری فکر نمی کنم .

خب حالا بگذریم رژان عزیزم به دختر عزیزت سیمین سلام برسان و بگو عمه عزیزت به دیدنت خواهد آمد و صورت تپل او را ببوس . دلم برایش خیلی تنگ شده .  دخترم رکسانا صدایم می زند و از من می خواهد  برایش داستان بگویم با صدای ناز و دلنشینش می گوید: مامان کجایی ؟ چرا نمی آیی داستان بگی برام تا بخوابم ؟

رژان عزیزم برایت بهترین ها را آرزو دارم. همیشه به یادت هستم . انگار ما باغم زاده شدیم و با آن می میریم.

دوستدارت رها

3\3/1388

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *